کتاب فراباتوی جادوگر

با تشکر فراوان از کوشش دوست عزیز مرتضی

 

درباره ی نویسنده:

فرناس باردون در اول دسامبرسال 1909 در شهری در نزدیکی اپاوا، جمهوری چک امروزی به نام کاترین به دنیا آمد و در دهم جولای سال 1958 در برنو، واقع در جمهوری چک فوت کرد.او در اوپاوا به مدرسه ی عمومی رفت و سپس به عنوان یک شاگرد مکانیک مشغول به کار شد.اسم هنری او فراباتو بود که مخفف فرانس پاردون-تراپوا1-اوپاوا است.

ماهیت خاص این اثر، نیازمندبررسی های جدی قبل از چاپ تحت عنوان نام فرانس باردون بود: اهمیت موضوع نهایتاً مرا به چاپ این اثر رساند.برای پرداختن به حقیقیت، نباید از خواننده این مسئله را پنهان کنم که در واقع، فرانس باردون برای کتابش از چهار چوب حقیقیت استفاده کرده است.به خاطرزیغ وقت، او تکمیل و تزیین کار خود را به منشی اش اوتی وتاووا سپرد.متاسفانه، پس از مرگ باردون، نوشته ی او آماده ی چاپ نبود و بنابراین من می بایست آن را مورد بررسی مجدد قرار می دادم.

بعضی از اطلاعات را از اوتی وتاووا اقتباس کردم چراکه او خود مستقیماً از فرانس باردون گرفته بود.براساس صحبت های او، آدولف هیتلر یکی ازاعضای 99نفری لژبود.علاوه برآن، هیتلر و برخی را از دارهای او عضو فرقه ی تول بودند که ابـزار خـارجـی گـروه جـادوگـران سـیاه

 

1-تروپااو نام آلمانی برای شهر اوپاوا در چک است.بخاطر تاریخ خاص منطقه، بسیاری از اماکن در چک کنونی هم نام آلمانی دارد هم نام چکی.

تیبتان بودند که از اعضا برای اهداف خود استفاده می کردند.هیتلر همچنین تعدادی را به عنوان استتار به کار گرفت.

فرانس باردون به خاطربی توجهی و کوتاهی شاگرد و دوستش(ویلم کوئینچر) مورد توجه نازی ها قرار گرفت.کوئینچررابطه اش را با باردون طبق خواسته ی او قطع نکرد و این امر باعث شد تا سوسیالیست های دولتی از وجود او آگاه شوند.وقتی که داشتند کتک می خوردند، کوئینچر، کنترلش را از دست داد و فرمول کابالیستیک را به زبان آورد و سپس شکنجه گرها فوراً فلج شدند.وقتیکه اثر فرمول خنثی شد، او درصد انتقام برآمد.

هیتلر پیشنهاد مراتب بالای حکومتی را به فرانس باردون داده بود به شرط آنکه او از توانایی های جادوگری خود برای پیروزی در جنگ استفاده کند.علاوه برآن، هیتلر از فرانس باردون انتظار داشت تا او از مکان 98 نفر اعضای دیگر که در سراسر جهان بودند، خبردهد.وقتی او از این کارسرباززد، منتظر بدترین شکنجه ها بود. از میان مسائل دیگر، بدون بیهوش کردن او عمل هایی را روی اوانجام دادند.حلقه های آهنی را دور مچ پای او بستند و گوی آهنی بسیار سنگینی رااز آن آویزان کردند.

فرانس باردون سه سال و نیم به همراه هم بندانش در زندان نازی بود.درسال 1945، تقریباً کمی قبل از اینکه جنگ به پایان برسد، او محکوم به مرگ شد.هرچند قبل از اینکه حکم اجرا شود، زندانی که او در آن حضور داشت بمباران شد.اوتوسط چند زندانی روسی اش از خرابه های ساختمان بمباران شده نجات داده شد و موفق شد تا پایان جنگ در کشور خودش خودش رااز پلیس پنهان کند.پس از جنگ تصمیم گرفت به شهرزادگاهش باز گردد.

پس از جنگ، فرانس باردون از توانایی های جادوگری اش استفاده کرد تا نشان دهد که آدولف هیتلر از کشور فرار کرده است و چند عمل جراحی پلاستیک روی صورتش انجام داده تا شناسایی نشود.

عکس های هرمس تریس مگیستوس، لائوتسه، ماهوم تاتا و شامبارا در این کتاب نشان داده شده است و اصل این عکسها در کتاب {داس باخ وم بودا داس وستنز} نوشته ی آلبرت مولر آورده شده است.(1930)این حقیقت، اخیراً برای من مبرهن شد.این عکسها اولین بارتوسط هنرمند متوسطی از آینه ی جادویی فرانس باردون کشیده شد.

تا اینجا تمام حقایق گفته شده٬ توسط اوتی وتاووا بیان شد.درتمام مدت آشنایی من با او، از عشق و راستگویی او مطمئن شدم.

درکتاب بازخوانی مسائل جادوگری، فرانس باردون یا بیان جزئیاتی به این حقیقت توجه کرده است که همیشه یک سری وضعیت های نامطلوب مشخصی باید در زمان پیمان بستن مورد توجه قرار بگیرد هرکسی که با دقت علوم غیب را خوانده باشد، به راحتی می تواندلژها، مکتب ها، گروهها و فرقه ها را مورد قضاوت قرار دهد.زمانیکه پول یا قسم در مقابل دستورالعمل های مذهبی مورد نیاز است و یا وقتیکه رازی نباید توسط مراتب بالافاش شود و به پایین دست ها برسد، آن فرد باید تحت حمایت و نظارت باشد.

شواهد مربوط به رویدادهای مربوط به این کتاب باید برای افراد آموزش دیده شده درجادوگری حفظ شود.انسان باید این واقعیت را بپذیرد که مدارک زیادی وجود دارد که ثابت می کند که فعالیت های جهان هستی فقط می توانند ازطریق ابزارهای غیرمادی خاتمه یابند.

ووپرتال ، جون1979

دیتر روگلبرگ

 

 


 

 

 

فرانس باردون

فراباتوی جادوگر

داستان علوم غیب

2002

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست

فصل اول...

فصل دوم...

فصل سوم...

فصل چهارم...

فصل پنجم...

فصل ششم...

فصل هفتم...

فصل هشتم...

فصل نهم...

فصل دهم...

فصل یازدهم...

سخن آخر...

 

 

فصل اول

اتاق سخنرانی پربوداز افرادی که سرشار از هیجان بودند.گویا در قسمت اول برنامه، شک و گمان ایجاد شده باعث بوجود آمدن بحث داغی میان افراد تماشاچی به راه افتاده بود.

این فراباتو کیست؟

بلاخره این هم از حقیقت.

همه اش حقه و پنهان کاری است.

آیا کسی می تواند به حواس خود اطمینان کند؟مخلوطی از اشتیاق و ذوق افکار همه را فرا گرفت.

صدای زنگ، نشان ازپایان یافتن آنتراک داشت.ردیف ها دوباره به سرعت پرشد، تمام صحبت ها متوقف شد و تمام چراغ ها در سالن سخنرانی خاموش شد و پرده به آرامی کنار رفت.

چیدمان صحنه به گونه ای نبود که بتوان حدس زد که جادوگری که قرار است سخنرانی کند، کیست.به خاطر وسایل نمایشش جادوگری، جایی دیده نمی شد.لوستر شیشه ای بزرگی صحنه را روشن کرده بودکه در مرکز آن یک میز با رومیزی آبی تیره گلدوزی شده قرار داشت ده صندلی به صورت نیم دایره پشت میز قرار داده شده بود به طوریکه در سمت راست میز، حضار می توانستند تنها یک مبل تک نفره را ببینند.

فراباتو با گام های بلند وارد شد و با تعظیم کردن به حضار با آنها احوالپرسی کرد.اگرچه، لباس رسمی اش، حالت جدی به او می داد اما، لبخند صمیمانه اش، ترس را از آنهایی که از کارهای جادویی وحشت داشتندگرفت.وقتی که از رضایت آنها مطمئن شد، فراباتو حضار را مورد خطاب قرار داد:

خانم ها و آقایان، در طی قسمت اول برنامه، اساس و نظرات برای شما توضیح و قوانین آن برای شما نشان داده شده است.هم اکنون می خواهم در مورد موضوع دیگری برای شما صحبت کنم.خاصیت مغناطیسی طبیعی برای زنده ماندن انسان ها از اهمیت زیادی برخوردار است. و بنابراین نباید این فرصت را برای شناساندن این قدرت به شما از دست دهم. همه چیز در دنیا توسط نیروهای مغناطیسی و الکتریکی کنترل می شود.هرچند توانایی مواد و ذرات مخصوص برای جمع آوری و هدایت این نیروهای مغناطیسی و الکتریکی از اهمیت ویژه ای برخوردار است.این آگاهی در زمان طلسم کردن بسیار مهم است اما اکنون نمی خواهم جزئیات آن را برای شما بگویم.درعوض، الان ماهیت مغناطیس را برایتان شرح می دهم و وجود آن را با نمایش های تجربی ثابت می کنم.

مغناطیس طبیعی کاملترین فاکتور زندگی است.انرژی و عامل حیاتی است که اساس زندگی روی زمین را شکل می دهد.این مغناطیسی حیاتی٬ زمین را به منطقه ای که زمین دورآن می چرخدمتصل می کند.این ناحیه، اغلب جهان ستاره ای یا ماررا نامیده می شود.این مغناطیس مهم، همچنین انسان هارا به هم متصل می کند.انسان، انرژی راازخودساتع می کند که کاملاً طبیعی است و قدرت و خالص بودن این انرژی به نیت، ویژگی های شخصیتی و بلوغ فکری او بستگی دارد.سلامت انسان به این سه کیفیت وابسته است.

این مغناطیس گرایی، خصوصاً در افرادی که به طورآگاهانه روح و روان خودرا آموزش می دهند و می توانند خودرا کنترل کنند و می دانند که چگونه سرنوشت خود را مدیریت کنند، قویتراست.

آنها از طریق این انرژی می توانند افکار و پالس های ارادی خود را قویتر کنند و متعاقباً، کارهای غیرعادی انجام دهند.

چون مغناطیس طبیعی یک نیروی ارادی است، می تواند برای اهداف مثبت و یا منفی به کار رود. جمله ی: هرچه بکاری برداشت می کنی، یک اصطلاح در قانون کارمااست و بنابراین جادوگران واقعی براین باورند که ازاین قدرت برای اهداف مثبت استفاده کنند.یک ساحر تعلیم دیده، می تواند در استفاده از مغناطیس طبیعی برای مداوای مردم موفق باشد و بنابراین من همیشه علاقه ی شخصی خاصی به این پدیده داشته ام.بااستفاده از چندنمایش می خواستم دیگر کیفیت هاو نیروهای مرتبط با مغناطیس طبیعی را به شما نشان دهم.به همین منظور، از سه نفر در میان حاضرین می خواهم که به روی صحنه بیایند.همچنان که فراباتو منتظر بود، همهمه هایی در میان حاضرین شنیده می شد.سپس برای ترغیب کردن دیگران، اوبا لبخند گفت نیازی نیست بترسید.کسی آسیبی نخواهد دید فقط پیش من روی صحنه بیایید.

خانمی با موهای بلوند با شک و تردید بلند شد و به صحنه نزدیک شد.فراباتو گفت:نگاه کنید!مردم همیشه می گویند که زنان جنس ضعیف تری هستند اما این خانم مخالف آن را به تمام مردان حاضر در این سالن ثابت کرد.تماشاچیان خندیدند و یک مرد با عجله خود را به صحنه رساند و به دنبال آن هم یک مرد مسن تر این کار را کرد.

فراباتو به داوطلبان گفت:بسیار خوشحالم از اینکه آمدیدتا به من کمک کنید.اگر امکان دارد یکی از وسایل شخصی خود را برای مدت کوتاهی کنار وسایل من روی میز بگذارید.

زن بلوند اولین نفر بود: او ساعت مچی نقره ای خود را روی میز گذاشت.مرد جوان که یک معلم بی شیله پیله بود، کیفش را کنار ساعت مچی گذاشت، بعد از لبخندی از طرف فراباتو، مرد مسن گردنبندش را از گردنش در آورد و کنار وسایل روی میز گذاشت.

فراباتو دوباره خطاب به حضار گفت: برای شروع، نمایش کوچکی از سایکومتری ارائه می دهم. این نمایش به شما ثابت خواهد کرد که هر انسانی نشانه هایی از ماهیت وجودی خود را روی وسایلی که در تماس با بدن اواست باقی می گذارد.قدمت این اشیا اهمیتی ندارد.حتی اگر این شیء قدمتی هزارساله داشته باشد، نشانه های روی آن به راحتی توسط چشمان غیب بین من دیده خواهدشد.با کمک این سه اشیا، حالا اعتبار این جمله را برای شما ثابت می کنم.

فراباتو به میز نزدیک شد، ساعت مچی نقره ای را برداشت و به آرامی چندبار به سمت جلو و عقب حرکت کرد.عمیقاً غرق تفکر شده بود.ناگهان ایستاد ساعت را روی پیشانی اش گذاشت و برای چند ثانیه بی حرکت ایستاد.سپس، طوریکه از یک رویا بیدار می شود، رویش را به سمت خانم بلوند کرد.

به نظر می رسد شما کاملاً به توانایی من شک دارید وگرنه با ساعت قرضی خواهد خود روی صحنه نمی آمدید. می توانیم ببینیم که شما آنرا بدون اجازه ی خواهر برداشتید چراکه او در برلین کار می کند.این ساعت هدیه ی خاله ی شماست که در تصادف کشته شد و به این دلیل است که خواهر شما دیگر آنرا دست خود نمی گذارد.اگر بفهمد که شما از این ساعت استفاده کردید احتمالاً ناراحت خواهد شد.

می شد خجالت و شرم را در صورت آن زن مشاهده کرد و این اثبات می کرد که چیزی که فراباتو گفته حقیقت دارد.

ناگهان مرد جوان خواست تا کیفش را از روی میز بردارد.فراباتو از او سریع تر بود و زودتر کیف را برداشت و با دقت آن را وزن کرد.

به نظر نمی رسد که شما وجدان آسوده ای داشته باشید.بنابراین من علت را به شما می گویم.

بعداز بررسی چند ثانیه ای کیف، ادامه داد:

شما هنوز جوان هستید اما در فریب دادن دود دختر زیاده روی کردید.کسی که شما عکس او را در کیف خود دارید شما را از ته دل ذوست می دارد و ساختن قصر رویاهایتان با او را ٬واقعی تصور می کند. علاوه بر این، یک نامه ی عاشقانه به یک دختر دیگر را مبینم که اخیراً در یک اتفاق او را دیدید و رفتار اغواگرانه ای او توجه شما را به خود جلب کرده است.مسائل خصوصی شما به من ربطی ندارد اما می توانم به شما این اطمینان را بدهم که با هیچ کدام از این خانم ها خوشحال نخواهید بود.

مردجوان از این افشاگری خجالت زده شد و با یک حالت ناامنی گفت: دوست ندارم نزدیک شما زندگی کنم.نمی توانم با افکار خصوصی ام احساسی امنیت کنم.

فراباتو کیف را روی میز گذاشت.سپس گردبند را برداشت و همانطورکه آن را روی انگشتانش سُرمی داد، آن را ارزیابی می کرد.

می توانم در مورد این تکه جواهر یک داستان بنویسم.به صاحب گردنبند گفت:چون این گردنبند حامل خاطرات بد و خوب است.صاحب اول آن یک اشراف زاده ی ثروتمند فرانسوی بود که در زمان انقلاب ٬گیوتین بر سرش گذاشته شد.این گردنبند برای همه ی صاحبانش نحسی آورده است.بعد از اینکه همسر شما در جنگ جهانی کشته شد٬ شما مجبور شدید مدت طولانی با حقوق مستمری زندگی کنید.گردنبند را دو با در مغازه ی گرویی می بینم اما هر بار آنرا پس گرفتید.

فراباتو ساکت شد و برای همسر آن مرد گریه کرد.حضار به خاطر این همه اطلاعات بی حرکت نشسته بودند فراباتو گردنبند را روی میز گذاشت و به حضار گفت:

خانم ها و آقایان، همانطورکه به شما ثابت کردم، هر شیءتاریخچه ی خود را با خود حمل می کند.علاوه برآن، شما این فرصت را داشتید تا خودتان را در مورد کاربرد غیب گویی متقاعد کنید.

شورواشتیاقی در میان حضار به راه افتاد.وقتی همه ساکت شدند فراباتواینگونه ادامه داد:اکنون از سه داوطلب خواهش می کنم که سالن را به همراه دو تماشاچی بی طرف ترک کنند.

مردی که عینک داشت و زنی که لباس تیره پوشیده بود حاضر شدند که داوطلبین را همراهی کنند.

برای نشان دادن اثرات مغناطیس گرایی در قدرت فکر، باید این وسایل را با اثرات خاصی که با دست زدن بر آن اتفاق می افتد٬ شارژ کنم.می خواهم بدانم چه اثراتی را دوست دارید که منتقل کنید.لطفاً بگویید دوست دارید اولین کسی که به آن دست زد چه واکنش هایی را داشته باشد.

مردی از وسط سالن گفت که کسی که به ساعت نقره دست می زند بخندد.فراباتو موافقت کرد با پیشنهاد دوم هم که گریه و زاری برای کیف بود٬ موافقت شد.

پیشنهاد در مورد گردنبند مانده بود خانمی از ردیف اول با صدای بلند گفت:

چون این گردنبند برای صاحبانش نحسی آورده است، اولین کسی که به آن دست می زند از آن متنفر شده و آن را دور بیاندازد.

رضایت حضار٬ دیگر جایی برای بحث نگداشت.

فراباتو وسایل را با فاصله های منظم روی میز چید.درکنار هرکدام از وسایل بی حرکت ایستاد و حالت های متفاوتی را روی آنها انجام داد.سپس حضار را مورد خطاب قرار داد.

خانم ها و آقایان، کارمن تمام شد. برای اینکه کسی ادعا نکند که از هینپوتیزم استفاده کرده ام، الان به آشپزخانه می روم و دو نفر از حضار هم می توانند مرا همراهی کنند و سپس داوطلبان را برگردانید و از آنها بخواهید که وسایل خود را بردارند.ده دقیقه دیگر بر میگردم.

فراباتو سالن را به همراه دو مرد ترک کرد و سپس داوطلب ها به همراه اسکورتشان وارد سالن شدند.خانم بلوند، مرد جوان و مرد مسن به کنار میز رفتند.حضار٬ منتظرانه نگاه می کردند.

با رسیدن داوطلبان به میز، مردانی که آنها را همراهی کرده بودند به آنها گفتند که می توانند وسایل خود را بردارند و به سر جای خود بروند.

خانم بلوند عجله داشت.بایک حرکت سریع، ساعتش را برداشت و ناگهان شروع به خندیدن کرد که به سرعت حضار را به خنده واداشت.

همانطور که داشت به سرجایش باز می گشت، دو داوطلب دیگر با شک ایستاده بودند.سپس مرد جوان کیف خود را برداشت.هنوزآن را توی جیبش نگذاشته بود که اشک از چشمانش سرازیر شد و شروع به گریه کرد و صورتش را از حضار پنهان کرد پس از چند لحظه خودش را جمع و جور کرد و صحنه را با رضایت ترک کرد.به خاطرچیزهای عجیبی که دو داوطلب تجربه کرده بودند، زن مسن قبل از اینکه گردنبندش گم شود، ایستاد.سرانجام با شجاعت برای گرفتنش آن آمد اما بلافاصله آن را به گوشه ی صحنه پرتاب کرد.در حالیکه هنوز از واکنش خود شگفت زده بود، یک مرد با خنده گردنبند را برداشت و به او برگرداند.

کس دیگری روی صحنه باقی نمانده بود. درهای سالن باز شد و فراباتو دوباره وارد شد و توسط حضار تشویق شد. با اولین قدمی که روی صحنه گذاشت با خنده گفت: اینجا چه فضای خوبی دارد.به نظر می رسد از اجرا لذت بردید.

حالا از ده نفر از حاضرین که بیمار هستند می خواهم روی صحنه بیایند.

ناگهان تعدادی از حضار به سمت صحنه هجوم آوردند و صندلی های پشت میز پرشد و بسیاری از آنها به اجبار به صندلی های خود باز گردانده شدند.

فراباتو، از جلوی آنها رد شد و در مقابل هر کدام از آنها چندثانیه متوقف می شد و سپس با استفاده از واژه های پزشکی بیماری آنها را شرح داد.این افراد از این تشخیص درست و ناگهانی شگفت زده شدند سپس فراباتو به آنها گفت:

بازدیدکنندگان عزیز من، از صورت های شما متوجه می شوم که تا چه میزان به من اعتقاد دارید و همچنین انتظار بهبودی و در نهایت خلاص شدن از بیماری را از من دارید.باکمک قدرت فکر خود، سعی می کنم به تک تک شما کمک کنم.هرچند که درمان فوری برای بیماری های شدید ممکن نخواهد بود ولی من قول می دهم که بهبودی قابل توجهی داشته باشید.لطفاً خونسرد باشید و راحت بنشینید.

او همچنین از حضار خواست تا ساکت باشند و روی صندلی بنشینند تا همه بتوانند او را ببینند. فراباتوچشمانش را بست و در عرض چند ثانیه کاملاً خشکش زده بود.بعد ازیک دقیقه چشمانش را باز کرد، از روی صندلی اش بلند شد و از بیماران پرسید که چه حسی دارند.

پاسخ دادند: فوق العاده – عالی – چه آرامشی! چهره ی بیماران تحت تاثیر این کار روشن تر شده بود و هرکدام از آنها با تشکر فراوان صحنه را ترک کردند.

فراباتو اعلام کرد: به پایان نمایش امروز رسیدیم اما از همه ی شما برای اجرای بعدی ام دعوت می کنم که پس فردا است.شب همگی شما خوش.

درمیان تشویق دیگران به اتاق پرو رفت.کمی بعد، تالار سخنرانی را ترک کرد و با تاکسی به هتل اقامتش رفت.وقتی به هتل رسید، غذایی سفارش داد و در اتاقش را قفل کرد.

قبل از خواب طبق روال هر شب مکاشفه اش را به اتمام رسانده بود که کسی در اتاقش را زد. پیشخدمت برای مزاحمت دیر وقتش عذرخواهی کرد و به او گفت که کسی می خواهد با او صحبت کند و بر این کار اصرار دارد و در لابی منتظر است.

فراباتو کارت شناسایی را با دقت خواند و اجازه ورود دارد.درمرکز کارت یک دایره ای بزرگ بود که در آن یک دایره ی کوچکتر قرار داشت که بالای آن دو مثلث با دو خط جالب وجود داشت.در هر دو طرف دایره ی بزرگتر دواژدها وجود داشت و در پشت کارت فقط اسم هرمس نوشته شده بود.رنگ کارت٬ طلایی بود.بعدازکمی تامل، فراباتو به پیشخدمت گفت که این مرد را به اتاقش همراهی کند.کمی بعد، از مردی با موهای جوگندمی و لباسی شیک، استقبال کرد.

تقریباً صبح بود که آن مرد اتاق را ترک کرد.چهره ی پریشانش بیانگراین بود که چیز غیر عادی را تجربه کرده است.

 

 

 

 

 

فصل دوم

افرادلژسری٬ اف اُ جی سی، به شدت نگران فرقه های علوم غیب بودند که برای برگزاری جلسه در درسدن(Deresden) جمع شده بودند، سالن جلسه در یک ویلای بزرگ بود که در میان یک پارک خصوصی و پشت یک پرچین بلند و درختان بزرگ قرار داشت.رئیس بزرگ هشتادونه نفر از نودونه نفر را برای شرکت در این جلسه دعوت کرده بود.ساعت ها قبل از شروع جلسه، اعضا مکان خود را بین دو میز دراز پیدا کرده بودند.

وقتی رئیس بزرگ به همراه نائب رئیسش که نقش منشی اش را داشت وارد سالن شدند همه ی بگومگوها و صحبت ها از بین رفت و همه ساکت شدند.روبروی ورودی سالن یک سکو قرار داشت که رئیس بزرگ روی آن و پشت یک میز نشست.اوزنگی را به صدا در آورد و ناگهان سکوت همه جارا فرا گرفت.برادرانش را در لژ مورد خطاب قرار داد و گفت:

برادران عزیز من، در اینجا جلسه ی امروز را آغاز می کنم و خیلی خوشحالم که همه ی شما دعوت من را پذیرفتید.همتنطور که می دانید، براساس قوانین لژ، جلسه ی عمومی مانند این فقط برای موارد خاص تشکیل می شود و می دانید سیلسیس حاضرنیست.متاسفانه، به خاطرلودادن اسرارلژ، گناهکار شناخته شده و به عنوان دستور جلسه شماره1، درمورد محکومیت او بحث می کنیم.دستور جلسه ی شماره ی 2 به فراباتوی شعبده باز اختصاص دارد که در درسدن بسیار معروف شده است.

برادران عزیزم، همه ی شما می دانید که برادر سیلسیس به درجه ی بیست و پنجم تشرف در لژ دست یافته است و بنابراین باید مراقب رفتارش باشد.تعصب بیش از حد٬ او را به فاش کردن یکی از مناسک ما که از آن برای برانگیختن عوامل بنیادی استفاده می کنیم، وا داشت.براساس قوانین لژ ما، شکستن یک قسم و فاش کردن راز٬ محکومیت مرگ دارد.هرچند که این حکم زمانی نهایی خواهد شد که رای گیری از میان شما انجام گیرد.اگرچه فرد موردنظر از دوستان من است اما من نمی توانم این رفتار را ببخشم و بنابراین قضاوت را به شما واگذار می کنم.

نقش نگران کننده ای در میان برادران به وجود آمد.آنها با هیجان٬ با یکدیگر به آهستگی صحبت می کردند برخی از خود عصبانیت بروز می دادند و بقیه صامت نشسته بودند.منشی پاکت هایی را با یک کاغذ سفید در آن٬ پخش کرد.یک بله یا خیر ساده٬ مرگ یا زندگی برادر آنها را مشخص می کرد.بله به معنای مرگ توسط شکنجه ی روانی و خیر به معنای آزادی و زندگی.

بسیاری از اعضا، آرای خود را به سرعت نوشتند و بقیه برای لحظه ای تامل کردند.بعضی از آنها حتی نمی توانستند جلوی لرزش دست خود را برای نوشتن بگیرند.علی رغم این حقیقت که سیلسیس مورد علاقه ی بسیاری از آنها بود، بنابراین حس دلسوزی آنها برانگیخته شده بود.اما خیانت به لژوفاش کردن رازهای لژ بسیار خطرناک بود.

سرانجام، منشی تمام پاکت نامه ها را در یک جعبه چوبی جمع کرد کاغذها را از پاکت در می آورد و آنها را طبق جواب بله یا خیر به دو دسته تقسیم کرد.نائب رئیس در حالی که ساکت بود، تماشا می کرد.

منشی کاغذها را با دقت می شمرد و از نتیجه٬ نت برداری کرد.صورت سرخ او با دانستن نتایج ٬رنگش را از دست داد.سپس نوشته اش را به رئیس بزرگ داد که با دیدن اعداد شُک شد.واعلام کرد:یک دوست خوب محکوم به مرگ شده است.

باصدای لرزان گفت:برادران عزیز من، متاسفانه، آرا برخلاف سیلسیس بوده است که با آرای پنجاه و یک در مقابل چهل و هفت، محکوم شد که این نتیجه برگشت ناپذیر است.طبق قوانین ما، این حکم باید در طی یک ماه اجرا شود.اما چون، برادر سیلسیس با استفاده از توانایی غیبی اش خواهد فهمید که چه در انتظارش است، وشاید سعی کند از این سرنوشت فرار کند.از بیست و یک برادر که در زمینه ی نبرد تلپاتیک خبره هستند می خواهم بعد از جلسه بمانند و به من در حمله ی روانی کمک کنند.

اگرچه نتیجه ی آرا عمیقاً رئیس بزرگ را متاثر کرده بود٬ اما به سرعت خونسردی اش را بدست آورد و با صدای آرام تری گفت:

از آنجائیکه صورت جلسه ی شماره ی یک بررسی شد، بگذارید به مورد فراباتو بپردازیم.برخی از برادران حاضر٬در اجراهای او حضور داشتند و توانستند بر توانایی های او صحه بگذارند.این مسئله ثابت شده است که او بدون کمک حقه های معمولی٬ کارش را انجام می دهد.کار او فراتراز انتظار بود.بله، کار او حتی بهتر از کار برخی از برادران ما بود.هرمس، یکی از برادران همه فن حریف ما، با او ملاقاتی داشت تا او را مورد آزمایش قرار دهد.اکنون او از این ماجرا می گوید:

مردی که در آخر شب با فراباتو ملاقات کرده بود از میان برداران برخاست.

بهترین زمان از لحاظ ستاره شناسی را برای دیدار با او انتخاب کردم. همچنین، هماهنگی میان فاکتورها را مورد بررسی قرار دادم تا خودم را در موقعیت اولیه ی مطمئن قرار دهم.علی رغم این مسئله، امیدواربودم که او پس از اجرا خسته شده باشد که به نفع من می شد.دلیل ملاقات بی موقع ام را اینطور توضیح دادم که باید به سفری بروم که نمی توانم آن را به زمان دیگری محول کنم. فراباتو با شنیدن اینها، به من نگاهی کرد و بدون اینکه کلمه ای بگوید لبخند زد. سپس تصویر بسیار زیبایی از عضویت درلژ برایش توصیف کردم، در مورد منافع آن گفتم و به او قول دادم که مقدار زیادی پول از درآمدهای لژ در صورت پیوشن به ما٬ به او بدهم.اما فراباتو کاملاً پیشنهاد من را رد کرد و شروع کرد به صحبت کردن در مورد سفرهایش، اجراهایش و موفقیت هایش در شهرها و روستاها.آنچنان توانست کنجکاوی مرا برانگیزد که تقریباً دلیل ملاقاتم را فراموش کردم.

سرانجام حرف های او را قطع کردم و سعی کردم حواسش را به سمت پیشنهادم ببرم.درحالیکه بلند شد و چمدانی را از زیر تخت بیرون می کشید گفت:حالا بگذارید ببینیم یادداشت های آکاشیک در مورد لژشما چه می گوید.

برادران عزیزم، همانطور که می دانید من به روش های علوم غیب، به خوبی آشنا هستم بنابراین خواستم از تمام قدرتم برای جلوگیری از کار فراباتو استفاده کنم.اما همینکه این فکر به ذهن من خطور کرد، اوبه من گفت: آقای هرمس عزیز، آزمایش های من٬ به شدت به قدرت فکر من بستگی داردونمی تواند توسط شما تحت تاثیر قرار بگیرد یا جلوی آن گرفته شود.

احساس کردم که فراباتوذهن مرا می بیند و گمان کردم که هیچ شانسی در مقابل او ندارم بنابراین به چگونگی آماده شدن او نگاه کردم.او ابتدا دستانش را با دقت تمیز کرد، یک شیشه ی کوچک از کیفش بیرون آورد و چند قطره از آن را روی دستانش ریخت.بدون شک این عطر از اسانس یک گیاه خاص تهیه شده بود که بوی دلنوازی سراسر اتاق را فرا گرفته بود.سپس لامپ کوچکی از یک جعبه بیرون آورد آنرا روی میز گذاشت.از جعبه ی دوم، چهارگوی شیشه ای 20سانتی متری بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.وقتی از او پرسیدم از این گوی ها چه استفاده ای می کنیدفراباتو خندید و پاسخ داد:اگردرلژ شما غیب گویی و جود داشته باشد یا اگر واقعاً دانشی را که شما تلاش می کنید یا وانمود می کنید که می دانید، داشته باشد، باید بدانند که این یک آینه ی جادویی است.این کره حاوی مایع ای است که یک ترکیب مخصوص است که نه تنها نیازمند کار صبورانه است بلکه توانایی جادوگری فوق العاده ای را نیز می طلبد.

متوجه شدم که دانش من برای رقابت با دانش فراباتوکافی نیست بنابراین فکرکردم که بهتر است ساکت باشم.ما حدوداً یک متر با گوی فاصله داشتیم.سپس فراباتو، لامپ را روشن کرد و برق اتاق را خاموش کرد و از من خواست که تحت هر شرایطی ساکت بمانم.تمام طیف های رنگ از گوی ساتع شد.شعله ا ی کوچک٬ تمام کره و فضای اطراف آنرا روشن کرده بود و رایحه ی خاصی در اتاق پیچیده بود.یک لحظه فک کردم که شاید سوخت آن لامپ با اسانس خاصی مخلوط شده است٬ اما چیزی نگفتم.هرچند فراباتو فکر من را خواند و گفت:من می توانم ذهن تورا به آسانی به زبان آوردن آنها٬ بخوانم بنابراین اگر سئوالی داری به من بگو.آیا خواندن فکر، یکی از تمارین لژ شما نیست؟

عصبانی شدم اما سعی کردم خودم را کنترل کنم.با خود فکر کردم که هیچ چیز از این مرد پنهان نمی ماند.

ادامه داد: می خواهم یک فیلم به شما نشان دهم سپس می توانی قضاوت کنی آیا واقعاًعضو شدن در لژ شما سود مند است یا نه!

با دقت به همه ی حرکاتش نگاه می کردم تا مطمئن شود که از هیچ کلکی استفاده نمی کند. آستین های بلوزش را بالا زد .کنار من و روبروی گوی نشست.سپس دستانش را به سمت گوی شیشه ایی باز کرد و انگشتانش به آرامی از هم باز شدند.نورسفید- خاکستری از انگشتانش ساتع شد و توسط گوی جذب شد که چند لحظه بعد شروع به نورانی کردن همه چیز به رنگ سفید لامپ مهتابی همانند یک اُپال مشتعل کرد.سپس فراباتو توده ی نور را به یک گوشه آورد و خاطرنشان کرد که حتی می تواند تصاویر عکس ها را روی این گوی بیاندازد.به شک افتاده بودم که گفت:

حالا به ماورای زندگی رئیس بزرگ عزیزشما نگاهی می اندازیم.که می توانید این فرصت را داشته باشید که با جنبه های مثبت و منفی شخصیت اوآشنا شوید.امیدوارم بتوانید تحمل آنچه را که می بینید داشته باشید و نخوابید.

اگرچه کنجکاو بودم، به نظر می رسید نور شگفت انگیز گوی، اثر فرسایشی را روی من داشت. آرزو می کردم که احمق به نظر نرسم و تمام قدرت فکر خود را جمع کردم و موفق شدم که در تمام مدت نمایش بیدار بمانم.

نور رنگارنگ تمام اتاق را روشن کرده بود. به تدریج ٬این نور شروع به تبخیر شدن در درون کره کرد. ابرهای چند رنگی جریان داشتند که کم کم حل شدند و جای خود را به رنگ بنفش دادند. سپس تصویر رئیس بزرگ ما متمرکز شد و مانند پانوراما شکل گرفت.تصاویر به آرامی از زمان بچگی او تا زمان کنونی رد می شد بسیاری از رویدادهایی که دیدم مرا شگفت زده کرد و لرزه بر تنم انداخت.غیر طبیعی ترین تصاویر به تصویر کشیده شده بود.ونمی توانستم نبینم چون قدرت حرکت نداشتم.

رنگ صورت رئیس بزرگ برای چند لحظه تغییر کرد.وقتی هرمس مشغول تعریف چند داستان جالب از زندگی رئیس بزرگ بود، رئیس بزرگ به او فهماند که این کار قابل قبول نیست.هرمس متوجه شد و با مهارت خاص، صحبتهایش را به سمت موضوعات کلی تر تغییر داد.

بعد از اینکه فرصت دنبال کردن زندگی رئیس بزرگمان و بزرگ لژ را در گوی جادویی داشتم، فراباتو با دست راستش دایره ای روی گوی درست کرد و با انگشت اشاره ی راستش، شکلی ترسیم کرد که متوجه نشدم.تصویر ناپدید شد.

می خواستم به آرامی از گوی فاصله بگیرم که ناگهان تصویر منشی در آن نمایان شد.زندگی اورا نیز همانند فیلمی جلوی چشمانم دیدم.تمام جرایم لژ بدون کوچکترین لطفی نمایش داده شد.به این ترتیب فراباتو، زندگی هفت عضو با سابقه ی لژ را به من نشان داد.وقتی می خواست زندگی خودم را به من نشان دهد، احساس ناراحتی کردم و از اینکه او همه چیز را می داند خجالت کشیدم.

فراباتو بلند شد، لامپ اتاق را روشن کرد و گوی و لامپ را در جعبه های خود قرار داد و همه چیزرا سرجای خودش در چمدانش گذاشت و قفل کرد.وقتی کارش تمام شد، با نگاه تحقیر آمیزی از من پرسید: آقا هنوزهم می خواهید چیزی شبیه این را به من پیشنهاد بدهید؟

کاملا از قدرت جادویی این مرد گیج شده بودم و نمی توانستم سخنی برلب بیاورم.کلاه و کتم را برداشتم و با عجله و بدون حرفی به سمت در رفتم.حتی لباسم را تا زمانیکه به راهرو برسم نپوشیدم و هتل را با عجله ترک کردم.باور من در مورد قدرت لژ کاملاً از بین رفته بود و آن شب نتوانستم بخوابم.

چنین تجربه ای با فراباتو اثر عظیمی بر حضار داشت.کسی حرکتی نکرد.همه ساکت نشسته بودند و میخکوب شده بودند رئیس بزرگ با عجله بلند شد و سکوت را با صدای رسایش شکست.

برادر هرمس عزیز، به نام برادری از تلاش شما در این ماموریت سخت تشکر می کنم.من افشاگری فراباتو در مورد لژ و افراد بالا مرتبه و قدیمی ما را توهین تلقی می کنم.به نام سرور تاریکی قسم می خورم ما باید انتقام جهنمی را برای فراباتو نشان دهیم طوری که یاد بگیرد که با چه چیزی طرف است.اجازه نمی دهم لژما مورد اهانت قرار بگیرد.او در معرض قدرت زیاد دستگاه ویبراتور ما قرار بگیرد تا اظهار عجز و ناتوانی کند. باشد که به نام شیطان، به نام آشتا روس و به نام بلیال موردلعنت قرار بگیرد.

رئیس بزرگ عصبانی٬ با صدای بلند نفرین خود را اعلام می کرد و این شدیدترین مخالفتی بود که تا آن موقع برای عموم ابراز کرده بود.هیچ قربانی از این نفرین و شکنجه جان سالم به در نخواهد برد.

بعداز درخواست از بیست و یک نفر برای ماندن، او از انجمن به خاطرهمکاری تشکر و با صدا در آوردن زنگ ختم جلسه را اعلام کرد.برخی پس از اعلام رمز لژ ٬آنجا را ترک کردند و در ترافیک شهر ناپدید شدند.رفتاری که جلب توجه نمی کند، یکی از قوانین سخت لژ بود تا کنجکاوی و توجه عوام را برنیا نگیزد.

رئیس بزرگ دوباره در حالیکه لبخند رضایتمندی بر لب داشت روی صندلی اش نشست.او فکر می کرد که فراباتو یک رقیب قدرتمند است اما دیگر نمی توانست نفرینش را پس بگیرد.این جنگ باید به آخر می رسید حتی اگر زندگی خود او را به خطر می انداخت.تحت هیچ شرایطی نمی توانست اجازه دهد که قدرت او در میان برادرانش از بین یا زیر سئوال رود.

برادران باقی مانده مدت طولانی را در مورد اینکه چگونه فراباتو را مورد حمله قرار دهند، به بحث پرداختند.پیشنهادات زیادی مطرح شد و منشی آنها را یادداشت می کرد تا صبح فردا آن را به رای گیری بیاندازد.مورد برادر سیلسیس از همان روش سنتی حل می شد و بنابراین نیاز نبود تا بیشتر در مورد آن صحبت شود.با اشاره ای از رئیس بزرگ، منشی٬ سالن را ترک کرد و در اتاق انتهای خانه رفت. این اتاق که هیچ پنجره ای نداشت و درهایش یا قفل های امنیتی خاصی مجهز شده بود، قفسه ی بی قواره ای داشت که ابزار شعبده بازی در آنجا نگه داری می شد.

جادوگر سیاه ٬صندوق آهنی را باز کرد و یک تابوت سایز متوسط بیرون آورد.درون تابوت یک مومیایی قرار داشت.سپس از گاوصندوق داخل دیوار یک بطری قهوه ای بزرگ که با یک درپوش چوب پنبه محکم شده بود، بیرون آورد و آن را روی میز وسط اتاق گذاشت.با یک چاقوی جیبی، قسمتی از جمجمه ی سر مومیایی را باز کرد.کانالی به عرض انگشت و طول کمر مومیایی ایجاد کرد.

سپس منشی٬ درپوش باطری قهوه ای را شل و باز کرد و با دقت محتوی شیشه را در جمجمه ی مومیایی ریخت تا پر شود.سپس جمجمه را بست و آن را با پارافین مایع محکم کرد.پارافین را شکل داد و صاف کرد و سپس تمام منفذها را پوشاند.بطری را بست و با کمک نگین انگشترش آنرا محکم کرد.

دایره ی صافی روی قفسه سینه ی مومیایی قرار داشت که منشی نام شخص قربانی را روی آن نوشت.یک دفترچه از قفسه در آورد و با استفاده از کد رمزی لژ٬ روز، تاریخ و نام کسی که باید روی آن اجرا می شد را نوشت و سپس آن را سرجایش گذاشت.درادامه، کشوری میز را باز کرد که در آن خنجرهایی با طول، شکل و قدرت متفاوتی وجود داشت.از این مجموعه، خنجری را که کوچک و تیز بود برداشت.بعد از مطمئن شدن از اینکه چیزی را فراموش نکرده است، هر دو شکل مومیایی و خنجر را در تابوت گذاشت واتاق را ترک کرد.

با داشتن تابوت در دستش، منشی با دقت در را قفل کرد و به سالن انجمن بازگشت.رئیس تابوت را گرفت.او از اینکه مومیایی به خوبی آماده است اطمینان حاصل کرد سپس تابوت را روی زمین گذاشت.سه شمع بزرگ روشن شد و برق ها خاموش شدند.

بیست و یک تماشاگر٬ دایره ای را دور این مومیایی تشکیل دادند و رئیس بزرگ بیرون این حلقه ایستاده بود.برادران ٬دستان همدیگر را گرفتند و به آرامی هفت بار دور آن چرخیدند. شروع به تنفس ریتمیک و همصدا کردند ودستان خود را بلا و پایین می آوردند.هربار که این کار را می کردند، یک فرمولی را تکرار می کردند که هربار بلند و بلندتر تکرار میشد.

تمام مراسم تکرار شد و سرعت قدم ها بیشتر شد.توده ای از مه ٬دور مومیایی تشکیل شد. به شکل ابر متراکم شد و سرانجام شکل هندسی به خود گرفت که کاملاً مومیایی را در بر گرفت.رنگ خاکستری که در ابتدا مشاهده می شد٬ حالا تبدیل به قرمز شده بود به نظر می رسید اشکال تیره ای تشکیل شد و پس از چند لحظه، رنگ ابرها به قرمزتبدیل شد.رئیس بزرگ به آن نزدیک شد و با دست راستش علامتی را در هوا کشید سپس زنجیری را که برادران تشکیل داده بودند پاره کرد. ابر قرمز به آرامی در مومیایی ناپدید شد.برادران خسته، روی میز نشستند رئیس بزرگ آن را برداشت و آن را در تابوت باز قرار داد و به تنهایی شمع هایی را که در شمع دانی های در دست برادران در دو طرف تابوت قرار داشت ٬روشن کرد.سکوت محضی در سالن برقرار بود.بیست و یک برادر مبهوت شده بودند و جرات حرکت نداشتند.

صورت رئیس بزرگ، مانند ماسک سفت شده بود، همانطور که به خنجر نزدیک می شد، چشمانش سرد و ثابت شده بود دستانش به آرامی بالا آمدند، چشمانش مجذوب دایره ی مکتوب به اسم قربانی شده بود.سپس، لبه ی چاقو در نور شمع درخشید و در سینه ی مومیایی فرو رفت.صدای رعد، افراد حاضر در سالن را مهبوت کرد و صدای غرش بلندی در هوا منعکس شد همانند طوفانی که در راه است.این صدا فقط چند لحظه ادامه داشت، سپس به تدریج از صدای غرش کم شد و نهایتاً از بین رفت.

صورت رئیس بزرگ، رضایت و اطمینان را نشان می داد چراکه او فکر می کرد که رئیس زندگی و مرگ است.سپس روی صندلی نزدیک خود نشست.

هرچند تمام حضار با این پدیده آشنا بودند، بنابراین هربار که رسمی مانند این را انجام می دهند نباید احساس ترس کنند.منشی اولین نفری بود که از آن حالت بیرون آمد.چراغ ها روشن کرد، شمع را خاموش کرد و تابوت رابیرون برد.

برادران دیگر هم از آن حالت بیرون آمدند.اتفاقی که افتاده بود ثابت کرد که به هدفشان رسیده اند.به آرامی با همدیگر صحبت می کردند و در آن لحظه، رئیسشان ، روند کار را در دفتر نوشت. سپس بلند شد و به آنها گفت:

برادران عزیزم، از همه ی شما به خاطر شرکت موفقیت آمیز تشکر می کنم.برادر سیلسیس ما دقیقاً در ساعت ده شب براثر سکته قلبی مرد.ماحکم را با توجه به قوانین مقدس خود اجرا کردیم و بنابراین انتقام خود را از خیانتی که کرده بود، گرفتیم.دوستش محکوم به مرگ شده بود اما اجرایش در تاریخ دیگری انجام شد.دلیل این کار را در جلسه ی بعدی به بحث می گذاریم.پذیرش عضو جدیدبرای جایگزینی برادر سیلسیس با جلسه روز سنت جان، ادغام می شود.منتظرم تا فردا غروب شما را در ساعت هشت ملاقات کنم.مورد فرا باتو در دستور کار قرار دارد.جلسه ی امروز پایان یافته است.

شب بخیر.

برادران، یکی پس از دیگری لژ را ترک کردند و در سیاهی شب ناپدید شدند.

عقربه ی دقیقه شمار ساعت الکتریکی ایستگاه راه آهن٬ به کندی به سمت ساعت 10 حرکت می کرد.در ایستگاه، مسافران زیادی منتظر قطار سریع السیر به برلین بودند.صدایی از بلندگو اعلام کرد که قطار رسید.وکسانی که منتظر بودند به سکو بیایند چون قطار چند دقیقه در درسدن توقف می کند.

فراباتو جلوی برنامه ی حرکت قطارها ایستاده بود و یادداشت می کرد.وقتی قطار سریع السیر رسید، دفترچه اش را در جیبش گذاشت.درکوپه دقیقاً جلوی او باز شد و مرد جوانی که لباس سفید پوشیده بود به سمت بوفه پرید.یک بسته بیسکوئیت خرید و در حال بازگشت به قطار بود که بعد از چند قدم ناگهان با دو دستانش قفسه سینه اش را گرفت و با ناله افتاد.چند ثانیه درد کشید، صورتش درهم فرو رفت و بدنش بی حرکت افتاد.

فوراً تماشاگران کنجکاو دور او جمع شدند.پلیس به سرعت رسید و بدن بی جان او را به داخل دفتر پلیس برد.کسی که می گفتند دکتر است پای تلفن بود و شاهدان به او گزارش می دادند.

فراباتو ایستاده بود و با سکوت به این حادثه نگاه می کرد. او متوجه شد که این مرد به مرگ طبیعی نمرده است و به عنوان یک جادوگر می دانست که برای کمک خیلی دیر است.به آرامی ایستگاه را ترک کرد و به سمت لیپسیگراسترس حرکت کرد.بعد از چرخش تقریباً یک ساعت، در منطقه ای از بیرون شهر ایستاد تا کمی استراحت کند.

شب به طور شگفت انگیزی آرام بود و ماه و ستاره در آسمان می درخشیدند.درحالیکه غرق مکاشفه بود، قبل از اینکه به هتل برگردد، کمی در آنجا ماند.اوجلوی یک تاکسی را در نزدیکی بندر الب گرفت و بقیه مسیر رابا تاکسی طی کرد.

ساعت 2 نیمه شب بود که به هتل رسید.در را قفل کرد.چمدانش را روی زمین گذاشت و گوی جادویی اش را به راه انداخت.چیزی که دید، اورا به یقین رساند که مرگ مرد جوان در نتیجه ی عملیات خشن از سوی لژ F.O.G.C است.فراباتو گوی را به داخل جعبه برگرداند و بقیه شب را استراحت کرد.

صبح روز بعد، یک نسخه از بزرگترین روزنامه ی درسدن خرید و صفحه ی اول را خوانده اتفاق دیروز تحت این تیتر پوشش داده شده بود:مرگ در ایستگاه مرکزی درسدن.

نویسنده ی معروف دکتر آلفرد دیشب ناگهان در ساعت ده و در ایستگاه مرکزی فوت کرد. شهر ما درسوگ پایان زندگی این جوان با استعداد است که کارهایش با اشتیاق فراوان استقبال می شد. آخرین داستان او به نام وصیت است که اخیراً به چاپ رسیده است.همیشه یاد این مرد با استعداد و بلند پرواز را در قلب ها و خطرمان حفظ می کنیم.

 

 

فصل سوم

طبق توافق، بیست و یک کارشناس با رئیس بزرگ لژF.O.G.C دوباره دیدار کردند.

درابتدا موضوع موردبحث در مورد، رئیس بانک بزرگ آقایZ بود که توسط سیلسیس از رموز درجه ی بیست و هشتم خبردار شده بود چون او عضو نبود، یا باید عضو می شد یا جان خود را از دست می داد.اما به نظر نمی رسید شخصیتش همگام با لژ باشد٬بنابراین تصمیم گرفته شد که قبل از قتل از او به عنوان ابزاری برای بدست آوردن پول استفاده شود.اساساً از کاپیتالیست های قدرتمندی تشکیل شده بود که از ثروت و دارایی های خود برای امور علم غیب استفاده می کردند که به آنها اجازه می داد که به منابع اصلی سرمایه در وقت لازم دسترسی داشته باشند.آنها از هرچیزی برای رسیدن به هدف بهره می بردند.زندگی افراد برای آنها نا چیز بود و از ترفندهای قانونی برای اهداف خود استفاده می کردند.روش های پیچیده، آموزش و تجربه ی آنها این امکان را برایشان فراهم می کرد که هرگونه جرمی را در میان عموم انجام دهند و کسی حتی به آنها کوچکترین شکی نکند.کارشان با این حقیقت که مردم آلمان هیچ توجه خاصی به تحقیق در مورد قوانین و قدرت های ذهنی ندارند، آسان می شد.

لژ برای عموم ٬اجرایی در مورد علوم غیب داشت که فقط حقه و فریب بود تا به خوبی بدانند که دانش عمومی از فلسفه ی علوم غیب٬ یک گروه اجتماعی را بوجود می آورد که می توانست آنها را به هدفشان نزدیک کند. علاوه برآن، اجراهای آنها به عنوان سدی در مقابل احتمال شناسایی شد نشان توسط نجنگان ٬عمل می کرد که اگر این اتفاق می افتاد، هویت آنها را فاش می کرد.

کاری که فراباتو انجام داده بود و به خوبی وجود قدرت ها و قوانین ماورائی را نشان داده بود، خشم آنها را برانگیخت اگر او از آن دسته غیب گو نماهایی بود که معروف شده بود، لژ هیچ دلیلی برای دخالت نمی دید.مخصوصاً رئیس بزرگ از فراباتوا به شدت متنفر بود و نمی توانست اورا به خاطر آشکار کردن گذشته اش برای برادر هرمس٬ ببخشد.بنابراین، اعضای لژ تصمیم گرفتند که از هر ابزار ممکنی برای جلوگیری فراباتو از ادامه ی سخنرانی هایش استفاده کنند.

درابتدا هرچند آمادگی هایی لازم برای کشتن آقایZ انجام دادند، اما منشی به زیر زمین آپارتمان رفت تا اِلی، دختر سرایدار که به عنوان واسطه غیب گویی از آن استفاده می شد را بیاورد.دخترک در آنجا با پدرش زندگی می کرد و مادرش سالها قبل مرده بود.الی٬ دختری لا غر و با موهای قهوه ای و چشم های آبی تیره بود که هجده سال داشت.اگر چه که دوست نداشت واسطه باشد اما جرات اعتراض نداشت چون پدرش برای این کار پول می گرفت.

بعد از چند دقیقه، الی خود را به همراه منشی در اتاق کنفرانس دید.علامت داده شد و صندلی در مرکز اتاق قرار داده شد.که روی آن پارچه ی سیلک سفیدی انداخته شده بود.پارچه ی سیلک دیگری هم در کنار صندلی بود تا در طول آزمایش روی واسطه انداخته شود.

با علامت رئیس بزرگ، عملیات آغاز شد.الی روی مبل دراز کشید و منشی در کنار آن روی صندلی نشسته بود.منشی به چشمان دختر خیره شد چیزی در گوش دختر زمزمه کرد در عرض چند ثانیه با ضربه ی مغناطیسی، جادوگران موفق شدند در او حالت عمیقی از خواب مصنوعی ایجاد کنند.او در مرحله ی اول هینپوتیزم قرار داشت.ضربه های مغناطیسی بعدی روی گلویش٬ قدرت تکلم را از او گرفته بود.

الی آنقدر به خوبی هیپنوتیزم شده بود که بدون درد سر تمام کارهایی را که می خواستند، انجام می داد.ابتدا از او خواستند تا از طریق دیدار ذهنی بگوید که فراباتو در آن لحظه چه کار می کند.او فوراً گفت که در حال اجرای نمایش شعبده بازی روی صحنه است.منشی بلافاصله روح او را برگرداند چون می ترسید فراباتو متوجه او شود و از کار آنان خبردارشود.

سپس از الی خواسته شد تا در مورد آقایZبگوید که چه کار می کند.اوپاسخ داد که او درخانه، روزنامه می خواند.درمورد اعضای خانواده اش پرسیدند و الی گفت به غیراز آقایZکسی در خانه نیست.

با دانستن این اطلاعات، رئیس بزرگ و برادران دایره ای را دور الی و منشی درست کردند. واسطه را با سیال مغناطیسی شارژ کردند و زمانیکه فشار مغناطیسی به اندازه ی کافی قوی شد، از او خواستند که آقای Zرا بخواباند و سپس به او نگاه کند.

از طریق نفوذ واسطه، آقایZ احساس کرد، سرش را روی بالشت گذاشت و خوابید.از الی خواسته شد تا آقایZ را در مورد شرایط لژ و اعضای آن آگاه کند و سپس از الی خواسته شد تا با آقایZ در ارتباط بماند.از طریق حربه ی مغناطیسی، آقای Z یکی از ابزارهای بی قدرت لژ شده بود.

منشی نام Z را در روی صفحه مومی که برای هدف آماده شده بود، نوشت و آن را روی شکم واسطه گذاشت و ارتباط ماورائی با قربانی برقرارکرد.سپس آن صفحه را برای چند دقیقه روی پیشانی دختر گذاشت تا ذهن دختر را برای انجام کارهای در فاصله زیاد آماده کند.منشی، لوح را به گوش ها و قلب الی مالید و سپس آن را کنار گذاشت.

دایره تشکیل شده توسط برادران لحظه ای باز شد و صندلی به داخل هل داده شد و رئیس بزرگ روی آن در مرکز نشست.سپس لوح مومیایی کوچک به آرامی گرما داده شد و به شکل صدف در آورده شد.ورد مخصوص پشت سرهم خوانده می شد و رئیس بزرگ خودش را طوری مستقر کرد که تماس ماورائی بیشتری باگیرنده داشته باشد.او٬از برادرانی که در اطراف او ورد می خواندند انرژی لازم را می گرفت.باصدایی قدرتمند با صدف مومیایی صحبت می کرد. مرد جوانی فردا صبح ساعت یک ربع به دوازده به دفترتو می آید که یک کت و شلوار تیره و کراوات قرمز پوشیده است.او درخواست وام یک میلیون مارکی برای ساختن یک پروژه در سوئیس می کند.بدون هیچ مقاومتی با درخواست او موافقت می کنی.بعدازاینکه به پیشانی اش سه بار با دست راستش ضربه زد، چک یک میلیون مارکی برایش می نویسی.فوراً پس از دادن چک احساس خستگی می کنی و5 دقیقه می خوابی.وقتی بیدارشدی، اتفاقات یک ساعت قبل را فراموش کرده ای.هرگز به یاد نمی آوری که آن مرد چه شکلی بوده است.همه ی جزئیات این اتفاق از ذهن تو ناپدید می شود.از آن اتفاق به بعد، مریض خواهی شد طوری که بیماری در چهره ات نمایان می شود و عصبی خواهی شد.به ناگاه افکارت به هم می ریزد و هر روز افسرده تر خواهی شد.هرموضوع کوچکی تورا اذیت خواهد کرد و متعاقباً هرگز احساس آرامش نخواهی کرد.هیچ چیزی در زندگی برایت خوشایند نخواهد بود و نهایتاً هرکس که به تو نزدیک می شود فکر می کند که تو غیرقابل تحمل هستی و دقیقاً بعد از چهارده روز خودت را با تپانچه خواهی کشت.

آقایZمرد باشرافتی بود و به خاطر مهارتش در کار٬ معروف بود.یک بار در لندن ربوده شده به خاطر همین از آن به بعد بسیار محتاط بود و همیشه با خود تپانچه حمل می کرد.

بعداز اینکه رئیس بزرگ افکار هینپوتیزمی را به ذهن او انتقال داد، روی صدف مومیایی نشانه ای کشید و آن را با پارچه ی سیلک بنفشی که منشی به او داده بود پیچید.

حلقه ی جادویی برادران بازشد و هر کدام روی صندلی های وسط اتاق نشستند.صندلی واسطه که هنوز هینپوتیزم بود، به وسط اتاق آورده شد.منشی٬ روح او را از خانه ی سرپرستZبازگرداند و به سمت فراباتو فرستاد.

در آن لحظه فراباتو اجرایش را به پایان رسانده بود و با دوستش ملاقات کرده بود.واسطه، آدرس دقیق را به برادر داد و گفت که خانواده ی آن دوست خوابیده اند و فقط آن دو مشغول صحبت در مورد مشکلات علم غیب هستند.آنقدر غرق صحبت بودند که فراباتو متوجه نشد که الی او را تماشا می کند.

بابدست آوردن این اطلاعات، منشی روح واسطه را بازگرداند و با برخی ضربه های مغناطیسی هوشیاری اش را باز گرداند.دختر هیچ اطلاعی از کاری که برای لژ کرده خبر نداشت.البته برای اینکارش پول اضافه ای درخواست شده بود.هرچند وضعیت این نشست ویژه به نظرش غیرعادی می آمد.منشی با مهربانی او را از اتاق بیرون برد و به عنوان جایزه به او چند اسکناس داد.

یکی از اسرار اعضای لژ F.O.G.C توانایی آنها٬ در خواب کردن دیگران و بیدار کردن دوباره ی آنها ٬بیمار کردن و مداوای مجدد آنها، توانایی بخشیدن و یا کشتن آنها در هر زمان که دوست داشته باشند، است.اعضای پیشگام لژ، این دانش را با وارد شدن به پیمان شاهزاده ی شیطان فرا می گیرند.با روش های جادویی می توانستند هر فرد آموزش ندیده ای که دسترسی به منبع این کار ندارند، تحت تاثیر قرار دهند.

فراباتو مورد مخصوصی برای لژبود.چون با هرگونه فعالیت های امور غیبی آشنا بود و به علاوه تحت حمایت برادران نور بود.لژF.O.G.C برادران نور را می شناختند اما هیچ نظری در مورد میزان قدرت استثنایی آنها نداشتند.تصمیم گرفتندفراباتورا در معرض حملهی مغناطیسی قرار دهند. پس از گفتگوی کوتاهی، منشی برای برداشتن وسیله ای که آن را تپافون می نامیدند، به اتاق تجهیزات رفت.این وسیله در وسط اتاق قرار داشت.این یک راز بسیار مهم لژ بود که به شدت کنترل می شد.ابزار لرزشی که می توانست از هر فاصله ای لرزش شدیدی را بوجود بیاورد و به عنوان سلاح کشنده ای در میان سلاح های لژ به شمار می رفت.

اگر تصویر یا مومیایی2هر انسان یا حیوانی در قسمت کانونی ارتعاشات تپافون قرار بگیرد، بعد فیزیکی و ستاره ی آن موجود تحت تاثیر قرار می گیرد.اساس هر چیزی٬ با این وسیله در هر فاصله ای از بین می رفت. علاوه برآن، به عنوان انتقال دهنده ی بی سیم انرژی استفاده می شد، چیزی که علوم مدرن می تواند آن را توضیح دهد.هرفکری می تواند از طریق تپافون منتقل شود.درنهایت، این وسیله، امکانی را فراهم می کند که منجر به بیماری های عصبی و مسمومیت می شود که درمان پزشکی را دچار مشکل می کند.معمولاً، تصویر یا متعلقات شخصی برای ایجاد

ارتباط با قربانی مورد نظرکافی است و همانطور که گفته شد، فاصله مکانی اهمیتی ندارد.

چون فراباتو شخصیت شناخته شده ای بود، تصویرش در روزنامه ها همیشه به چپ می رسید.وبرای لژ F.O.G.C بدست آوردن عکس او برای رسیدن به هدفشان بسیار آسان بود.رئیس بزرگ تصویر فراباتو را در مرکز کانون اشعه ی تپافون قرار داد مخلوطی از درصد زیاد الکل را آماده کرد و آن را آتش زد.درهمان لحظه، برادران دیگر حلقه ی جادویی درست کردند تا حمله تلپاتی را با کمک شعله آغاز کنند.

معمولاً جادوگران سیاه برای این روش برای قربانیانی که از توانایی غیبی برخوردارند، استفاده می شدند.در اجرای احکام لژ از تپافون، زیاد استفاده می کردند.بنابراین هرگز با شکست روبرو نمی شدند.قربانبان تپافول با تشخیص گرفتن یک ضربه کشته می شدند.

 

2- هرقسمت از بدن انسان مانند، ناخن، مو، سیال های بدنی وغیره.

فراباتو همچنان با دوست خود بود و گفتگوی آنها ادامه داشت.هردو آنقدر غرق گفتگو بودند که در ابتدا متوجه حمله ی لژF.O.G.C شدند.وقتی فراباتو شروع به عرق کردن کرد، متوجه شرایط غیرطبیعی اطراف خود شد.به سمت بالا و پایین اتاق راه می رفت و به دنبال علت این گرمای غیر معمولی بود تاکنون هرگز همچین حالتی را تجربه نکرده بود.دما در اتاق شروع به بالا رفتن کرد و دوستش را هم تحت تاثیر قرار داد.

فراباتو به سرعت متوجه شد که علت این گرما از بدن خود او نیست.ساعت مچی و انگشترش از شدت داغی دستش را می سوزاند.شکی نداشت که یک قدرت ماورائی تلاش بر نابودی او دارد.می خواست با این نیرو مقابله کند اما گرما آنقدر وارد بدنش شده بود که قدرت تمرکز را از او گرفته بود.بی اختیار روی صندلی افتاد.

دوستش در مقابل نیروی ساتع شده ٬بی قدرت شده بود.در این حالت چه می شود کرد؟جستجوی روش پزشکی بی فایده است، دکترها در مقابل حملات جادویی چه می کنند؟

خون٬ در رگ فراباتو در حال جوشش بود و او تلاش می کرد مقاومت کند اما نمی توانست بدنش و روحش را به هم وصل کند.او از خدا کمک خواست، به این نتیجه رسیده بود اگر مردن او مقدر نشده باشد، خدا به او کمک خواهد کرد.

دوست فراباتو سعی کرد او را به سوی خود بکشد اما مجبور شد عقب نشینی کند چون گرمای شدید اتاق همه چیز را غیرقابل تحمل کرده بودناگهان فراباتو صدایی را در درون خورشید که می گفت:آب بریز.

دهانش را باز کرد و به آهستگی گفت:آب، آب زیاد.

دوستش با عجله از اتاق خارج شد و یک سطل بزرگ پر از آب برداشت به سمت فراباتو آمد.فراباتو دست چپش را داخل سطل گذاشت ناگهان به آرامش رسید و بعد از چند دقیقه قدرت و شفافیت ذهن او بازگشت.

آب ٬گرم تر و گرم تر می شد و دوستش مجبورشد یک سطل دیگر بیاورد.زمان زیادی طول کشید تا گرما به آب منتقل شد چون حمله ی لژ با همان قوت ادامه داشت.اما ارتعاشات مخرب بدون هیچ تاثیری از بدن او رد شده بود و فراباتو خیلی زود قدرتش را بدست آورد تا از علم غیب خود استفاده کند.بااین علم، اشعه ی مخرب را بررسی کردومتوجه شد که منشا آن در لژ F.O.G.C است.

باخود گفت: هرگز موفق نخواهید شد که اینگونه به من حمله کنید.تا آنجائیکه قوانین ماورائی اجازه می دهد، همه کار می کنم تا نقشه های آینده ی شما را بر ملا کنم.

همانطور که تپافون به ارتعاش ادامه می داد، فراباتو آنها را به آب منتقل می کرد.بااستفاده از علم غیب٬ جلسه ی لژ را مشاهده می کرد تا اینکه بعد از ساعتی آنها حلقه ی جادویی را باز کردند.عکس را از مرکز کانون برداشتند و آتش را خاموش کردند.سپس دید که منشی اسلحه ی خطرناک را قفل کرد و به اتاق تجهیزات برگرداند.سپس برادران لژ در بین خودشان صحبت می کردند و رضایت خود را در مورد اینکه فراباتو دیگر قادر نخواهد بود که به آنها ضرری برساند، اعلام می کردند.آنها منتظر خبر روزنامه ها مبنی بر انتشار خبر مرگ ناگهانی جادوگر معروف و کنسل شدن برنامه هایش بودند.جلسه ی دیگری در غروب فردای آن روز برپاشد تا پیروزی در مقابل دشمن خود را جشن بگیرند.سپس برادران شیطان پراکنده شدند.

درآن لحظه فراباتو مکاشفه را به پایان رساند.چون هیچ دوستی در هتل نداشت، دعوت دوستش راقبول کرد و شب را آنجا ماند.قبل از اینکه از کار عصر خود دست بکشد از دوستش خواست یک تکه دراز٬ سیم مسی یا آهنی و یک چاقوی تیز آشپزخانه برایش بیاورد.دوستش درخواست عجیب فراباتو را انجام داد.فراباتو سیم را دور تخت پیچید و دو سر آن را به چاقو وصل کرد و آن را روی زمین گذاشت.بعداز کمی تمرکز، سیم را با نیروی حمایتی در هر سه دنیا شارژ کرد.

باانجام این کار، خودش را در مقابل هر گونه اثر ماورائی مقاوم کرد.سپس خوابید.فراباتو از خدا به خاطر این نجات فوق العاده تشکر کرد و خیلی زود به خواب رفت.

 

 

 

فصل چهارم

رئیس بزرگ .FO.G.C در کافه الگانت در پراگرستراس نشسته بود و قهوه می نوشید و صفحات روزنامه درسدن را نگاه می کرد.

هیچ خبری از مرگ فراباتو نیست؟نمی تواند درست باشد.تپافون هرگز شکست نمی خورد.پس چرا با پرنس شیطان ها پیمان بستیم؟

این افکار ذهن او را مشغول کرده بود.

ناامیدی و خشم او را عصبی کرده بود، برادران لژ می خواستند پیروزیشان را در غروب جشن بگیرند و اکنون این رسوایی چنین ناکامی٬ قطعاً اعتماد برخی از اعضا را در مورد قدرت لژ خواهد شکست و مهم تر ازهمه، رئیس بزرگ متوجه شد که قدرت او به شدت در خطر است.

او جلسه ی غروب را کنسل کرد و به تنهایی به لژ رفت.همینکه رسید، به اتاق معبد که فقط برای کارهای جادویی خاص توسط خودش استفاده می شود، رفت.

اتاق٬ یک پنجره داشت که با پرده پوشیده بود.نزدیک دیوار شرقی، ستون چهار ضلعی وجود داشت که با علامت های جادویی تزئین شده بود.این ستون، به عنوان محراب بود. تجهیزات جادویی هم در آن ستون قرار داشت.بلای ستون ٬تصویر با فومت(Bafomet ) –خدای بزرگ جادوگران سیاه-قرارداشت.رنگ دیوار بنفش – آبی تیره بود. یک لوستر بزرگ از وسط سقف آبی روشن آویزان بود.بالای محراب لامپ جادویی کوچکی از نوعی به نام لانترناماجیکا قرار داشت که با هفت رنگ رنگین کمانی است می تابید و نمادی از کره های هفت سیاره بود.درهر گوشه ی اتاق٬2 شمع بزرگ در شمع دانی های زیبای نقره وجود داشت.اگرچه، اتاق با برق روشن می شد، اما شمع ها فقط برای عملیات های جادویی استفاده می شد.

رئیس بزرگ، کت آبی تیره ی سیلک و کلاهی به همان رنگ را از کمد در آورد.در معبد راسبت(Rabest )، لباسش را در آورد وکت سیلک و کلاه را پوشید، آن قسمت از کلاه که پیشانی اش را پوشانده بود، با یک پنج ضلعی وارونه گلدوزی شده با نخ نقره ای، تزئین شده بود.یک جفت دمپایی سیلک بنفش هم پوشیده بود.

یک دیوار امنیتی را باز کرد شنل سفیدی را بیرون آورد که آن را روی زمین پهن کرد.روی شنل، شکل دایره ای جادویی چندرنگی شبیه مار گلدوزی شده بود که پشت آن ٬نام های زیادی نوشته شده بود.دقیقاً بالای دایره ی جادویی، مثلثی دوخته شده بود که زاویه آن به سمت بالا بود و در گوشه هایش حرف هایی نوشته شده بود.مرکز این دایره ٬یک پنج ضلعی وارونه بود که به رنگ بنفش-قرمز بود.هرگوشه از این پنج ضلعی٬ یک حرف نوشته شده بود که همه با هم نشان دهنده ی کلمه ی شیطان بود.

رئیس بزرگ، یک ظرف کندر٬ بالای مثلث و 5 شمع صاف دور دایره چید.سپس با دقت هر تکه از ابزار جادویی را دوباره امتحان کرد.تاهیچ چیز را برای اجرا فراموش نکرده باشد.علی رغم حمایتی که از طریق پیمان شیطان می شد، کمترین غفلتی تبعات شدیدی به همراه داشت.

بعداز اضافه کردن پودر کندر، زغال درون کندر را روشن کرد و بوی قوی٬ اتاق را فرا گرفت.سپس شمع ها را روشن و برق ها را خاموش کرد.پرده ها مانع رسیدن نور روز به داخل می شد.

رئیس بزرگ٬ با احترام به سوی دایره آمد٬ با دست چپش شمشیر و با دست راستش چوب جادویش را نگه داشته بود.ازگردنش یک لامن3آویزان بود که روی آن نشانی حک شده بود و از آن کمک می گرفت.در حالیکه به سمت شرق نگاه می کرد، فرمول عملیات را با اشتیاق خواند:

ای سمندر وای آتش جهنم به تو وصل می شوم.نیروی تو در هر سه جهان تحت کنترل من است.پرنس روح شیاطین جهنمی٬ تو را صدا می زنم و از تو کمک می خواهم.به نام شیطان ٬سرور مقدس توکه آقا و حاکم است، از تو طلب کمک می کنم.به نام او ٬از تو می خواهم که خواسته ی مرا برآورده کنی و با استفاده از نیروی خود مرا به هدفم برسانی.تورا به شمشیر جادویی ام وصل می کنم و به تبعیت کامل مجبور می کنم.از تو می خواهم کـه ارواح شیطانـی قـوی ات در اخـتیار من باشد و به من در نقشه هایم در هر زمانی کمک کنند.به نام بالاترین آقا و سرورت که با او پیمان بستم به تو دستور می دهم که فراباتو را شکنجه دهی و از بین ببری.پرنس ارواح شیاطین جهنمی!احضارشو!درمیان حلقه نمایان شو تا پذیرش دستور مرا تایید کنی!

3-توصیف جزئیات لامن، به کتاب کابرد نظریه ی جادویی مراجعه کنید.

بعد از اینکه رئیس بزرگ درخواست کمک خود را اعلام کرد، آتش شمع ها زیاد شد و زمین شروع به لرزش کرد.اشعه ی روشنی در مثلث جادویی نمایان شد وصدای گوش خراشی شنیده شد:

جادوگر بزرگ، درخواست تورا شنیدم، ماباید به شما خدمت کنیم چون سرور برجسته ی ما در مقابل شما موظف است.بنابراین هرجایی که اثر بخشی نیروی ما ممکن شد، فراباتو را شکنجه خواهم کرد. هرچند نمی توانم، موفقیت را تضمین کنم، چون فراباتو باید ماموریت ویژه ای را در زمین تحقق بخشد.سرنوشت اومرگ معمولی نیست.

شکل آن موجود٬ قابل دید می شد و زبانه های آتش دور آن می رقصید.گرمای غیرقابل تحملی از آن شبح ساتع شد که قدرتش آنچنان نافذ بود که رئیس بزرگ احساس خطر کرد.شمشیرش را بلند کرد و به سمت آن شبح گرفت.شبح آتشین همانند صاعقه محو شد و باعث شد زمین بلرزد.

بعد از کمی استراحت و تمرکز، جادوگر سیاه به جنوب نگاه کرد:

نیروهای هوا!اکنون تمام اشباح من به نیروی شما وصل هستند.پادشاه –اشباح اهریمنی هوا، به صدای من گوش کن و از فرمان من پیروی کن. به عنوان هم پیمان سرور بلند مرتبه ات٬به نام او از تو طلب کمک می کنم.تو و تمام ارواح طوفانی است که با سرعت فوق العاده در جو حرکت می کنید باید از دستور من پیروی کنید.از تو ای پادشاه ارواح اهریمنی هوا کمک می خواهم!در کنار حلقه ی من ظاهر شو و پذیرش خواسته ی مرا تایید کن، شک نکن چون اگر شک کنی، من تو را به نام سرورت، عذاب و شکنجه خواهم کرد.پادشاه هوا، اکنون کنار من ظاهر شو!

درمیان زوزه ی گوش خراشی، شبح هوا در هرم جادویی پدیدارشد.

آهای کرم خاکی! اگر هم پیمان سرور بزرگوار ما نبودی، با نیروی خودم تو را تکه تکه می کردم.چطور جرات کردی مرا اینگونه تهدید کنی؟فقط به خاطر پیمان توست که مجبورم از تو فرمان برداری کنم.حالا، درخواست خود را بگو.

رئیس بزرگ، باقدرت گفت: درخواست نابودی فراباتو را دارم.اشباح هوا باید او را مرتباً شکنجه کنند ومانع کارهایش شوند.اورا به یک فرد ضعیف بی قدرت تبدیل کنید.

پادشاه هوا با لحن تحقیرآمیزی گفت: با نیروی خودم این کار را انجام خواهم داد اما نمی توانم قول دهم که موفق شوم به این خاطر که برادران نور از فراباتو حمایت می کنند و سپس ناپدید شد.

یادآوری موقعیت خاص فراباتو، قدرتش و منشا این قدرت٬ حس تنفر وانز جار را در روح رئیس بزرگ بوجود آورد.درچنین حالتی به سمت غرب چرخید:

نیروهای آب! التماس می کنم! اشباح نیروهای آب به من گوش کنید.پرنس قدرتمند آب شیطانی، از شما طلب کمک می کنم.من به نیروی شما متصل هستم و به زبان شما سخن می گویم.به نام شیطان، سرور شما، صدایتان می کنم.من هم پیمان حاکم شما هستم و باید از من تبعیت کنید.ازاقیانوس متلاطم بلند شو و ایجا کنار حلقه ی من ظاهر شو تا پذیرش فرمان مرا تایید کنی.برای آمدن مقاومت نکن وگرنه تورا با نیروی آتش به نام حاکم شیطاتی ات عذاب می دهم.پرنس آب ها، برمن ظاهرشو.

باصدای مهیبی، شبح عجیب و غریبی که نصف آدم و نصف ماهی بود در هرم جادویی پدیدار شد و جادوگر را با صدایی گرفته کورد خطاب قرار داد:

مرا با نیرویم صدا زدی با اینکه می دانی من از شهرهای بزرگ بیزارم.اگرهم پیمان سرور من نبودی به خاطر تهدیدهایت با نیروی خودم برایت دردسر درست می کردم.حالا زود باش و بگو چه می خواهی!رئیس بزرگ در حالیکه پر از خشم و نفرت بود، فریاد زد:بدون دلیل تو را از عمق دریا صدا نزده ام.به نام سرورت شکنجه و عذاب فراباتو را می خوام.او اولین نفری است که در مقابل لژ ما مقاومت کرد و من می خواهم که از صفحه ی روزگار محو شود.

تلاش خواهم کرد تا آرزوی تو تحقق یابد هر چه در توان من است انجام می دهم اما موفقیت را تضمین نمی کنم همه چی بستگی به این دارد که آیا می توانیم فراباتو را در یک زمان ضعیف به چنگ بیاوریم.

جادوگر شبح را با ورد آزاد کرد و آن ناپدید شد.

او از اینکه پرنس های نیروها به او قول موفقیت کامل نداده بودند عصبانی بود و مشکلات بزرگ پیش رو را بررسی می کرد.برای کامل کردن مربع جادوی اش او می بایست از پرنس نیروی خاک هم طلب کمک می کرد.روبه سوی شمال کرد.

پرنس قدرتمند نیروی شیطانی خاک، هم پیمان سرورت به نام او تو را صدا می زند بنام شیطان زیر زمین را ترک کن و کنار حلقه ی من ظاهر شو و پذیرش دستور مرا تاییدکن.فوراً از دستور من اطاعت کن وگرنه به نام سرورت تورا شکنجه میکنم.

زیرپای رئیس بزرگ لرزید و با صدایی مهیب، مرد کوچکی با موهای طوسی و چانه ی بلند درهرم جادویی ظاهر شد.چشمان تیره بزرگ و فرو رفته اش به جادوگر سیاه خیره شد.بادست راستش لمپایی داشت که نور کمی داشت.شبح زمین با نگاهی نافد به جادوگر نگاه کرد و گفت:

بابی میلی ٬قلمرو را ترک کردم تا از درخواست تو اطاعت کنم طبق قوانین ماورائی وبه خاطر پیمان تو، مجبورم از تو تا زمانی که زنده هستی اطاعت کنم.آرزویت چیست؟

صدای عمیق و قدرتمند شبح باعث شده بود که رعشه به تن رئیس بزرگ بیفتد.ناگهان متوجه شد که بعد از مرگش خدمتگذار این موجود خواهد بود.

پرنس کوتوله ساکت بود و در هرم منتظربود.او به راحتی می توانست افکار و احساسات جادوگر رابخواند.واین مسئله که این مرد درآینده زیر دست او خواهد بود در او احساس رضایت می کرد.

رئیس بزرگ هرچند که تقریباً مسخ شده بود، خودش را جمع و جور کرد و گفت: می دانم که چه در انتظار من است اما اکنون نمی توانم ساکت بمانم و ببینم که یک خارجی موفقیت خود را در مقابل لژ ما جشن می گیرد.بنابراین از تو می خواهم که فراباتو را با نیروی خود شکنجه و عذاب دهی.اورا به اعماق قلمرو خود ببری و او را در تاریکی غرق کنی طوریکه نتواندفرار کند. این آرزوی من است.نابود کردن فراباتو٬ خدمت کردن به سرورت و برادری ما است.

شبح زمین به نرمی پاسخ داد: آنچه را که در توان دارم انجام می دهم در مورد مردی مانند فراباتو، موفقیت را تضمین نمی کنم.

شبح زمین ناپدید شد و تمام زمین ناگهان مانند قبرستان ساکت شد.احضار اشباح نیروها آنقدر رئیس بزرگ را خسته کرده بود که مانند شکست خورده ها در وسط حلقه ایستاده بود.نفس کشیدنش سنگین شده بود و ذهنش خالی شده بود.او به شبح شیطانی که در گوشه ی اتاق ایستاده بود و هر روز به او خدمت می کرد، نگاه کرد.این موجود٬ سالها بود که کنارش بود و به او در تحقق اهدافش کمک می کرد.می دانست که دیگر قدرتی برای رهایی از این زنجیرها ندارد.قوانین ماورائی به اواین شانس را نمی داد که پیمانش را با حاکمان نیروهای شیطانی مسخ کند.قدرتی که از طریق این پیمان بدست آورده بود برای همیشه پایدار نمی ماند و فقط امروز آقا بود و فردا برده.او نمی توانست عطش خود برای قدرت مادی و ثروت در مقابل توانایی های غیبی، نادیده بگیرد.بنابراین در مقابل وسوسه ی پیمان جادویی دست از مقاومت کشید.احساس وابستگی ٬همیشه مانند کابوسی روی او سنگینی می کرد او از شکنجه های جهنمی آسیب دیده بود که هرگز آن را تجربه نکرده بود.نفرت او از فراباتو شدید شده بود و باناکامی اشباح چهار نیرو برای دادن تضمین موفقیت، این نفرت بیشتر شده بود.

این سوال که چه قدرتی پشت فراباتو است، مانند چکش بر سرش می کوبیدوحتی به قیمت از دست دادن جانم می خواهم که او نابود شود.

در حالیکه غرق این افکار بود، تصمیم گرفت خودش از سرور قدرت های شیطانی طلب کمک کند.واز او بخواهد که آرزویش را محقق کند جادوگر سیاه، شمشیرش را به طور عمود در حلقه روی زمین گذاشت و پای چپش را روی آن قرار داد. ورد جادویی را با دست راستش برداشت و شکل جادویی را در هوا کشید، شکلی که سرور شیاطین را احضار می کرد.

تقریباً ورد را کامل کرده بود که اشعه ای از زمین بلند شد و اتاق را روشن کرد.رئیس بزرگ طوری ایستاده بودکه گویا با صاعقه خشک شده بود و برای بازیابی حواسش تلاش می کرد.اتاق پراز لرزش های کشنده شده بود.هیچ انسان معمولی نمی توانست از این شدت انرژی جان سالم به در ببرد و فقط پیمان رئیس بزرگ او را از بین مهلکه نجات داد.

شکل کاملاً عجیب و غریبی به آرامی در هرم شکل می گرفت، یک سر بز شاخدار با بدن تنومند پرموی انسان، دستانش، انگشتان عجیب و غریب چنگال شکل داشت و پاهایش مانندسم گاو بود.دم کلفت و بلندش جسمش را کامل کرد.

بعدازاینکه شبح کامل واضح شد، اشعه ی نور به داخل زمین رفت و ناپدیدشد.جادوگر به سختی می توانست شبح ببیند چون او خود بافومت، شیطان بزرگ بود.

بافومت با نیشخند به رئیس بزرگ لرزان گفت:

خوب، جادوگربزرگ می دانم که آرزوی تو نابودی فراباتو است.نظر خوبی است ومن از آن با تمام قدرتم حمایت می کنم.هرچند که آسان نخواهد بود چون این فراباتو مردی با ماموریت ماورائی خاص است.به همین دلیل است که روش های ما تاکنون شکست خورده اند.اگر بر آرزوی خود پافشاری می کنی، باید بگویم که کار سختی پیش رو خواهیم داشت.شاید باید بقیه روزهای زندگی ات را صرف لذت های دیگر کنی.

جنگی میان باطن او٬ میان ترس و تنفر رئیس بزرگ بوجودآمد.در آخر حس تنفرش پیروز شد و درچشم به هم زدنی گفت: این پیمان به چه دردی می خورد؟تو باید تا پایان زندگی ام به من کمک کنی.بعداز مرگ باید ازمن حمایت کنی اما الان کمک تورا برای نابودی فراباتو می خواهم.در غیر اینصورت هیچ شادی در زندگی نخواهم داشت.باشد که نابود شود!

بعداز اینکه جادوگر نفرین خود را به زبان آورد، ملاقات کننده ی عجیب بدون پاسخ در زمین فرو رفت.حس مسخی ناگهان از بین رفت.رئیس بزرگ کاملاً خسته شده بود و ورد آزادکننده را برای تمام اشباحی که آنها طلب کمک کرده بود خواند، چند ورد دیگر را هم برای اطمینان خواند.با سرعت ابزار جادویی را قفل کرد و سرجایش گذاشت و معبد را ترک کرد.

دراتاق کناری روی مبل افتاد و برای مدتی نمی توانست فکر جدیدی کند.بعد از نوشیدن یک فنجان قهوه ی سنگین، حالش سرجا آمد اما هنوز نمی توانست اتفاقات آن روز را هضم کند.

خورشید در آسمان آبی می تابید اما رئیس بزرگ با ناراحتی لژ را ترک کرد و به سوی خانه رفت.

 

 

 

 

فصل پنجم

درغروب همان روز٬ بلیط های اتاق سخنرانی کلوپ اسنتریک، تمام شده بود.فراباتو٬ نشست خصوصی با خبرنگاران و دانشمندان داشت و فقط مهمانان دعوت شده اجازه ی ورود داشتند.اگرچه تعدادی عضولژ F.O.G.C هم در میان مهمانان حضور داشتند چون لژ، در هر طبقه اجتماعی یک نماینده داشت.

زمانیکه جلسه تمام شد، گزارشگران دور فراباتو جمع شدند و از او سوال می پرسیدند.پس از هجوم اولیه آنها وقتی که کنجکاوی آنها تا حدودی ارضا شده بود، فراباتو به یک اتاق جداگانه رفت تا با گروه کوچکتری به گفتگو بپردازد.وقتی موضوع هینپوتیزم مطرح شد، فراباتو با عذرخواهی توضیح داد که از این به بعد نمی تواند نمایش هینپوتیزم را برای تماشاچیان اجرا کند. کاراگاه پلیس به او در مورد قانون جدید هیپنوتیزم گفته است و او باید از آن اطاعت کند.

قانون جدید٬هیجان ناگهانی را در گروه بوجودآورد.خبرنگاری با فریاد به فراباتو گفت: حاضرم5هزار مارک شرط ببندم که تو جرات انجام هینپوتیزم را در اجرای بعدی ات نداری.

فراباتو احساس نگرانی کرد.عادت نداشت از قوانین شهری سرپیچی کند.ازطرف دیگر،درخور شخصیت او نیز نبود که کسی او را ترسو خطاب کند.مخصوصاً چون به شدت توسط طرفداران حس گرایی مورد هجوم قرار می گرفت.اطمینانی که این افکار به او داد باعث شد که شرط را بپذیرد.

کلوپ را خیلی زود ترک کرد و با ماشینش به هتل بازگشت.

صبح روز بعد، یک باردیگر تحت تاثیر اتفاق دیروز قرار گرفت و شک کرد که نکند شرط بندی ٬تلاشی از سوی لژF.O.G.C برای به دام انداختن او باشد.ناگهان فکر جالبی به سرش زد که چگونه بدون باختن شرط٬ از تله احتمالی فرار کند.سریع لباسش را پوشید و به پیاده روی رفت تا جزئیات نقشه اش را کامل کند.بعداز صبحانه نامه اش را پست کرد و در شهر رانندگی کرد.

به یک مغازه ی موسیقی رفت و از فروشنده پرسید که آیا می تواند صدایش را روی یک لوح ضبط کند و با خود ببرد؟فروشنده موافقت کرد و فراباتو را به استودیو برد.

فراباتو مغازه موسیقی را تا بعدازطهر ترک نکرد.با لوح های ضبط شده ی فراوان مغازه را به سوی هتل ترک کرد.

سالن بزرگ در گالری هنر پرواز شور و هیجان بود.خبرنگاران از روزنامه های درسدن اضطراب داشتند که مبادا نشست عصر را از دست دهند.توده ای از مردم مسیر را برای سیدن به حاضرین داخل سالن هل می دادند تا شاهد اجرای مرموز فراباتو باشند.

فراباتو با لبخند وارد صحنه شد.پس از خوشامدگویی به حضار گفت:

خانم ها و آقایان، از استقبال گرم شما و علاقه ی فراوان شما به اجراهایم متشکرم.دریکی از سخنرانی های قلبی ام، اشاره کردم که چیزهای زیادی بین بهشت و زمین وجود دارد که انسان های عادی نمی توانند به آسانی آن را درک کنند و یا آگاهی پیدا کنند.اجازه داشتم تا با ارائه ی مدرک٬ قدرت مغناطیس گرایی و اثر فکر انسان در هر فاصله ای و علم غیب و تلپاتی را به شما نشان دهم.

همانند اجراهای قبلی، می خواهم از شما برای اجرایم کمک بگیرم.برای شروع، می خواهم شما را با دنیای مردگان آشنا کنم و به شما نشان دهم که وجود انسان با چیزی که ما مرگ می نامیم پایان نمی پذیرد.بلکه زندگی واقعی شروع می شود.زندگی در قالب بدن فیزیکی یک جور آمادگی برای آن زندگی است.

از چرخاندن میزها خودداری می کنم چون اینها روش های سنتی هستند که توسط شیادان مورد استفاده قرار می گیرد.امیدوارم که نمایش تاثیرگذاری را با احضارارواح مردگان روی این صحنه برای شما اجرا کنم.

بعد از صحبت های فراباتو، همهمه ای سراسر سالن را فرا گرفت و سرانجام سرو صداها با رفتن یک مرد روس صحنه پایان یافت.

اوخودش را به فراباتو معرفی کرد: نام من اشنایدر است و من استادشیمی هستم.شمادر مورد قدرت های ماورائی و ماهیت هایی که وجود دارند به طور قاطع صحبت می کنید که هم اکنون در علم ترتودکس رد می شودوممنون می شوم اگر مدارکی را مبنی بر قدرت های ماورائی که از آن صحبت می کنید به من ارائه دهید.چون یک دانشمند و یک فرد بی دین هستم، به راحتی متقاعد نخواهم شد.

فراباتو از حصار پرسید که آیا اجازه دارد که جواب سوال استاد را با مدرک مرتبط بدهدیا نه و حضار پاسخ مثبت دادند و شور و هیجانی برپاشد.هرکسی مشتاق و کنجکاو بود تا بداند فراباتو از چه روشی برای متقاعد کردن فرد بی دین استفاده می کند.

فراباتو از مرد خواست تا لبه ی صحنه بشیند و چند لحظه صبور باشدواو ابتدا می خواست کلماتی راجع به آموزش احضار ارواح بگوید.فقط چند جمله گفت و ناگهان متوجه تغییر مشهود در استاد شد.رنگ چهره اش کاملاً پریده بود چشمانش به محیط خیره شده بود.سپس از صندلی اش سرخورد، افتاد و بی حرکت ماند.

بعضی از حضارگریه کردند.بقیه از جایشان بلند شدند، گردنشان را این ور و آن ور می بردند تا ببینند چه شده است.

در میان این هیجان فراباتو پلک هم نزد.او حتی به استاد نگاه هم نکرد.درآن لحظه دست خود را به نشانه ی سکوت بلند کرد و گفت: خانم ها و آقایان، لطفاً سـاکت بـاشید.استـاد اذیت نخواهد شد.

برای سورپرایز کردن شما، قسمتی از شخصیت خود را طی سخنرانی از خود جدا کردم و آن را برای استخراج قسمت بزرگتر زندگی ستاره ای استاد فرستادم.بااین کار، حالتی شبیه مرگ را در او القا کردم .او دیگر نفس نمی کشد و قلبش هم نمی زند.تشخیص پزشکی قطعاً ایست قلبی خواهد بود.

فراباتو به برادران F.O.G.C فکر می کرد که برخی از آنها در جمع حاضربودند.آنها درون خود آشفته خواهند شد چرا که فراباتو در اجرای عمومی نشان می داد که ایست قلبی می تواند به وسیله ی ابزار غیب گویی اتفاق بیفتد.

سپس فراباتو به سمت استاد چرخید.پاهایش را جفت کرد و همانند عروسک چوبی خشک او را بلند کرد.دو کمک، اورا روی دو صندلی خواباندند بطوریکه دور از هم قرار گرفته بود و بدنش توسط گردن و پاشنه پایش نگه داشته می شد.

بعد از اینکه پتویی روی استاد گذاشته شد فراباتو به سمت صندلی و سپس به سمت شکم او رفت. او به دستیارانش گفت که به او بپیوندند.حالا سه نفر روی بدن بی حرکت استاد ایستاده بودند که وزن مانند آهن 3 مرد را تحمل می کرد.

بعد از اینکه این 3 مرد پایین آمدند، تنشی در تماشاچیان به وجود آمد.با علامت فراباتو، دستیاران فراباتو را سرپا کردند و با بازوهایش او را نگه داشتند.

جادوگر خواست که همه ساکت باشند و به یک گوشه از صحنه خیره شد.طوریکه تماشاچیان متوجه نشوند، ظاهر استاد هنوز در معرض انتقال کامل دیگری بود.فراباتو به استاد نگاه کرد که برای مدتی به فراباتوزل زد و شروع به نفس کشیدن کرد و پلک زد.طوریکه از خوابی عمیق بلند شده باشد، دست و پایش را کشید و با تعجب به اطرافش نگاه کرد.اما خیلی نگذشت که با علامت فراباتو متوجه شد که به هوشیاری کامل رسیده است.

فراباتو با خنده به او گفت: خب استاد، مطمئنم که می توانی به حضار در مورد داستانی که تجربه کردی بگویی.

همانطور که هنوز کمی روی پاهایش می لرزید، با کمک دستیار روی صندلی نشست فراباتو چندثانیه به او نگاه کرد و او به حالت اولیه ی خود در زمان آمدن روی صحنه بازگشت .استاد بلند شد، صندلی اش را کنار زد و با اشتیاق با فراباتو دست داد.

هیچ تجربه ای مانند این اتفاق را تا آخر زندگی ام به یاد نخواهم داشت.اما هنوز گیجم که چطور توانستید در طی اجرایتان اینگونه بر من تاثیر بگذارید.

فراباتو با خنده جواب داد:این توانایی نتیجه ی مکاشفه و آموزش سالهای زیاد است.شما خودتان چگونگی تاثیرآن را تجربه کرده اید.اما حقیقتاً نباید حضار را منتظر داستان خود بگذارید.

استاد گفت: همانطور که با دقت به صحبت های فراباتو گوش می کردم، متوجه نشدم که تحت تاثیر یک نیروی خارجی هستم.اما ناگهان حس کردم که سرم کاملاً خالی است و نمی توانم حرکت کنم.به شرافتم قسم، دیدم که بدنم روبروی من روی زمین ایستاد.احساس خشکی از من دور شد و جایش را به احساس سکون، رهایی و سبکی داد که هرگز تجربه نکرده بودم.می توانستم آزادانه روی صحنه راه بروم و به بدنم با یک نخ نقره ای وصل بودم.در آن حالت می توانستم فراباتو و دستیارانش را ببینم که با بدنم چه می کنند و در طول آزمایش احساس آرامش داشتم.وقتی یکی از دستیاران از من رد شد متوجه شدم که سایه ای ندارم.چون فکر می کردم که جسم فیزیکی هستم.بعداز اینکه دستیاران مرا بلند کردندفراباتو با چشمان نافذش به من نگاه کرد و من به سمت بدن خود به حرکت در آمدم طوریکه انگار با یک آهن ربا جذب شده ام. هرچند که سعی می کردم مقاومت کنم، تلاش من بی فایده بود و هوشیاری ام را از دست داده بودم.وقتی بیدار شدم خودم را در کالبدم دیدم.

دیگر شکی ندارم که روح انسان پس از مرگ زنده است و طوریکه فراباتو در سخنرانی اش گفته روح حرکت می کند.

همانطور که از فراباتو تشکر می کرد، به صندلی اش بازگشت و توسط حضار تشویق شد.سکوت٬ سالن را فرا گرفت و فراباتو ادامه داد:

خانم ها و آقایان، بسیارخوشحالم که استاد به عنوان فردی بی طرف٬ وجود روح انسان را مستقل از کالبدش تایید کرد.می خواهم متذکر شوم که یک فرد بدون آموزش جادوگری پس از مرگش، نمی تواند هیچگونه نشانه های حسی را از دنیای فیزیکی درک کند.باید بگویم که آزمایشاتی مانند این، نباید توسط انسان های عادی انجام شود.چون اگر شخص، قدرت کافی برنیروها نداشته باشد٬ توازن روح و روان و بدن برهم می ریزد و داوطلب در حالت روانی می ماند.این را به عنوان یک هشدار در نظر بگیرید.

اما حالا بگذارید تو جهتان را به آزمایشات بعدی جلب کنم.درمیان شما، کدامتان می خواهد تا با فامیل یا آشنای از دست رفته اش ارتباط برقرارکند؟

درابتدا کسی آنقدر تشویق نشده بود تا به سوال فراباتو پاسخ دهد.درنهایت یک مرد برای آزمایش داوطلب شد.تماشاچیان او را تشویق کردند.روی صحنه آمد و خود را آقای مولر معرفی کرد و گفت سرپرست یک بانک است و گفت که دوست دارد خواهر از دست رفته اش را ببیند و در مورد سرنوشت کنونی اش باخبر شود.

برای اینکه مرد راحت باشد، فراباتو از او خواست تا روی صندلی در صحنه بنشیند و از او پرسید که نام خواهر فوت شده و تاریخ مرگ او را بگوید.

نام او الیزابت مولر بود و در 16 می 1929 در آزمایشگاه فوت کرد.

فراباتو از حضار پرسید که آیا کسی این شخص را می شناسد یه نه که یک خانم مسن از ردیف آقای مولر به سرعت بلند شد و خود را مادر متوفی معرفی کرد.دو مرد دیگر هم از آن ردیف گفتند که از بستگان او هستند و زنی از میان حضار گفت که الیزابت مولر دوست و هم مدرسه ای او بوده است.

فراباتو گفت: کافی است از میان این افراد چند نفر را می خواهم که بتوانند الیزابت را شناسایی کند.وحالا دقت کنید.

فراباتو طوری در گوشه ی صفحه نشست که همه بتوانند او را ببینند.حرکات او با سکوت حضار دنبال می شد.چند لحظه گذشت، جادوگر ٬رنگ پریده و خشک شد.فوراً رنگش برگشت.اما صورتش طوری تغییر کرده بود که دیگر مشخص نبود که فراباتو است.

مادر متوفی با گریه گفت:لیز!

فراباتو با لطافت ایستاده و حرکات زیبا و ویژگی های شخصیتی او مانند زنان جوان بود.آنچه که واضح بود این بود که او بدن خود را به روح زن مرده قرض داده بود به طوری که می توانست با برادرش حرف بزند.

سرپرست مولر حرکات و ویژگی های خواهرش را شناخته بود، می لرزید.طوری سرش را تکان می داد که گویی این مسئله را باور ندارد تا وقتی که صدای آرام خواهرش با بدن فراباتو با او صحبت کرد.

ویلی، هرگز فکر نمی کردم که بتوانم دوباره با تو صحبت کنم.خانواده مان چطور هستند؟می دانم که پدرمان مرده است چون اغلب با او در تماسم.

سرپرست، همانند انسان های افسون شده، از طریق بدن فراباتو که به خواهرش قرض داده بود.مکالمه ی کوتاهی با خواهش داشت.خواهرش صندلی برداشت و کنار او نشست.آنها در مورد مسائل خصوصی حرف زدند و سپس خواهرش تقاضای کاغذ و خودکار کرد تا چیزی برای نامزد سابقش رابرت بنویسد.نوشته را به برادرش داد و از او خواست تا به فامیل بگوید که همه را دوست دارد.بعداز خدافظی، با برادرش دست داد و دوباره روی صندلی گوشه ی صحنه نشست.بدن فراباتو دوباره خشک شد.بعداز چند ثانیه فراباتوی آشنا برگشت.

حالا فراباتو بلند شد و چشمان پر از اشک سرپرست بانک که نوشته در دستش را می خواند نگاه کرد.

او با خود می گفت: غیر ممکن است، این واقعا دست خط خواهرم است.

امیدوارم حالا دیگر متقاعد شده باشی که خواهرت هنوز زنده است یا هنوز هم شک داری که او از طریق من با تو صحبت کرده است؟

آقای مولر پاسخ داد:نه دیگر شک ندارم و از ته قلبم برای این کار از شما تشکر می کنم.

آقای مولر در حالیکه هنوز غرق این تجربه بود صحنه را ترک کرد و به صندلی اش رفت.

فراباتو اعلام کرد که بخش اول اجرا به پایان رسیده است و قول داد که بعد از آنتراک با صحنه های با مزه ای برخواهد گشت.

باتشویق حضار فراباتو بعد از آنتراک دوباره روی صحنه حاضر شد.

گفت:خانم ها و آقایان، دراجرای قبلی ام به شما قول دادم که آزمایش هیپوتیزم را به شما نشان دهم.متاسفانه، اجرای هینپوتیزم توسط پلیس ممنوع شده است.این ممنوعیت خیلی نا بهنگامی بود.اما من آماده سازی هایی انجام دادم تا شما را با ابزار دیگر سرگرم کنم.

باید برای نیم ساعت سالن را ترک کنم.دونفر از حضار می توانند من را به آبدارخانه همراهی کنند.پس شاهدان قابل اعتمادی خواهم داشت.از برنامه لذت ببرید.

یک پلیس و یک مرد از میان تماشاگران داوطلب شدند تا با فراباتو بروند.این سه نفر به سمت آبدار خانه رفتند.

انتظار در میان سالن گسترش پیدا کرد و تمام چشم ها به صحنه بود.همه فکر می کردند فراباتو چیز جالبی را جا گذاشته است.آنها اشتباه نمی کردند چون ناگهان صدای فراباتو از بلندگو شنیده شد:

خانم ها و آقایان، اگرچه من در سالن نیستم اما هنوز روحم با شماست.چون نمی خواهم که اجرا را متوقف کنم.لطفاً دقیقاً دستورالعمل های من را اجرا کنید.

به مرکز صفحه بدون وقفه نگاه کنید همانطور که وقتی من بودم نگاه می کردید.کسانی که بتوانند این کار را بکنند، قادرخواهند بود شخص من را ببینند.حالا من مایع سیال نامرعی را روی همه ی حضار پخش می کنم که هارمونی و سکون را بوجود می آورد.

شما خیلی ساکت هستید و شاید حتی خسته شوید.خستگی شما زیاد می شود طوریکه فکر می کنید کار سنگینی انجام داده اید.باهر نفسی که می کشید خسته و خسته تر می شوید.دوست دارید بخوابید.پلک هایتان دارد بسته می شود و حالا شما به یک خواب عمیق فرو رفته اید.خوابتان آنقدر عمیق است که هیچ چیزی نمی تواند بیدارتان کند.هیچ سر و صدایی شما را اذیت و بیدار نمی کند.تنها فقط با دستور من بیدار خواهید شد.

بسیاری از حاضرین به خواب عمیق فرو رفتند.آنهایی که بیدار بودند شروع به سر و صدا کردند تا آنهایی که خواب بودند بیدار کنند.

هرچند که ثابت شد که غیر ممکن است.چند دقیقه بعد، صدای فراباتو دوباره شنیده شد.

حتی اگر تپانچه شلیک شود بازهم نمی توانید از خواب بیدار شوید چون در وضعیت خواب عمیق مصنوعی هستید و فقط با دستور خاص من بیدار می شوید.

حالا من با قدرت ذهنم به شما می پیوندم.شما فقط صحبت های من را می شنوید و دقیقاً کاری را می کنید که من می گویم.وقتی تا 3 شمردم همه بیدار می شوند.احساس سلامتی و سرزندگی می کنید و آنچه را که اتفاق افتاده به خاطر نخواهید آورد.

یک!خستگی و خواب آلودگی از بین می رود و خوشحالی و خوشبختی وجود شما را فرا می گیرد.

دو!سلامتی شما بیشتر می شود.احساس خوبی دارید و تمام ناراحتی هایتان از بین می رود.

سه!بیدارشوید.

بابیدار شدن، همه ی آنهایی که خواب بودند. با اشتیاق به خوشحالی عموم در سالن نگاه کردند.نمی توانستند باور کنند که به خواب رفته بودند.اما قبل از اینکه جزئیات به آنها توضیح داده شود، صدای بلندگو از 10 مرد و 10 زن خواست تا روی صندلی های قرار داده شده روی صحنه بنشینند.به صورت جفت بنشینند.یک مرد کنار یک زن.پس از کمی بعد، داوطلبین طبق دستورالعمل نشستند و فراباتو دستورالعمل های بعدی را داد. خانم ها و آقایان روی صحنه، شما هم اکنون به موسیقی گوش می کنید.آهنگی از والتز برای شما پخش خواهد شد.شما حس رقص با یکدیگر پیدا می کنید.هرکدام از آقایان روی صحنه با یکی از خانم های سمت راستش خواهد رقصید.هیچ چیزی مانع شما نخواهد شد چون دیوار نامرئی میان حضار و صحنه کشیده شده است شما نمی توانید حضار را ببینید.

هرچند هیچ موسیقی شنیده نمی شد برخی از زوج ها مشغول رقص شدند با ریتم می چرخیدند.زوج های دیگر به شکل خنده داری حرکت می کردند و حضار می خندیدند.اما به نظر نمی رسید که داوطلبین از این خنده ناراحت شومند.

صدای بلندگو گفت: بس است.رقص خاتمه یافته است.برای خانم ها و آقایان روی صحنه قبل ازاینکه با یکدیگر خدافظی کنند غذا سرو خواهد شد.سبدی از سیب، گلابی و هلو در لبه ی صحنه وجود دارد.از خودتان پذیرایی کنید. شما فوراً پس از اولین گاز، بدون خوردن میوه از خواب بیدار خواهید شد و با حس خوشحالی به صندلی هایتان در سالن خواهید رفت.لطفاً برای اسکورت من به آبدارخانه بیاید.

افراد هینپوتیزم شده روی صحنه یه سمت میوه های گفته شده رفتند، به محض اینکه یک گاز زدند، بیدار شدند و با نشان دادن مزه ی ترس در صورتشان شروع به شکایت کردند یکی از آنها با اشک در چشمانش گفت:لعنتی این اصلاً هلو نیست، این پیاز است.دیگری گفت: این سیب زمینی کال است.سوپرایز ادامه داشت.

بعد از اینکه آخرین نفر صحنه را ترک کرد، یک تماشاچی به آبدارخانه رفت تا فراباتو و اسکورت هایش را باز گرداند.

فراباتو با تشویق حضار استقبال شد و روی صحنه رفت و به حضار گفت: از چهره هایتان می توانم بگویم که به شما خوش گذشته است.خوشحالم که این قسمت از اجرا را هم دوست داشتید هرچنر که خودم در سالن حضور نداشتم.

من عمیقاً به دو شاهدم بدهکار هستم. اینجا پایان برنامه ی امروز است.همه ی شما به اجرای بعدی ام که پس فردا است دعوت هستید.شب همگی خوش.

همانطور که پرده به آرامی پایین می آمد فراباتو به اتاق پرو رفت.تازه لباسش را عوض کرده بو که دو مرد بدون خبر وارد اتاق شدند.

یکی از آنها پرسید: تو فراباتو هستی، درست است؟

وقتی فراباتو سرش را تکان داد، آن مرد خودش را معرفی کرد: پلیس جنایی.شمابازداشتید لطفاً باما بیایید.

ماشینی که بیرون منتظربود آنها را به مرکز پلیس برد و فراباتو به بازداشتگاه بدند.

درهمان روز، روزنامه ها خبر مربوط به آزمایش و دستگیری اش توسط پلیس را چاپ کردند.صبح روز همان روز فراباتو پیش رئیس پلیس برده شد که با لحن تند به او حمله ی کلامی کرد.

شما قانون جدید را نقض کردید و آزمایش هینپوتیزم انجام دادید.شاهدین گزارش دادند که بیش از صدنفر هینپوتیزم شدند.شما باید برای این کار بهای گرانی را بپردازید و این کار در دادگاه برای شما آسان نخواهدبود.

رئیس، خشن بود و با عصبانیت طول اتاق را طی می کرد.

دوباره گفت: خیلی خجالت آور است.آیا این کار را باید در اینجا انجام دهید؟ من اکنون چه وجهه عمومی دارم؟

فراباتو بدون گفتن کلمه ای نشست و اجازه داد رئیس پلیس عصبانیت خود را خالی کند.زمانی که دید عصبانیت او خوابیده است شروع به صحبت کرد.

فراباتو پاسخ داد: کاملاً اطلاعات اشتباهی به دست شما رسیده است چون من دیروز کسی را هیپنوتیزم نکردم.یکی از افسرهای پلیس خودتان می تواند شهادت دهد که من در آن زمان در آبدارخانه بودم.حضار نیم ساعت را با صدای من گذراندند.درست است اما من مسئول نیستم.هیچ چیزی جلوی افسرهای شما را برای خاموش کردن ضبط نگرفته بود.چون من در سالن حضور نداشتم بنابراین خودم را گناهکار نمی دانم.

رئیس پلیس با تردید به فراباتو نگاه کرد سپس افسر پلیسی که فراباتو را تا آبدارخانه همراهی کرد صدا زد.اوتایید کرد که همراه فراباتو بوده.رئیس پلیس متقاعد شد.با فراباتو دست داد و گفت:

شما باید به جای جادوگر، یک سیاست مدار شوید.شما واقعاً به مسائل از زاویه دیگری، نگاه می کنید.شما می توانید بروید و من برای اشتباه افرادم عذرخواهی می کنم.

فراباتو خداحافظی کرد و به هتلش بازگشت.به استراحت احتیاج داشت چون شبی که در زندان سپری کرده بود شب راحتی نبود.

روزبعد٬ روزنامه ها از آزادی فراباتو خبر دادند و اعلام کردند که اجرای فراباتو سر وقت و طبق برنامه انجام خواهد شد.

 

 

 

 

فصل ششم

رئیس بزرگF.O.G.C صاحب یک ویلای خیلی زیبا در بهترین مکان شهر بود که وسایل شیک داشت و توسط یک باغ زیبا محصور شده بود. او در گروه های تجاری شناخته شده بود.مرد موفقی در حرفه اش بود و درآمد قابل توجهی داشت.

اما امروز، باناراحتی پشت میزش در خانه نشسته بود و با بی تابی، باخودکار فواره ای آبی اش بازی می کرد.آنقدر ناآرام بود که حتی محیط زیبای اطرافش او را به وجد نمی آورد.

بلند شد در اتاق راه می رفت و فکر می کرد به خدمتکاران دستور اکید داده شده بود که مزاحم او نشوند و اجازه ی هیچ ملاقاتی را ندهند.

درطول سال ها برای اولین بار بود که زنجیره ی موفقیت او شکسته شده بود.تا آن زمان، تمام نقشه های او با موفقیت انجام شده بود اما فراباتو مشکلی بود که روی روحش سنگینی می کرد.فکر می کرد که قدرت خیلی بزرگتری از قدرت لژ او پشت این مرد مرموز است که فقط اعضای لژ می توانند با کمک نیروهای منفی از برنامه های دیگران با خبر شوند.

کسی قدرتمندتر از خودش! این فکر بر نفرت رئیس بزرگ دامن می زد و او را ترغیب می کرد تا با هر وسیله ای فراباتو را شکنجه کند و آزار دهد.

وهر چند این کار برایش مشکل بود، باید قبول می کرد که فراباتو تمام حمله هایش را خنثی می کند.هیچ کدام از آنهایی که قوانین لژ را نقض کردند و یا به خاطر آن تنبیه شدند، نتوانستند قصر در بروند تا داستان را تعریف کنند.همه ی آنهایی که محکوم به مرگ با تپافون شدند، تا آن زمان نابود شده بودند.

هرکسی نقطه ضعفی دارد که با استفاده از آن می تواند اذیت شود رئیس بزرگ جستجوی یافتن نقطه ضعف فراباتو را بی نتیجه می دید.وشکستش برای پیدا کردن آن٬ او را غرق تنفر و خشم کرده بود.خبردار شده بود که عملیات پلیس در مقابل فراباتو برای نقض قانون منع استفاده از هیپنوتیزم بی فایده بود.این ناکامی جدید، خشم او را بیشتر کرد و حس انتقام در ذهنش پرورانده می شد.در شرایط معمولی، توانایی عالی برای کنترل خود داشت اما اکنون چهره اش عصبانیتش از حوادث اخیر را نشان می داد.حتی صدای تیک تاک ساعت زیبایش احساس ناامنی به او می داد که با ترس و وحشتی همراه بود که تا آن لحظه هرگز تجربه نکرده بود.

رئیس بزرگ، مدت طولانی، افکار پلید خود را دامن زد تا به یک فکر خوب رسید.پشت میزش نشست و نامه ای به مقامات دولتی که عضو لژ F.O.G.C بودند نوشت.

برادر و حامی عزیز:

همانطور که می دانید، فراباتو بسیاری از نقشه های ما را از بین برده است.هرچه سعی کردیم نتوانستیم او را به عضویت لژ در بیاوریم و او را متقاعد کنیم که با ما هم هدف شود.به دلیل توانایی های جادوی اش، می تواند تمام اسرار لژ ما را فاش کند.او نه تنها مراسم تشرف ما را می داند بلکه از وردهای سری ترین برنامه های ما نیز با خبر است.این حقایق به وضوح نشان می دهد که این مرد یک خطر همیشگی برای لژ ما است.

همانطور که می دانید ما هنوز نتوانستیم او را از بین ببریم.حتی تپافون هم شکست خورد و پادشاه شیطان متحد ما هم موفقیت را تضمین نمی کند.

با این توانایی های جادویی، این فراباتو به طور طبیعی به بیشتر برنامه های سری دولت و ارتش هم دسترسی خواهد داشت.اگریک دولت متخاصم موفق شود او را به عنوان جاسوس به کار بگیرد، خسارت های غیرقابل اندازه گیری برشما برادر عزیز و کل ملت وارد خواهد شد.چون ابزار در دست من کفایت لازم را ندارد، از شما برای نابودی این مرد خطرناک کمک می خواهم.برادری ما برای انجام این کار ذی نفع است و امیدوارم که مرا ناامید نکنید.

منتظر مشورت با شما هستم.

ارادتمندشما

س


رئیس بزرگ٬ نامه را در پاکت گذاشت با علامت لژ آن را مهروموم کرد سپس خدمتکارش را صدا زد و به او دستور داد که نامه را به اداره پست ببرد.

حالا دیگر چهره ی او سرشار از خوشی بود و دستانش را به نشانه ی رضایت به هم می مالید.مطمئن بود که این نقشه موفقیت آمیز خواهد بود.چون آن روزها با مخالفین سیاسی سریعاً برخورد می شد.پلیس مخفی برای اینکار استفاده می شد.

به طور خودآگاه، روبروی آینه ی بزرگ ایستاد، همینطور که واکنش خود را ارزیابی می کرد، با ترس متوجه شد که ناگهان چیزی میان ابروهایش درخشید.باچشمان باز به چهره ی لرزان خود خیره شد چون پیام این درخشندگی را می دانست.در لژ این درخشندگی نشانه ی مرگ بود.

چنان خشکش زده بود که نمی توانست چشمانش را از شعله ای که بزرگ و بزرگتر می شد و تمام سطح آینه را فرا می گرفت چشم بردارد.پشت شعله، صورت عجیب و غریبی با چشمان ناقد ظاهر شد و صدای درونی از عمق یک قبرشنیده می شد:

برادر، آخرین ساعت تو نزدیک است.

رئیس بزرگ عرق کرده بود و حس می کرد با یک سردی احاطه شده است.

کم کم صورت شیطان محو شد و شعله خاموش شد و سرانجام آینه فقط صورت خاکستری جادوگر سیاه را نشان می داد.

هرچند هنوز احساس ناتوانی می کرد، اما تلاش کرد خودش را از جلوی آینه کنار ببرد و روی صندلی بیاندازد و بی حرکت برای مدت طولانی در آنجا بماند.با ناامیدی سرش را میان دستانش گرفت.

زمزمه کرد: فراباتوی لعنتی٬ دیگر نباید به او فکر کنم وگرنه دیوانه می شوم.

رئیس بزرگ، باسرعت٬ فکرهای منفی را از خود دور کرد سیگاری روشن کرد تا آرام شود.یادش آمدکه امروز در مغازه٬ بیشتر عصبانی شده بود. موقعیت نجومی خورشید به او یادآوری می کرد که به زودی باید راهی شود. چون 23 جون روز نشست عمومی لژ بود. مهم بود که او به عنوان رئیس٬ خونسرد باشد تا بتواند برای برادران دیگر مثال زدنی باشد.

به خدمتکاراش دستور داد تا شامش را حاضر کند.درپایان غذا یک فنجان قهوه ی غلیظ خورد، لباسش را عوض کرد و به راننده گفت که او را به ساختمان لژ ببرد.

بیست و سوم جون، روز مخصوصی از سال برای مردم سراسر جهان است. خورشید به بالاترین نقطه اش می رسد و بلندترین روز و کوتاهترین شب را دارد.

بسیاری از اروپاییان برای جشن گرفتن انقلاب تابستانی، آتش بازی می کنند. برادران نور، از آن درجه پایین ترهایی بودند که این مراسم یادبود سنت جان را در این شب مخصوص برپامی کردند. در این مراسم، هرکس سه آرزویش را به دنیای ستارگان می فرستد.سپس این آرزوها در سال جاری محقق می شوند و البته قوانین کار ما را هم نقض نمی کنند.این مراسم، راز سنت جان در میان برادران نور٬ به شدت حفظ می شود.

هرچند بیست و سوم جون برای لژ F.O.G.C هم روز خاصی است.بی هیچ دلیلی روزی خوبی برای آنها است.دقیقاً از طرف دیگر، یک روز سرنوشت ساز برای یکی از برادران لژ است که باید زندگی اش برای خدمت به شیطان قربانی شود.همه ی اعضا بدون در نظر گرفتن درجه یا مرتبه مشمول این قانون هستند.

لژ، نود و نه عضو داشت.عضو صدم٬ شیطان بود که بر دیگران ریاست می کرد و شیطان وابسته را برای هر عضو به منظور شناسایی آرزوهای آن، تعیین می کرد.هر شیطان نام مخصوص به خود و علامت مخصوص به برادر لژ داشت.نام و علامت شیطان هرگز به دیگری گفته نمی شود.جریمه ی شکستن سکوت، مرگ است.

قربانی با قرعه انتخاب می شود.سپس عضو جدیدی می آید و جایگزین قربانی می شود و شیطان اختصاص داده شده به قربانی حالا در اختیار عضو جدید قرار می گیرد.عضو جدید اگر بخت بد داشته باشد، شاید در همان سال اول در قرعه کشی انتخاب شود.

اصاً عجیب نیست که اعضای لژ، با تغییر بوجودآمده، بتوانند اهداف مادی را دنبال کنند و افراد با نفوذ و ثروتمندی شوند. افراد کلاس پایین تر یا فقیرتر٬ تنها در صورتی که استعداد خاص یا توانایی که بتوانند اهداف لژ را محقق کنند، داشته باشند، می توانند به عضویت لژ در آیند. مقادیر زیادی پول، فوراً به حساب این افراد ریخته می شود تا بتوانند با کمک شیطان یاد بگیرند که روی پای خود بایستند.

هوای تابستان دربیست و سوم جون بسیارعالی بود.گرما، هوای ساکن روز در حال گذر از شهریور بود اما ترس مانند یک ابر نامرئی در ذهن برادران F.O.G.C ، شناور بود.فقط در این روز از سال بود که آنها به یاد می آورند که مرگ مانند شمشیر شیطان دور سرشان است.

سالن بزرگ خانه ی لژ، نورانی بود.نود و نه صندلی شماره گذاری شده روبروی صندلی رئیس بزرگ چیده شده بود. هر عضو از لژ ٬یک عدد دریافت می کرد و می بایست روی صندلی اش بنشیند.هیچ کس اجازه نداشت در مهمترین نشست سال غایب باشد.هربرادر می بایست برنامه روزانه اش را طوری برنامه ریزی می کرد که آن روز عصر حاضر باشد.

هر چند جلسه٬ ساعت 8 عصر شروع شد، بیشتر اعضا از ساعت هفت و نیم جمع شده بودند و در گروههای کوچک با هم صحبت می کردند.با رسیدن عقربه ساعت به زمان مقرر، برادران لژ٬ روی صندلی های خود نشستند.نائب رئیس که منشی هم بود، سرجایش نشست.

دقیقاً سرساعت8، رئیس بزرگ وارد سالن شد.همه با حالت احترام برخاستند. رئیس بزرگ ٬هنوز در شک اتفاقات بعد از ظهر بود، توانش را جمع کرد و جلسه را با سه بار ضربه بر ناقوس بزرگی آغاز کرد.صدای ناقوس در سرتاسر سالن پیچید. سپس رو به برادرانش کرد گفت:

برادران عزیزم، از استقبال شما تشکر می کنم حالا بفرمایید بنشینید. خیلی خوشحالم که همه ی شما آمدید. همانطور که می دانید امروز یک روز تاریخی و سنتی برای لژ ما است چون یکی از اعضا باید ما را ترک کند و عضو دیگری اضافه شود. فقط بعد از قرعه کشی مشخص خواهد شد که چه کسی باید برود. می دانم که با وحشت در رای گیری شرکت می کنید هر چند به شما در زمان پذیرش در لژ گفته شده که این روند در قانون ما نوشته شده و اجباری است.

این روش٬ قرن ها است که اجرا می شود و قوانین برای همه در هرجای جهان یکسان است. نود و نه٬ برای ما یک عدد مقدس است و هرکدام از لژها ٬نود و نه عضو دارند.درتمام لژها ٬قوانین یکسانی جاری است، خدای ما، ارباب سیاهی که او را می پرستیم و به او افتخار می کنیم، برای هر لژ٬ یک وجود شیطانی رده بالا در نظر گرفته است. این فرد که رئیس است٬ بایدبرای هر برادر یک خدمتکار شیطان مشخص کند.چون رئیس بزرگ هر لژ، بیشترین مسئولیت را دارد، اداره کردن جلسه به او واگذار می شود.

در این روز تاریخی باید فواید زیادی که از عضو بودنتان در لژ بدست می آورید را به یاد تک تک شما بیاورم.مطمئن هستم که هیچکدام از شما نمی توانست در فرقه ای دیگر، بااین سرعت به قدرت و ثروت برسد.چه کسی می تواند دشمنانش را مانند ما به سرعت نابود کند؟ چه کسی در مقابل خطرات زندگی بیشتر از ما تحت حمایت است؟ هیچ کس. این منافع٬ تنها می تواند با حمایت نیروهای ماورائی مه در موردشان صحبت می کنم، بدست بیاید.ما باید این منافع را برای خودمان برداریم و در عوض می بایست از شیطان حمایت کنیم و هرجا که ممکن است در مقابل خوبی مبارزه کنیم.مطمئناً هیچ کدام از شماها، فکر نمی کنید که این کار سخت باشد.بزرگترین ریسک، فقط رویداد امروز غروب است اما شانس ماندن شما در لژ بسیار زیاد است.

با این وجود، برادران عزیزم، به خوبی می دانم که هیچ یک از شما در برداشتن این قدم شک نکرده است ٬نهایتاً ثروتمند خواهید بود و می توانید با کمک خدمتگزاران ماورائی به اهداف خود برسید.

رئیس بزرگ سخنانش را قطع کرد تا تاثیر حرف هایش را روی برادران ببیند. بسیاری از آنها با تکان دادن سر خود، رضایت خود را نشان دادند.

رئیس بزرگ کمی آب نوشید و همینکه می خواست صحبت هایش را در مورد منافع لژ ادامه دهد ناگهان به یاد جنگ ناموفق خود در مقابل فراباتو افتاد.عصبانیت او را فرا گرفت اما خودش را کنترل کرد و ادامه داد:

دوستان من، همانطور که می دانید، دشمنی قوی٬ می خواهد که در برابر اهداف لژ ما مقاومت کند. این فرد ٬جادوگر فراباتو است. متاسفانه حمله ی ما در مقابل او موفقیت آمیز نبود او حتی توانست خودش را در مقابل تپافون نجات دهد.بنابراین از شما می خواهم در این موضوع همواره متحد بمانید. این مرد می تواند برای همه ما خطرناک باشد و ما باید به شعارمان پایبند باشیم: همه برای یکی و یکی برای همه.

در این لحظه رئیس بزرگ به وجد آمده بود ولی بسیاری از اعضا آرام مانده بودند و نمی خواستند که در این انتقام گیری شخصی دخالت کنند.بقیه احساس لرز می کردند و ترس در چهره هاشان نمایان بود. برای بسیاری از آنها روشن شده بود که مردی وجود دارد که قدرتمندتر از لژ است. چه کسی می توانست در مقابل تپافون مقاومت کند، وسیله ای که فقط مرگ رابدون توجه به مکان و زمان به افراد هدیه می دهد؟ رئیس بزرگ حتماً باید دلیل خاصی برای برخورد شخصی با این مسئله داشته باشند و یا حتی در مورد مشکلات آن با برادرانش گفتگو کند. چنین تفکراتی در مورد چنین دشمن قدرتمندی، موجی از نگرانی در میان برادران بوجودآورد. این امربر رئیس بزرگ آشکار بود. او با خنده ی تمسخرآمیز و مطمئنانه ای گفت:

اینطورکه می بینم بسیاری از شماها با شنیدن نام فراباتو به شدت ترسیده اید.نباید از شما پنهان بماند که این مرد اوقات پراضطرابی را برای من بوجود آورده است.

اما لژ ما راه های زیادی برای نابودی چنین دشمنی دارد.همه ی شما می دانید که ارباب سیاهی، هروقت که به کمک او نیاز داشته باشم در اختیار من است. بنابراین برادران عزیزم، خیالتان راحت باشد. به لطف ارتباطات موثرم، توانسته ام در زمینه های سیاسی فراباتو را مورد سوءظن قرار دهم. البته می دانم که او اصلاً درگیر مسائل سیاسی نمی شود اما علی رغم این مسئله، بیشتر از یک هفته طول نمی کشد که زندانی خواهد شد. از حالا فقط یک قدم با مرگ فاصله دارد. چون با پول زیاد می توان افرادی را پیدا کرد که در چنین کارهایی کمک کنند. در هر صورت، به شما قول می دهم که فراباتو به زودی دیگر زنده نخواهد بود.

صحبت آخر رئیس بزرگ آرامش را به برادران القا کرد چرا که فراباتو کابوسی برای بسیاری از افراد لژ بود. رئیس بزرگ٬ از اینکه اعضا دوباره شکل گرفته بود رضایت داشت.جایش را به منشی داد.

منشی از رئیس بزرگ به خاطر سخنرانی اش تشکر کرد و خطاب به انجمن گفت:

برادران عزیزم، همانطور که می دانید امروز اینجایید تا گزارش خود را به صورت کلا سری در مورد کارهایی که در طول این یک سال با کمک شیطان خدمتگدار کردید ارائه دهید. این کار به ما این امکان را می دهد که ارزیابی کنیم که آیا شرایط پیمان ما با نیروهای شیطانی مناسب بوده است یا نه. آنهایی از شما که با خدمتگزاران ماورائی خود مشکل داشتید می توانید موضوع را بعد از نشست امشب با رئیس بزرگ مطرح کنید.او این مسئله را با آن ماهیت ماورائی بررسی خواهد کرد.اکنون، برادران عزیزمن، از شما می خواهم که گزارشات خود را به من بدهید و دوباره متذکر می شوم که این گزارشات باید با شماره های مختص شما، مشخص شده باشد.

از دو تا از اعضا خواسته شد تا گزارشات را جمع کنند و آنها را به منشی بدهد تا آنها را با دقت بشمرد و مورد بررسی قرار دهد.قفسه گران قیمت زیبایی پشت صندلی رئیس بزرگ قرار داشت که به آرامی آن را جابجا کردند ( به طوری که می خواهند زمان را متوقف کنند).منشی ٬گزارش ها را در کشور گذاشت. کشوی دیگری را باز کرد و یک صندوق چوبی در آورد و آن ر ا روی میز کنار قفسه گذاشت.سپس با جدیت به انجمن نگاه کرد و در جعبه ی سرنوشت ساز را باز کرد.حاوی نود و نه پاکت کوچک بود.شماره های اعضا در پاکت ها پنهان شده بود که می توانست سرنوشت یکی از آنها را مشخص کند.سکوت ناراحت کننده ای افراد را فرا گرفت چون این وحشتناک ترین و سیاه ترین ساعت سال برای هر کدام از آنها بود.

منشی٬ ظرف استوانه ای شکلی از اتاق کناری آورد. چهارچوبی روی آن سوار بود که باعث می شد با یک دسته دور یک محور بچرخد.در مرکز سالن قرار داده شدومنشی در کوچک آن را باز کرد بعد از کنار گذاشتن شماره ی برادر سیلسیس، درمقابل دیدگان اعضا، شماره ها را یکی پس از دیگری به داخل ظرف می انداخت.وقتی تمام شد، در ظرف را بست.

یکی از برادران با دختر سرایدار وارد اتاق شد.الی می دانست که طبق سنت هرساله در جشن سنت جان، چه کاری باید انجام دهد.چیزی در مورد جدیت این ساعت نمی دانست.فقط با این جمله که تو برای یک ماموریت خاص انتخاب شدی، قانع شده بود.پول زیادیکهبابت این کارکوچک می گرفت دیگر جایی برای کنجکاوی نمی گذاشت واین را هم می دانست که کنجکاوی زیاد او موجب می شد پدرش و موقعیتش را از دست بدهد.

منشی، چشمان دخترک را بست و او را کنار استوانه آورد.سپس دستگیره را گرفت و ده بار به چپ و ده بار به راست چرخاند.سپس در پوش را برداشت و دست الی را بالای در پوش گذاشت و از او خواست تا یک پاکت در بیاورد. بی درنگ، الی یک پاکت در آورد و آن را به منشی داد و منشی آن را روی میز گذاشت تا همه ببینند.

منشی در حالیکه تلاش می کرد خود را خونسرد نشان دهد، چشم بند الی را باز کرد و پاداش همیشگی اش را داد و با کلمات محبت آمیز او را به خارج ساختمان برد. سپس به سالن برگشت. برادرانش با صورت های رنگ پریده منتظر او بودند.

با صدای لرزان و بلند گفت: شماره 1 است. شماره ی رئیس بزرگمان.

با واکنش های اعضا مشخص بود که تنش از بین رفت.برخی در مورد نتیجه با هم صحبت می کردند و برخی دیگر ساکت مانده بودند و دستشان را زیر چانه شان گذاشته بودند.

رئیس بزرگ، که ایستاده بود و این فرایند را مشاهده می کرد، با رنگ پریدگی روی صندلی اش افتاد. در حالیکه زیرلب سخن می گفت به سقف خیره شد. شکل شیطان در تصورات درونی اش شکل گرفت. عرق مرگ ٬از پیشانی اش سرازیر شد و بانامیدی گفت: فراباتو!

واکنش رئیس بزرگ، درجماعت، ترس غیر ارادی ایجاد کرد چون هیچ کدامشان تا آن زمان بدین شکل با مرگ روبرو نشده بودند. هرچند تمام قربانیان به سختی با سرنوشتشان روبرو شده بودند، اما تلاش می کردند تا در لژ باقی بمانند. اما رئیس بزرگ که باید برای تمام لژ الگو باشد، مورد ترحم قرار گرفته بود. کمی طول کشید تا بتواند کنترل خود را بدست آورد.

سرانجام، ماهیچه های صورتش باز شد و اعضای انجمن را با صدای بریده بریده مورد خطاب قرار داد: برادران عزیزم، همانطور که همه ی شما می دانید، اخیراً درگیر مسئله ی فراباتو بودم. سعی کردم با راهنمای مختلفی او را از بین ببرم اما تا به حال موفق نشده ام. همانطور که به شما گفتم، از قوی ترین سلاحمان، تپافون هم استفاده کردیم. شاید برداشت اینطور باشد که فراباتو مجهز به نیروهای قدرتمند ماورایی است اما من تردیدی ندارم که این کشش٬ تحت تاثیر قدرت های جادویی اش است و طوری همه چیز را چیده است که شماره من در بیاید. بسیاری از شماها در اجراهای عمومی او حضور داشتید که تاثیرش بر افراد را اثبات کرد و آنها را در هر فاصله ای با خود همگام کرد.

رئیس بزرگ ساکت شد و با حالت انتظار به اطراف نگاه کرد بسیاری از اعضا، با تکان دادن سرشان موافقت خود را نشان دادند چون اجرا دیده بودند. وقتی رئیس بزرگ متوجه شد که این افراد با او هم دل هستند، تشویق شد تا ادامه دهد و گفت: برادران عزیزم بدانید که من تنها کسی هستم در میان شما که سعی کردم این دشمن را از بین ببرم. بنابراین اظهار می کنم که او الی را تسخیر کرده تا شماره ی من را از گوی بیرون بیاورد. به این علامت من این قرعه کشی را تایید نمی کنم.

با این سخنان، غرولندهای مطیعانه ای در میان سالن شنیده شد.چون هرکسی ناگریز به پذیرش قرعه کشی دوباره بود.برادران لژ می دانستند که ترس از مرگ و بزدلی باعث شده بود که رئیس بزرگ به این مرحله برسد. هرچند که مخالفت صریح با او ٬کار غیر ممکنی بود. چون در قوانین لژ، رئیس بزرگ می تواند در صورت تمایل درخواست قرعه کشی دیگری کند. این اتفاق به ندرت می افتد و در تمام لژهای موجود فقط 2 بار در قرن گذشته رخ داده بود.

باانتخاب شدن برای مرگ، رئیس بزرگ می توانست از حق خود برای کنترل لژ استفاده کند. بر اساس مقررات منشی، به سمت رئیس بزرگ و ریاست ارتقا پیدا می کرد اما رئیس بزرگ پیر می توانست امید این را داشته باشد که از سرنوشت خود فرار کند.

منشی به اعضا گفت:

برادران عزیزم، متاسفانه رئیس بزرگ ما در این قرعه کشی انتخاب شد. او با درایت، سالها لژ ما را رهبری کرده است و حق درخواست قرعه کشی دوباره را دارد. نظر او در مورد اینکه فراباتو از قدرت جادویی اش برای انتقال مرگ به او کاملاً قابل درک است.

پیشنهاد می دهم که احتیاط های خاصی برای قرعه کشی دوم لحاظ شود. چون ما دارای نیرویی هستیم که می توانیم هرگونه دخالت از سوی فراباتو را از بین ببریم. در مقررات ما این نکته وجود دارد که هرعضو، قبل از قرعه کشی دوم سه بار استوانه را بچرخاند. داوطلبان دستشان را بلند کنند.

همه دستشان را بلند کردند حتی رئیس بزرگ که برای مرگ انتخاب شده بود. و هنوز قرعه کشی دوم روی روان اعضا می چرخید چرا که اگر رئیس بزرگ درست گفته باشد٬ سپس هر کدام از آنها اینبار می توانست، محکوم باشد.

منشی گفت: این پیشنهاد با اتفاق آرا پذیرفته شد. از درک بالایی که در مقابل رئیس بزرگ نشان دادید متشکرم. قدم بعدی ما مشخص کردن این است که آیا فراباتو در این لحظه تاثیری بر لژ ما دارد یا نه. ما این مسئله را با کمک واسطه مان روشن خواهیم کرد. برادرH، لطفاً یکبار دیگر برو و دختر سریدار را بیاور.برادرHسالن را ترک کرد کمی بعد با دختر بازگشت. منشی که هم جادوگری سیاه بود و هم سیاست مداری ماهر بود به خودش آمد گفت:

الی عزیز، عذر می خواهم که دیر وقت مزاحم تو شدیم اما شدیداً به کمک دوباره ی تو نیاز داریم. مشکلاتی پیش آمده که می خواهیم با کمک تو آن را برطرف کنیم.مزاحمت خود را با هزینه ی دوبرابر جبران می کنیم.

هرچند که با محیط آشنایی داشت اما به نظر می رسید که حالت شیطانی در سراسر سالن پراکنده شد. علی رغم این مسئله، با حالت طبیعی اش پاسخ داد:

مهم نیست که دیر وقت است. برای آن مقدار پول٬ من خیلی خوشحال خواهم شد که به شما کمک کنم.

مبلی در وسط سالن قرار داده شد و الی به عنوان جزئی از فرایند روی مبل دراز کشید. بیست و یک برادر٬ حلقه ای را دور او درست کردند و منشی٬ او را هینپوتیزم کرد.سپس او را به حالت بصیرت در آورد و این دستورات را به او داد:

با روحت از فراباتو دیدار کن و به من بگو چه می کند.

بعد از کمی تردید، الی گفت فراباتو روی صحنه بود و اجرای همیشگی اش را انجام می داد. وقتی از او در مورد اثرگذاری فراباتو بر خودش سوال پرسیدند، دختر پاسخش منفی بود.

هیجان به وضوح در سالن دیده می شد.چون همه حس کرده بودند که ادعای قبلی رئس بزرگ، اشتباه بود. منشی از برادران خواست که ساکت باشند.رئیس بزرگ با رنگ پریدگی روی صندلی اش نشست و به خوبی می دانشت که موجی از نااطمینانی به سوی او در حال حرکت است. ناگهان بلند شد و با صدای بلند به افراد سالن گفت:

فراباتو در همه ی شما نفوذ کرده است و اگر خودش این کار را نکند اشباحش را می فرستد. او هزاران شبح در اختیار دارد. جمله ی اینکه فراباتو هزران شبح در اختیار دارد و اینکه آنها فقط یکی از آنها را دارند، نه تنها حضار را شگفت زده کرده بلکه باعث افزایش نگرانی در برادران شد.

رئیس بزرگ فوراً متوجه ی اشتباهش شد. به جای تحقیر فراباتو، خودش و لژ خود را تحقیر کرده بود.

با حالت خشنی سرش را میان دستانش گرفت و زیر لب می گفت که من به خانه ی آخر رسیده ام دیگر نمی توانم ادامه دهم.

منشی با صدای بلند خواستار سکوت شد و از انجمن خواست که خونسرد باشند.بیست ویک برادر هنوز حلقه را تشکیل داده بودند و منشی یک بار دیگر با صدایی نافذ به دخترک گفت:

وقتی بیدار شوی از هر گونه نفوذی آزاد خواهی بود و هیچ قدرتی در جهان نمی تواند به طور آگاهانه یا ناآگاهانه بر تو نفوذ کند. هیچ ماهیت فرار زمینی نمی تواند بر تو نفوذ کند. هر کاری که خودت بخواهی، انجام می دهی.

در سکوت، چهار پرنس تاریکی نیروها را در چهار گوشه ی سالن صدا زد تا برای حمایت های بعدی در مقابل اثرات جادویی از آنها کمک بگیرد. پرنس های نیروهای منفی فقط با چشمان ماورائی قابل مشاهده بودند، مراسم را محافظت کردند. ورد احضار آنان را فقط رئیس بزرگ و منشی می دانستند.

بعد از احضار کامل آنها، منشی به برادران اطمینان داد که برابر هرگونه دخالت خارجی، محفوظ هستند و تاکید کرد که فقط مشیت الهی می تواند تاثیرگذار باشد.

شماره ی رئیس بزرگ در یک پاکت جدید گذاشته شود و به داخل استوانه انداخته شد. برادرانی که حلقه را تشکیل داده بودند مرتباً وردی که حلقه ی جادویی را موثر نگه می داشت، تکرار می کردند.

منشی، واسطه را با کلمات مناسب بیدار کرد.الی با صورت مات و مهبوت به اطراف نگاه می کرد. با بدست آوردن درباره ی نیروی خود، فکر کرد که شاید اتفاق عجیبی در زمان خواب او رخ داده باشد.

منشی با دقت چشمان او را بست و او را کنار استوانه آورد و از او خواست تا پاکت دیگری را بیرون بیاورد. الی با خونسردی نزدیک شد و یک پاکت بیرون آورد.

سکوت مرگ باری جاری بود و همه به پاکت خیره شده بودند منشی پاکت را برداشت و روی میز گذاشت.سپس چشمان الی را به سرعت باز کرد و او را به بیرون سالن برد.از او درخواست تا یک ربع در اتاق کناری منتظر بماند.شاید دوباره به کمک او احتیاج شود.

مستقیماً به سالن برگشت، نامه را باز کرد و با صدایی لرزان شماره را بیرون آورد.

دوباره شماره 1 بود.

ناله ای از سینه ی رئیس بزرگ بیرون آمد. احساس کرد که باخته است.برادران دیگر نفس راحتی کشیدند و شک همگی آنها برطرف شد. چون تیر مرگ، نشانه اش را پیدا کرده بود. با این او صاف، اتفاقات عصر آن روز، درمیان برخی از آنها جنبش وجدانی را به راه انداخته بود.

طبق انتظار، انجمن توجهش را به سمت رئیس بزرگ جلب کرد که حالا حکم خود را پذیرفته بود. در آخر خودش را جمع و جور کرد و با صدای بلند فریاد زد:

غیر ممکن است! غیر ممکن است! من این قضاوت را قبول ندارم. چیزی در اینجا برخلاف شخصیت من است تا مرا از بین ببرد. حتی اگر فراباتو این کار را نکرده باشد، نیروهایی را فرستاده که مسئول این اتفاقات است. من از حق خودم برای قرعه کشی سوم استفاده می کنم. در آن صورت شکست خود را می پذیرم.

قرعه کشی سوم با اکثریت آراء اعضا انجام می شد. منشی بلند شد تا حرف بزند.

این حق محکوم است که تقاضای قرعه کشی سوم کند. اگر اکثریت آرا با این کار موافق نباشند قرعه کشی انجام نخواهد شد. به یاد داشته باشید که با رد کردن حق رئیس بزرگ برای چنین قرعه کشی، تردید در مورد اعتبار این کار و حتی لژ ما به وجود خواهد آمد.همگی آنهایی که با قرعه کشی سوم موافقند لطفاً دستشان را بالا ببرند.

اتفاق در اماتیک عصر آن روز، روح بسیاری از اعضا را آزرده بود، آنها بین ترس از دست دادن زندگی شان و امید اینکه حکم با قرعه کشی سوم تایید شود، گیر کرده بودند. بعد از چند دقیقه، 60نفر رای آرای بر قرعه کشی دوباره دادند سرنوشت کار خودش را خواهد کرد.

در میان آمادگی برای سومین قرعه کشی، رئیس بزرگ ایستاد و فریاد زد:

اینبار خودم قرعه را بیرون خواهم آورد چون نه فراباتو و نه هیچ نیروی دیگری در دنیا در من نفوذ نمی کند.

منشی بعد از شنیدن این جمله، باسرعت به سمت الی رفت تا پولش را بدهد و او را به خانه بفرستد و به او خبر دهد که دیگر به کمک او نیازی نیست. به سالن برگشت مستقیماً به سمت استوانه رفت و برای آخرین بار آماده شد.

این بار قرعه کشی با سرعت انجام شد چون اعضا سه چرخش استوانه ای خود را با سرعت انجام دادند.

پس از چرخاندن استوانه، منشی چشمان رئیس بزرگ را با همان پارچه که برای الی استفاده کرده بود بست.

دوباره سکوت نفس گیر سالن را فرا گرفت.رئیس بزرگ پاکت ها را زیر و رو کرد.یکی را انتخاب کرد بیرون کشید. قبل از اینکه منشی به او کمک کند، خودش پارچه سیاه را از چشمانش باز کرد و روی زمین انداخت.با دستان لرزان، پاکت را باز کرد و عدد را بیرون کشید.شماره1 بود.

به گونه ای که هینپوتیزم شده باشد، خیره ماند.نیروی شیطانی روبرویش ایستاد و خنده های تمسخر آمیز گوشش را پر کرده بود. ناخودآگاه روی زمین افتاد.

آنها، رئیس بزرگ را به اتاق کناری بردند و او را روی کاناپه گذاشتند موقعیت او به عنوان رئیس بزرگ و سپرست لژ دیگر از دست رفته بود.حالا او چیزی نبود به جز یک محکوم به مرگ.در یکی از جلسات بعدی ٬منشی به عنوان رئیس بزرگ لژ معرفی می شد و داناترین عضو به عنوان منشی جدید انتخاب می شد.

اتفاقات غم انگیز و ناراحت کننده ی چند ساعت قبل، تاثیر بدی روی همه ی آنها گذاشته بود. آنهایی که سالها در لژ عضو بودند هرگز چنین تجربه ای به یاد نمی آورند.

رئیس بزرگ جدید نیم ساعت تنفس اعلام کرد. سالن ٬خالی شد. به هوای تازه احتیاج داشتند. گروههای کوچکی در پارک تشکیل شد و در مورد اتفاقات آن روز به گفتگو پرداختن. بقیه سعی می کردند خودشان را در لژ توصیف کنند.

در زمان های قدیم٬ مردم برای اهداف قربانی می شدند. بعضی از این روش ها زنده است و در لژ F.O.G.Cهنوز از آنها استفاده می شود. قانون لژ بدین گونه است که یک نفر باید شیطان بزرگ هر ساله قربانی شود. قرعه ی سرنوشت برای کسی که تازه به لژ پیوسته یا کسی که سالها عضو لژ است فرقی نمی کند.

ناقوس به صدا در آمد و برادران به سالن بازگشتند. بعد از اینکه همه نشستند، سرپرست جدید٬ بلند شد و خطاب به انجمن گفت: برادران عزیزم، امشب مراسم انتخاب قربانی لژ را کامل کردیم. این بار قربانی کسی است که همه ما به آن احترام می گذاریم. لژ ما٬ فقدان بزرگی را با رفتن رئیس بزرگ حس خواهد کرد.علی رغم این مسئله، ما می توانیم به خانه هایمان برویم و مطمئن باشیم که تقلب برای انتخاب قربانی هر ساله غیر ممکن است. حتی اگر فعالیت های لژ ما نادرست باشد بازهم تقلبی صورت نمی پذیرد.

قرعه کشی امشب نشان داد که قوانین لژ با نیروهای ماورائی کنترل می شود. چه کسی همانند رئیس بزرگ سعی برنجات زندگی خود ندارد؟ ویژگی های رئیس بزرگ قبلی مان هرگز با این رفتارش از یاد نخواهد رفت. نام او در میان افراد با شرافت لژ ما باقی خواهد ماند.

همگام با قوانین لژ، با ترک کردن یک عضو، عضو دیگری به لژ اضافه می شود. جایگزین برادر سیلسیس٬ امشب انجام خواهد شد و مقام قبلی خودم را در جلسه ی مشخص خواهیم کرد.برادرF به یکی از دوستانش پشنهاد داده و به اطمینان داده که وفاداری و احتیاط کاندیدا را تضمین می کند.برادر Fلطفا دوست خود را بیاورید.

عضوی از حلقه، سالن را ترک کرد و بعد از چند دقیقه با یک مرد جوان بازگشت. رئیس بزرگ جدید با او دست داد و به نمایندگی از لژ به او خوشامد گفت. به خاطر انتظار طولانی مدت از او عذرخواهی کرد و گفت که مشکلات غیر منتظره ای پیش آمده بود. غرییه٬ از قبل شرایط ورود را قبول کرده بود بنابراین٬ فقط مراسم سوگند و دادن اسم شماره باقی مانده بود. به تازه وارد شماره 2 و نام لژ Cدادند.

با قسم خوردن، Cاعلام کرد که که به آداب لژ وفاداری مانند و یک هویت شیطانی برای او در نظر گرفته شد.دستورالعمل ها و ابزار کار با ماهیت شیطانی به او آموزش داده شد. و اینکه چگونه گزارشی از فعالیت هایش بنویسید نیز به او یاد داده شد. وردی به او اختصاص داده شد تا بتواند در نبردهای تلپاتی و جادوی سیاده از آن استفاده کند.همچنین نام های لژ و برادران دیگر به او گفته شد. اسمهای لژی آنها فقط در لژ استفاده می شد.

وقتی مراسم تشریف عضو جدید به پایان رسید. رئیس بزرگ جدید، جلسه را تمام کرد از نیمه شب گذشته بود.بنابراین حلقه از هم باز شد و فقط رئیس بزرگ جدید ماند تا گزارش لژ را کامل کند.بعد از اتمام کارش، به اتاقی رفت که رئیس بزرگ قبلی بعد از محکومیتش به آنجا برده شده بود.هنوز شگفت زده بود و دراز کشیده بود و بدون کمک نمی توانست حرکت کند.

چون رئیس بزرگ جدید٬ دکتر بود، مشکل را به روش خودش حل کرد.به سرعت کیف پزشکی اش را آورد و در عرض چند دقیقه طول کشید. رئیس بزرگ، محکوم را تا با ماشینش همراهی کند.راننده با رسیدن آن دور وحشت زده شد و چون در این مدت خوابیده بود. در را برای اربابش باز کرد. دو عضو لژ با هم خداحافظی کردند و رئیس قبلی روی صندلی دراز کشید. سپس در بسته شد و ماشین در سیاهی شب رفت.

رئیس بزرگ جدید متفکرانه با چشمانش ماشین را دنبال کرد. در نهایت به ساختمان لژبرگشت و با دقت تمام درها را قفل کرد و به خانه رفت.

بعد از یک ساعت رانندگی، رئیس بزرگ عزل شده ی لژF.O.G.Cبه ویلایش رسید. راننده بازوی رئیسش را گرفت و به او کمک کرد به داخل برود چون بیمار و بی روح به نظرمی رسید راننده پرسید که آیا امری هست یا نه و پاسخی که دریافت کرد حرکت دست رئیسش بودسپس با سرعت و در سکوت ویلا را ترک کرد.

رئیس بزرگ تلوتلو خوران٬ خودش را به مبل رساند و روی آن ولو شد. حتی نمی توانست به خواب فکر کند. با چشمان بی حرکت به سقف خیره شده بود. مهمترین اتفاقات زندگی اش مانند فیلم در ذهنش مرور شد. تصاویر افترا، تقلب، دروغ و قتل.پشیمانی برایش غریبه بود.حتی آینده ی نامشخص به عنوان خدمتگذار شیطان باعث نشده بود که به راه راست کشیده شود. در عوض، خشم و نفرت در مقابل هرگونه نیروی مثبت او را تسخیر کرده بود و به او رضایت جادوگر سیاه بودن داده بود.

نفرین هایی که توسط آنها خودش را تنها کرده بود تا مادیات فراوان بدست بیاورد! حالا می بایست همه چیز را بگذارد و برود. چون قوانین ماورائی را می دانست و هیچ راه فراری نبود. هیچ شانسی برای فرار از دست شیطان وجود نداشت.

بدون فکر بلند شد، کمی مشروب در لیوان ریخت و کمی پودر از کابینت بیرون آورد. پودر را داخل شراب ریخت و با دستانی لرزان لیوان را نزدیک دهانش آورد. و سعی داشت خنده ی تحقیرآمیزی که سراسر اتاق را فرا گرفته بود، ساکت کند. سرش گیج می رفت و با یک جرعه تمام لیوان را نوشید.طلسم شده ایستاد و به دور دست ها خیره شد.مهبوت و بی جان روی زمین افتاد چرا که سم ٬کار خودش را کرده بود.

بنابراین پایان زندگی جادوگر سیاه Sبه دست خودش اجرا شد.




فصل هفتم

یک غروب زیبای دیگر بود و تماشاچیان شاهدی اجراهای جادویی و مرموز بودند و بعد از آن فراباتو بیش ازدوساعت را به پاسخ دادن به سوال های خبرنگاران و دیگر افراد علاقمند اختصاص داد.حالا از اینکه هیجانات به پایان رسیده است و می تواند به هتلش برگردد، خوشحال بود. وقتی وارد اتاقش شد، نیمه شب بود. خیلی زود روی تختش دراز کشید برق را خاموش کرد و سعی کرد استراحت کند و بخوابد.

علی رغم خستگی اش نتوانست بخوابد.موقعیتش را چندبار تغییر داد اما موفق نشد.با آرام کردن ذهنش سعی کرد بخوابد تا اینکه ناگهان نیروی عجیبی را در اتاق احساس کرد.ابر خاکستری در وسط اتاق تشکیل شد.بزرگ و بزرگتر شد و به شکل شعله ی آتشی در آمد.این جرقه های دایره ای نور که در رنگهای رنگین کمان در سراسر اتاق حرکت می کنند،شبیه رنگ های کوی شکل نما هستند.

خش خشی درهنگام متراکم شدن ابر شنیده شد.فراباتو درتمرین جادویی مشرف شده بود.ناگهان به بصیرت نهان بین خود توجه کرد ومتوجه شد که ان یک ماهیت تکامل یافته از منطقه ی احاطه ای زمین است ماهیتی که آن را می شناسد و حضورش را اعلام کرده است.

فرا باتو گمان کرد که شاید این دیدار ازنوع مهم ان است وگرنه چراباید این ماهیت پدیدار شود انهم بدون خبر واین موقع شب؟ ماهیت باقدرت خود متراکم شد درصورتیکه چنین مادی گرایی فقط از طریق صرف انرژی زیاد ازطرف انسان اتفاق می دافتد.

درجلوی چشمان فراباتو ابردرخشان به شکل ماهیت روحانی درامد نگاه ان ماهیت به فراباتو خیره شده بودوبااوسخن میگفت:

فراباتو،تودرخطرهستی.بادروغ وتهمت دشمنانت،محکوم به خیانت می شوی.این اتحام سیاسی خطری برای زندگی توست بنابراین فورا کاری بکن.حکم دستگیری توصادر شده است.فرار تنها گزینه ی توست.برخورد مستقیم باایدولوژی متعصبانه که براین سرزمین حاکم است،بی معنی خواهدبود.تمام متعلقاتت رارها کن زود فرارکن .من به تو هشدار میدهم.

کلمات اخر گفته شدگویی که از فاصله ی دوربیان میشود.ماهیت به شکل نور پخش شدوبه ارامی ناپدید شد.اتاق دوباره تاریک شدوفقط کورسوی ممتدی ازوجود ان ماهیت باقیمانده بود.

فرا باتوحالاکاملابیداراست.اواین عجوبه ی خاص رامیشناسد ومطمئن بودکه ورای حرف هایش واقعیتی وجوددارد.قبل ازنقشه کشیدن برای فرار به یاد آوردکه اطرافش رابا آکاشااحاطه کند به طوریکه افکار ونقشه هایش برای دنیای ماورائی غیرقابل مشاهده باقی بماند.درغیر این صورت دشمنانش متوجه نقشه هایش می شدند راز ایزوله شدن کامل وتوانایی ازبین بردن هرچیز منقوش درآکاشاه هندی بود که دشمنانش ان رانمیدانستند.فقط تعدادکمی از افراد مانند فراباتوکه به برادران نور تعلق دارند این رازها وکاربردهای علمی ان را میدانند.

فرا باتو نقشه ی فرار را کشید.رها کردن چیزهایی که درآنجاداشت برایش دشواربود. اما موقعیت ایجاب می کرد که تمام تعلقات زمینی ومنافع ان راترک کند تا بتواند زندگی اش رانجات دهد. میدانست که باید مراقب باشد.چون روش های دشمنانش را می دانست. می بایست ماهرتر از آنها می بود و باید قبل از اینکه دیرتر شود، کاری می کرد.

نزدیک صبح بود که سرانجام نقشه اش را تمام کرد. برای اینکه قبل از زمان رفتن استراحت کند، مراقبه های مخصوصی را انجام داد که می توانست خواب از دست رفته اش را باز گرداند.

فراباتو ساعت هفت بیدار شد و صورتش را آب سرد شست تاسر حال شود همانطور که لباس می پوشید طوری به نظر می رسید که گویا تمام دیشب را خوابیده است با دقت مدارک و پول هایش را در جیب های کت و شلوارش گذاشت کمی بعد، در راه رستوران هتل برای خوردن صبحانه بود.

روی یک میز خالی نشست و سفارش داد. او خواست مدیر هتل را ببیند اما تلاشش بی فایده بود بنابراین با یک حلقه وارد اتاق صبحانه شد. فراباتو به او اشاره زد و دعوت کرد که روی میزش بنشیند. مدیر که بسیار خونگرم و جنتل من بود، با خوشحالی با او دست داد و به او خوشامد گفت.

صبح بخیر آقاً خوب خوابیدید؟ کاری هست که بتوانم برایتان انجام دهم؟ امیدوارم اوقات خوشی را در اینجا بگذرانید.فراباتو ساکت بود تا وقتی که مدیر روبرویش نشست. سپس گفت: من از میزبانی شما بسیار خرسندم، غذا و کارکنان عالی هستند. می توانید مطمئن باشید که در هر موقعیتی هتل شما را پیشنهاد می کنم.همانطور که می دانید، می خواهم برای چهار شب دیگر هم اینجا بمانم و می خواهم از قبل به شما مقداری پول بدهم که زیاد به شما بدهکار نباشم.

دستش را داخل جیب کتش کرد و پول را به مدیر داد. مدیر حالتی را به خود گرفت تا نشان دهد که نیاز به پیش پرداخت نیست اما فراباتو او را متقاعد کرد که در هر صورت پول را بگیرد. کمی بعد، مدیر به او رسید داد.

او عادت داشت کارهای مخصوصی برای میهمانانش انجام دهد بنابراین به چیزی شک نکرد. نه اینکه از برنامه ریزی ناراحت شده باشد بلکه بسیاری از مهمانان هتل را بدون پرداخت پول ترک می کردند. جدا از آن با ادامه ی حضور فراباتو افتخار می کرد چرا که در عرض چند لحظه به انسانی مشهور تبدیل شده بود.

با گرفتن رسید فراباتو گفت: می دانید که من همیشه در معرض خبرنگاران یا افراد علاقمند هستم. یک وقت ملاقات با یکی از دوستانم دارم و به قهوه خانه ی کنار برج شهر می روم. تا دو ساعت دیگر بر می گردم اگر کسی در این میان خواست مرا ببیند بگویید که بر می گردم.

مدیر هیچ دلیلی برای شک کردن نداشت و به فراباتو اطمینان داد که می تواند رویش حساب کند.فراباتو بلند شد و کمی بعد در شلوغی ترافیک شهر ناپدید شد.

فقط شلوار پوشیده بود، کت و کلاهی نداشت، در خیابان باریک به سمت پایین رفت تا اینکه به یک ایستگاه تاکسی آشنا رسید.کمی تاکسی در آنجا منتظر بودند. رانندگان سیگار می کشیدند و در مورد موضوعی در حال گفتگو بودند. فراباتو مقصدش را گفت و یکی از رانندگان جلو آمد و سپس با تاکسی رفتند. بعد از حدود سه کیلومتر، به مقصد رسیدند فراباتو پول تاکسی را داد و دوباره وارد پیاده رو شد.

فراباتو آن نزدیکی ها، ایستگاه تاکسی دیگری را می شناخت و به آن سمت رفت.فقط یک تاکسی آماده بود و فراباتو به راننده دستور داد تا او را به ایستگاه قطار ببرد جاییکه ناپدید شد. از آنجا، چند لحظه به تاکسی هایی که بیرون ایستگاه پارک بودند نگاه کرد طوری که شک کسی را بر نیانگیزد. سپس یک تاکسی خصوصی که یک ماشین بزرگ شش سیلندر بود انتخاب کرد . روی صندلی عقب نشست و یک اسکناس صد مارکی از جیبش در آورد، به راننده داد و گفت: سریع تر به خانه ام بروم. برای هر کیلومتر دو برابر می دهم اگر بیشتر از سرعت مجاز رانندگی کنی.

صورت جدی مسافر و اسکناس صد مارکی راننده را ناگهان متقاعد کرد. کمی نگذشته بود که آنها در مسیر رفتن به سمت مرز بودند. راننده هرگز شک نکرد که این فرار است.

در حالیکه فراباتو در حال رفتن به مرز بود، دو مرد وارد هتلش در درسدن شدند در پذیرش در مورد او پرسیدند. آنها به دو مرد گفتند که فراباتو حدود ساعت 10 و نیم باز می گردد.

آن دو مرد در رستوران نشستند بلکه تا زمانی که انتظار می رفت فراباتو باز گردد در طول سالن راه رفتند.

سپس آن دو مرد بی طاقت شدند.آنها به سراغ مدیر رفتند و کارت شناسایی شان را نشان دادند: اداره ی پلیس جنایی! می توانید به ما بگویید که فراباتو کجاست؟

مدیر که سوپرایز شده بود بعد از اینکه شنید آنها دنبال دوست مهربان خود، فراباتو هستند، آرام شد و گفت:

آقایان، فراباتو نمی دانست که شما دنبال او می گردید. امروز صبح پیش پرداخت چهار شب اقامت درهتل را به من داد. ماشینش در پارکینگ است، کت و شلوار و لباس های دیگرش در اتاق است. او گفت که ملاقاتی با دوستش در کافه ی نزدیک برج شهر دارد. او دیر کرده است ولی به زودی اینجا خواهد بود.

آن دو مرد از مدیر تشکر کردند و شماره تلفن هایشان را گذاشتند و از او خواستند که به محض اینکه فراباتو برگشت، با آنها تماس بگیرد و اطلاع دهد و به سرعت هتل را ترک کردند.

دوافسرپلیس با سرعت به کافه وارد شدند به کافه رفتند و وقتی متوجه شدند که کسی فراباتو را ندیده است، به دفتر خود خبر دادند که فکر می کنند فراباتو فرار کرده است. طولی نکشید که پلیس های زیادی به سمت ایستگاه های تاکسی رفتند و در مورد فراباتو پرسیدند. با کمک عکس و توضیحات شخصی، مکان جادوگر را پیدا کردند اما این مکان آنهارا به کسی که دنبالش بودند نمی رساند. پلیس مجبور شد بپذیزد که مظنون از دستشان گریخته است.

در همان زمان، بعد از طی کردن مسیری طولانی، فراباتو در ساعت یازده و نیم صبح به مرز رسیده بود. از راننده تشکر کرد و پول دو برابر را به او داد و به سمت ایستگاه مرزی رفت.چون چمدانی نداشت می توانست بدون تاخیر از مرز عبور کند.

راننده ی تاکسی می خواست تا موتو ماشینش خنک شود سپس روی صندلی ماشینش دراز کشید، سیگاری روشن کرد و با خود گفت: باید هر روز مسافری مثل این مرد داشته باشم.

فراباتو از گمرک رد شده بود و حالا در کشور خودش بود که ناگهان صدایی از طرف بلندگوی آلمانی ها به گوش رسید: توجه! توجه! تمام ایستگاه های مرزی آلمان! فراباتو می خواهد از دست مقامات آلمانی فرارکند و فوراً باید دستگیر شود. این احتمال وجود دارد که با استفاده از تاکسی می خواهد از مرز خارج شود.

توصیف جزئیات فراباتو اعلام شد. فراباتو نفس راحتی کشید و به سمت شهر مرزی رفت با خود فکر می کرد. خطر از بیخ گوشم رد شد! او اکنون در کشور خودش امنیت داشت. او یکبار دیگر نقشه ای که از طرف لژ F.O.G.C برایش کشیده شده بود را نقش برآب کرده بود. دارایی هایش آنجا مانده بود و او به ناچار مجبور بود روش زندگی جدیدی را آغاز کند. پول زیادی نداشت اما امیدوار بود که بتواند مدتی را سر کند.

وقتی که داشت در رستوران ایستگاه شهر کوچک ناهار می خورد در مورد آنچه که در چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود و اینکه اکنون جان سالم به در برده است، فکر می کرد. از پیشگوی مشیت الهی برای نجاتش تشکر کرد. یک ساعت بعد، او سوار بر قطار سریع السیر به سمت پایتخت سرزمینش می رفت.

 

 

 

فصل هشتم

فراباتو در اتاق هتلش بیدار شد و به عمیقاً به مسیر تاریخ فکر می کرد. ناتوانی همیشگی انسان برای پیش بینی کردن افکار مثبت و انتقال آن به عمل، بسیار گسترده بود.آزارسیاسی به همراه شکنجه و قتل باب روز شده است و به زودی منجر به زیاده روی در نابودی می شود.با این چشم بصیرت، فراباتو می توانست حوادث را در آکاشا ببیند اما قوانین غیرقابل تغییر سکوت آن، به او اجازه نمی داد تا در مجامع عمومی در مورد آن صحبت کند. سرنوشت خود او هم تغییر غم انگیزی کرده بود و اجازه نداشت تا با استفاده از قدرت جادوی اش سرنوشت خود را تغییر دهد چون تمام موجودات جهان توسط قوانین کار ما محدود هستند.

احساس ناراحتی کرد، اگر چه پیشگوی مشیت الهی همواره از او در زمان اذیت و آزار حمایت کرده است او می دانست که به خاطر ماموریتش روی زمین، تحت حمایت برادران نور است.

برای رهانیدن خود از این افکار ناراحت کننده، تصمیم به مکاشفه چند دقیقه ای گرفت سپس دوش گرفت و سرحال از هتل خارج شد.

به نظر می آمد ساکنین کلان شهر، شعارهایشان را تند کرده بودند چون بسیاری از خیابان های شهر پر بود از معرکه های مردمی. فراباتو رستورانی را در یک گوشه ی ساکت خیابان پیدا کرد تا صبحانه بخورد. در میز کناری، سه مرد در مورد زندگی روز مره صحبت می کردند.متفاد با عادت همیشگی اش، فراباتو روزنامه ای برداشت تا محیطش آشنایی پیدا کند.عجله ای نداشت و هیچ برنامه ای هم برای آینده نداشت.

درحالیکه روزنامه می خواند، کمی از صحبت های میز کناری را شنید.مخصوصاً اینکه یکی از آن سه مرد نقطه نظرات خود را با ذوق و اشتیاق و با صدای بلند اعلام می کرد. ناگهان توجه فراباتو وقتی که فهمید موضوع بحث متا فیزیک و روح گرایی است، جلب شد. او به دین غیر علنی آنها ادامه داد و بدون استفاده از غیب گویی، متوجه شد که یکی از آنان دانشمند است و به نظر می آمد دوتای دیگر تاجر باشند.بعد از گوش دادن به نظراتشان برای چند لحظه، نتوانست به خاطر ابهامات و نظرات نادرستی که با هم ترکیب شده بود، لبخند بزند.

یکی از آنها به طور تصادفی به فراباتو نگاه کرد و لبخند تمسخرآمیز او را دید.برای لحظه ای مرد نمی توانست بین دو احتمال تصمیم بگیرد: آیا لبخند مرد میز بغلی به خاطر موضوع مکالمه است یا خود افراد و یا فکر می کند موضوع بحث و هم و خیال است.

سرانجام به این نتیجه رسید که به خاطر احتمال اول است .علی رغم این حقیقت که ظاهر فراباتو کسی را به هیچ نتیجه ای نمی رساند٬او مانند انسان های عادی داخل خیابان به نظر می رسید.

وقتی گفتگو برای لحظه ای قطع شد، آن مرد که با فراباتو نگاه کرده بود دم گوش دوستش چیزی گفت و سپس آن دو به فراباتو نگاه کردند و سرشان را تکان دادند.مرد اولی ناگهان بلند شد و به میز فراباتو نزدیک شد.

ببخشید که مزاحمتان شدم آقا اما به نظر می رسد که شما کارشناس امور غیب هستید. می توانم از شما دعوت کنم که به گفتگوی ما بپیوندید؟نام منK است و من تولیدکننده ی وسایل اُپتیک هستم.

فراباتو دعوت را پذیرفت، در حالیکه خودش را معرفی می کرد نشست.آقای K دوستانش را معرفی کرد.آقای P رئیس بانک و آقای پروفسور G ، دکتر داروساز.پروفسور نتوانست کنجکاوی اش را کنترل کند:

آقای فراباتو آیا شما غیب گو پیش گویی نیستید که بسیاری از روزنامه ها در مورد آن این روزها می نویسند؟ اگر اینطور باشد، باید بگویم سعادت بزرگی نصیب من شده است.

فراباتو که اکنون متوجه شده بود که نمی تواند در این شهر ناشناس بماند سرش را تکان داد و گفت:

بله من همانم که شما در موردش در روزنامه ها خواندید. شما بسیار خوش شانس هستید که مرا اینجا دیدید چون حضور من اینجا کاملاً ناخواسته است. من اصلاًنمی خواستم به شما بخندم اما برخی از دیدگاه هایتان در مورد متافیزیک اصلاً درست نیست.

البته، آنها خواستند بدانند که چرا فراباتو به طور ناخواسته به آن شهر آمده است. او تمام داستان را برای آنها تعریف کرد و آنها قول دادند که تا آنجا که می توانند به او کمک کنند. او را به خانه هایشان دعوت کردند و چون فراباتو برنامه ی شخصی نداشت تصمیم گرفت که سه شب آتی را تقدیم به این سه دوست کند. یکی از عصرها با جشن گرفتن در جمع تعدادی دوست گذشت و فراباتو یک اجرای کوچک انجام داد.( در واقع او بعدها برای غلبه بر موقعیت نامناسب خود حمایت و کمک های زیادی از طرف این حلقه دریافت کرد.)

نخست، آنها در مورد پدیده ی علم غیب از او سوالات زیادی پرسیدند. که فراباتو تا حد ممکن به طور واضح پاسخ داد. هر چند فراباتو به آن سه نفر گفت که در این زمینه دانش زیادی دارد که فقط می تواند با یک غیب گو در میان بگذارد.آن سه مرد خیلی زود گفتند که بسیاری از اطلاعاتی که داشتند کاملاً غلط بوده است.بعد از گذشت دو ساعت، آنها در مورد مشکلات پیش گویی صحبت کردند.پروفسور بر این نظر بود که اصلا چیزی به نام تقدیر از بیش تعیین شده وجود ندارد و انسان خودش تقدیرش را می سازد. هر چند که پروفسور دلایل خوبی برای نظر خودبیان کرد ولی فراباتو با لبخند پاسخ داد.

او گفت: پروفسور، انسان باید مسیر طولانی را در این راه سپری کند و به پختگی کامل برسد تا بتواند مقدر تقدیر خود شود. علاوه بر آن، باید آن پختگی را در تمام شرایط ممکن امتحان کند. در چند کلمه بگویم که شخص اگر می خواهد سرنوشتش را با دستان خودش رقم بزند با ید به توازن و تعادل روحی، ماورائی و فیزیکی برسد اگر فکر می کنید که به این درجه از پختگی رسیدید، و می توانید خودتان سرنوشت خود را مشخص کنید، من به شما نشانه ای از اثر سرنوشت روی انسان نشان می دهم.

فراباتو مکث کرد.آن سه مرد به وجد آمده بودند و به فراباتو زل زدند.هرکسی می توانست از صورت پروفسور متوجه شود که او آشفته است چون او همیشه در این گروه کوچک میدان دار بود و اکنون احساس تنزل درجه می کرد.فراباتو متوجه این موضوع شد و با مهربانی گفت:

نمی خواهم رد کنم که شما اطلاعات تئوری زیادی در این زمینه دارید. شما زیاد کتاب می خوانید حتی به زبان های دیگر. شما کتاب خانه ی بزرگی دارید و مقاله های زیادی را در مورد متافیزیک در مجلات متفاوت به چاپ رسانده اید که از شما یک صاحب نظر ساخته است. اما در علم غیب تفاوت زیادی میان دانش محض و مهارت علمی وجود دارد.

پروفسور از اطلاعاتی که فراباتو در موردش می دانست شگفت زده شد. کنجکاوانه پاسخ داد: آقای فراباتو، اگر شما اینطور می گویید پس درست است و من خوشحال خواهم شد که مدارکی را در مورد اثرات سرنوشت نشان دهید.

فراباتو غرق در تفکر بود و به روبرو خیره شده بود توجهش اصلاً به اطاقش نبود.

این شرایط مدت کمی ادامه داشت و سپس فراباتو پلک زد طوری که انگار از یک خواب عمیق بیدار شده باشد به پروفسور لبخند زد و گفت:

من داشتم با چشمان بصیرتم به آینده ی شما نگاه می کردم.با کمک گرفتن از یک اتفاق کوچک اثر سرنوشت را به شما ثابت خواهم کرد. اگر نیمه شب امشب جایی نزدیک برج پولوار نیستید به شما ثابت خواهد شد که شما قادر به نوشتن سرنوشت خود هستید.بگذارید منتظر باشیم و ببینیم که آیا قدرت مقاومت در برابر سرنوشت خود را دارید یا نه!

چهره ی پروفسور حالت جدی به خود گرفت و گفت: شرط می بندم که امشب به برج پولوار نخواهم رفت.

فراباتو توضیح داد که این صحبت ها را نشنود و موضوع را با تایید تاریخ برنامه های دعوت عوض کرد. یک لیوان دیگر شراب خوردند و هر کدام به راه خود رفتند.

وقتی پروفسورG رستوران را ترک کرد و سوار تاکسی شد، احساس عجیبی داشت. به عنوان یک مجرد، او زندگی اشرافی داشت چون در یک ویلای بزرگ زندگی می کرد و خدمتکاران زیادی داشت. کار تحقیقاتی او باعث شده بود علاقه ای به زنان نداشته باشد. هر چند گاهی اوقات درگیر مسائل عشقی می شد ما به خاطر تعهدات زندگی خانوادگی می خواست آزادبماند.

وقتی به خانه رسید، نامه های زیادی برایش آمده بود. به آرامی همه ی آنها را خواند از چند نامه، یادداشت برداری کرد و پاسخ دادن به آنها را به زمان دیگری موکول کرد. او نمیتوانست خود را از احساسی که بعد ازگفتگو و ترک کردن رستوران به او دست داده بود، رها کند، او هرگز نمی خواست بپذیرد که غرور بیجایش دلیل این حس و حال است. باخود فکر کرد: فراباتو چه آدمی است؟ در گفتگوی اولیه شان، فراباتو، بسیاری از جزئیات خانه ی پروفسور را شرح داد. انگارکه در خانه بوده است.

باخود گفت: امشب به فراباتو ثابت می شود که اشتباه می کند. به او نشان خواهم داد که من اختیار سرنوشتم را دارم. سعی می کنم از عصر به بعد از خانه خارج نشوم.

تصمیم گرفت تمام وقت بدون توجه به اطراف در تخت بماند. چه رضایتی خواهد داشت از اینکه ثابت کند فراباتو اشتباه می کند.اعتماد به نفسش بالاتر می رود و غیر از آن، اعتبار و اثبات نظرات فلسفی اش را تایید خواهد کرد.

با نگاهی به ساعتش متوجه شد که هنوز ساعت 3 است. به این دلیل بود که شکمش سر و صدا می کرد. هنوز ناهار نخورده بود. بعد از اینکه غذا خورد٬ روی گزارشی که باید برای مجله ی خارجی می فرستاد کار کرد اما به سختی می توانست تمرکز کند چون جملات فراباتو مانند کرم در تمام روحش وول می خورد و می ترسید که نکند در آخر حق با فراباتو باشد.

درساعت5 پروفسورG هنوز فکر می کرد که تحت تاثیر حرف های فراباتو است.برای خلاص شدن از این فکر تصمیم گرفت که تا فردا صبح بیدار نشود. اما تشویق او نمی گذاشت بخوابد، با استرس در جایش می چرخید.

ناگهان خدمتکار در اتاقش را زد و به او خبر داد که جمعی از هنرمندان معروف آمده اند که او را ببینند و در سالن ورودی منتظر او هستند.پروفسورG ارتباط خوبی با دنیای هنر داشت و جدا از دنیای فعالیت های آکادمیکی، منتقد تئاتر هم بود.

به نظر می آمد، ملاقات کنندگان چند شیشه شراب آورده بودند و مست هستند. وقتی خدمتکار برگشت به آنها بگوید که پروفسور حالشان خوب نیست و خوابیده اند. آنها نرفتند و به اتاق او حمله کردند. یکی از مهمانان با سرخوشی گفت: چی شده پیرمرد؟ این وقت روز توی تختت خزیدی؟ تو مریض نیستی. به کمی تغییر احتیاج داری.

این مهمان به خاطر بذله گویی اش معروف بود و هرگز حرف کم نمی آورد. هنرمندان پشت هم پروفسور را اذیت می کردند او را مجبور کنند از تخت بیرون بیاید. چون اثری از مریضی وجود نداشت، پروفسور مجبور شد بلند شود و لباس بپوشد. در این میان، مهمانان در اتاق پذیرایی بودند و پروفسور چاره ای نداشت جز اینکه به آنها بطری های مشروب تعارف کند. کمدین ٬که یک بازیگر معروف بر روی بیشتر صحنه ها بود آخرین خبرها را داد و خیلی زود پروفسور صحبت های فراباتو را فراموش کرد. بازیگر داستانش را با خم شدن به سمت پروفسور و گفتن این جمله تمام کرد. دوست عزیز من، توباید امشب با ما به تئاتربیایی. امشب اجرای اول یک نمایش نامه است که من نقش اول را دارم. به عنوان یک منتقد٬ نباید این شرایط را از دست بدهی. بعد از نوشیدن دو لیوان شراب پروفسور نیمه مست شده بود و با تکان دادن سرش ٬دعوت را پذیرفت. به سرعت٬ دستور آماده کردن شام را دارد که مورد موافقت مهمانان قرار گرفت. سپس ٬زمان بیرون رفتن رسید.2تاکسی بزرگ برای بردن این گروه خوشحال به تئاتر آمده بودند و پروفسور با ماشین خودش می رفت.

شب افتتاح٬ یک موفقیت بزرگ بود و پروفسور به همراه دوستانش در سالن منتظر آمدن دوست بازیگرشان روی صحنه بودند. سرانجام وقتی که ستاره وارد شد همه به او از صمیم قلب تبریک گفتند و پروفسور قول داد که یک نقد جانانه برایش بنویسد. تعدادی از بازیگران به آنها پیوستند و همه ی گروه برای جشن گرفتن موفقیت نمایش نامه، مشروب خوردند.

چون بازیگران صبح فردا دوباره اجرا داشتند بنابراین گروه در ساعت یازده و نیم از هم جدا شدند. بازیگر معروف دم در با پروفسور خدافظی کرد.

شب بخیر! چرا تاکسی نمیگیری، زودتر می رسی.

اما شب شنبه بود و تاکسی ها پرکار بودند.در آن منطقه تاکسی وجود نداشت پروفسور چون مست بود می خواست پیاده روی کند تاکسی هوای آزاد استنشاق کند.

ترافیک در خیابان اصلی هنوز سنگین بود به همین دلیل از خیابان فرعی رفت. به اندازه ی یک روز سرخوشی داشت. موسیقی از یک پنجره ی نیمه باز بار و کلوپ شبانه به گوشش می خورد، غرق فکر بود.

ناگهان شلوغی را نزدیک یک بار دید. تعدادی مرد و زن با هم ایستاده بودند. کنجکاوشد، نزدیک رفت و فهمید که دو جوان مست کرده اند و به هم فحش می دهند و دعوا می کنند.

متاسفانه، به آندو گفت که دعوا نکنید و به خانه هایتان بروید.

ناگهان همه چیز تغییر کرد. آن دو مرد مست دست از دعوا کشیدند.یکی از آنها شروع به توهین پروفسور کرد که پروفسور هم در عوض حرف های رکیکی به او زد. یکی از آنها به سمت پروفسور حمله ور شد و به او سیلی زد. وبدین ترتیب، دعوا دوباره شروع شد. هرکدام فریاد می زدند و مرد مست دومی هم به سمت پروفسور آمد.

پروفسور G متوجه شد که هیچ شانسی ندارد بنابراین خود را از دل جمعیت بیرون کشید و فرار کرد. مردی که پروفسور او را زده بود، می خواست انتقام بگیرد از جیبش چاقو در آورد در حالیکه او را دنبال کرده بود، باصدای بلند فحش می داد.آقای G به خیابان با سیر(Basir ) پیچید به این امید که شاید پلیسی را در آنجا ببیند. او برای نجات زندگی اش می دوید با خود می گفت: خدای من وقتی به آنها احتیاج دارم آنها کجا هستند؟ قاتلش همچنان به دنبال او می دوید و داشت به او می رسید. او اکنون خسته شده بود به سمت نبش برج پولوار رفت و فراباتو را جلوی خود دید.

پروفسور به سختی نفس می کشید، چشمانش پر از ترس بود. گفت: به من کمک کن. آنها می خواهند مرا بکشند.

فراباتو پروفسور را کنار کشید و گفت: ندو و نترس. سپس در مقابل آن مرد ایستاد. به نظر می آمد هینپونیزم شده است. سپس برگشت و در نبش خیابان ناپدید شد.

فراباتو حال پروفسور را با استفاده از کلمات کابالیستی سرجایش آورد.

سپس به سمت پروفسور آمد که هنوز پر از ترس بود. و با کلمات بریده بریده به فراباتو می گفت: آگر تو نبودی آنها مرا می کشدنند. والان یک جنازه بودم.

فراباتو روی شانه های پروفسور زد به ساعتش اشاره کرد و گفت:

پروفسور عزیزم، به نظر نمی رسد هنوز به درجه ای رسیده باشی که مقدر تقدیر خود باشی در غیر اینصورت در این ساعت اینجا نبودی همه چیز آنطور که پیش بینی شده بود اتفاق افتاد.امیدوارم متقاعد شده باشی که هیچ کس وقتی هنوز نمی تواند شرایطش را کنترل کند و آن را در مسیر متخب نگذارد، دخل و تصرفی برسرنوشت خود ندارد. وحالا فهمیدی که شخص باید به توازن جادویی برای تحقق این کار دست پیدا کند.

آقای G شکست را قبول کرد برای این حماقتش عذرخواهی کرد و خودخواهی خودرا دلیل آن دانست.فراباتو او را به سمت خیابان باسیر همراهی کرد و او را به یک قهوه مهیمان کرد تا اضطرابش فروکش کند. آنها به رستوران رفتند. یک گروه کولی مهمانان را سرگرم می کردند اما فراباتو، پروفسور را به گوشه ای خلوت برد.خود اطمینانی فراباتو، پروفسور را آرام کرده بود و خیلی زود اعتماد به نفسش را بدست آورد.درحالیکه قهوه می خوردند پروفسور در مورد جزئیات آن از فراباتو سوال کرد و او پاسخ داد که تمام این اتفاقات را در آکاشا دیده است. فراباتو این قدرت را داشت که در آن لحظه سر و کله اش پیدا شود اما متقاعد کردن پروفسور برای این توانایی کمی سخت بود.

آقای G پرسید، چه مدت در برج پولوار منتظر ماندی؟

فراباتو پاسخ داد: فقط 5 دقیقه. چون می توانستم تو را با چشم بصیرتم دنبال کنم می دانستم که تو را کجا می توانم ببینم.

پروفسور بسیار مشتاق مسائل مربوط به سرنوشت بود. آن شب سوالات زیادی از فراباتو پرسید که فراباتو با جزئیات کامل به آنها پاسخ داد.

سرانجام، تا ساعت چهارصبح باهم صحبت کردند و به هم قول دادند که در منزلKهمدیگر را ببینند.هرکدامشان سوار تاکسی شدند و رفتند.

غروب رو به پایان بود.تدارکات مهمانی بزرگ در ویلای K تمام شده بود.برخی از دوستان و آشنایان آقای K به مسائل علئم غیب علاقمند بودند، زودتر آمدند. فراباتوی روزنامه ها برای بسیاری از مهمانان شناخته شده بود و به همین دلیل آنها مشتاق بودند که شخصاً با او دیدار کنند.

آقای K بیش از این به G تلفن زده بود تا راجب اتفاقات دیشب سوال کند.پروفسور به طور مختصر تعریف کرد و قول داد تا جزئیات را حضوری توضیح دهد.

ماشین های مهمانان یکی پس از دیگری از راه می رسیدند. و میزبان از آنها استقبال می کرد. گروهی از افراد اقتصاددان، نویسنده، هنرمند و خبرنگار جمع شده بودند. در ساعت هفت و نیم، آقای K با چند جمله به مهیمانانش خوشامد گفت: آقای فراباتو ساعت 8 می آید. از دوستش آقای G در مورد تجربه ی دیشبش پرسید. پروفسور داستان دیشب را با هیجان و اضطراب، همراه با پیشگویی فراباتو تعریف کرد. این داستان، انتظار میهمانان از فراباتو را بالا برد طوریکه هرکدام می خواستند در مورد مسائل شخصی شان از فراباتو سوال بپرسند.وقتی خبررسیدن فراباتو به مهیمانان اعلام شد، سکوت همه جا را فرا گرفت آقایK ، فراباتو را به داخل همراهی کرد و با چند کلمه او را به میهمانان معرفی کرد و فوراً شام صرف شد تا جو معمولی بوجود بیاید.میهمانان هیچ کمبودی را حس نمی کردند. غذاهای متنوع و بهترین نوشیدنی ها روی میز قرار داشت. فراباتو در بلای میز روی صندلی نشست و می توانست میهمانان را بدون اینکه متوجه شوند، ارزیابی کند.وقتی میز خالی شد، فراباتو افکار میهمانان را خوانده بود و حس کرده بود که از یک سری افراد خوشش نمی آید. سپس مهیج ترین قسمت مهمانی داشت شروع می شد و آقای K نگران هجوم میهمانان به سمت فراباتو بود.فراباتو به داد خود رسید و بلند شد تا از میزبان برای دعوتش تشکر کند. میهیان نوازی عالی اش را تحسین کرد و گفت که چقدر خوشحال است که اغلب دوستان حاضر، علاقه مند علوم غیب هستند.

آقایK صراحتاً با سه کلمه خوشحالی خود را از اینکه شانس دیدار فراباتو را دشته بیان کرد. بعد از گذشت نیم ساعت گفتگوی عمومی، برخی از میمان از اینکه نمی توانند در مورد پدیده ی علم غیب حتی کلمه ای با فراباتو صحبت کنند، عصبی شده بودند.

فراباتو درخواست یک فنجان قهوه کرد و در حالیکه داخل آن شکرمی ریخت گفت:

خانم ها و آقایان، بیشتر شما در مورد آینه جادویی و گوی شیشه ای شنیده اید. یک تشرف خوب می تواند با استفاده از هر مایع به عنوان آینه ی جادویی باشد حتی یک فنجان قهوه.

یک بازیگر خانم در حال پرسیدن سوال بود که فراباتو با حرکت دستش از او خواست ساکت باشد.

می دانم که می خواستید بپرسید که آیا اجرای فردای شما موفقیت آمیز خواهد بود یا نه چون شما مسئول اجرای یک نقش هستید و در زمان تمرین اشتباه کردید.

به داخل فنجان قهوه نگاه می کرد و تمرکز زیادی کرده بود انگار که اتفاقات مستقیم از داخل آن می خواند.در حقیقت سطح تیره ی قهوه باعث می شد که به راحتی با چشمان ماورائی اش آینده را ببیند.

ادامه داد: مطمئن باشید.این اجرا موفقیت بزرگی خواهد بود که شما را بسیار خوشحال خواهد کرد.

هنر پیشه ی خانم بسیار شگفت زده شد.می دانست که فراباتو افکار را می خواند بنابراین چیزی نگفت. در هر صورت از چیزی که شنیده بود بسیار خوشحال شده بود.

فراباتو گفت نیازی نیست هیچ کدام حرفی بزنید. من به همه می گویم که چه می شود.

سپس با لحنی جدی به یکی از تجار گفت: آینده ی شما مایوس کننده است چون قرار دادی که دو روز پیش امضا کردید، به زودی شما را ورشکسته خواهد کرد.

آن مرد، در واقع آن قرار داد را امضاکرده بود و اکنون عمیقاً از شنیدن پیشگویی حیرت زده شده بود، متاسفانه آنچه را که فراباتو گفته بود به زودی اتفاق افتاد.

به همان صورت، فراباتو آینده ی نزدیک همه ی مهمانان را برایشان گفت. وقتی همه نوبت به نوبت آیندشان گفته شد، خانم جوانی می خواست که سوالی بپرسد اما فراباتو انگشت اشاره ی دست راستش را به نشانه ی سکوت روی لبش گذاشت.همه فوراً ساکت شدند و کنجاوانه به فرایند نگاه می کردند.فراباتو طوری به گوشه ی اتاق خیره شد بود که انگار چیزی غیر عادی در آنجا وجود دارد.برای چند ثانیه چهره اش حالت گیجی داشت سپس، نفس عمیقی کشید و رو به سوی آقای k گفت:

دوست عزیز من، درست نیست که کوچکترین خواهرتان را در اتاقش در طبقه بالا تنها بگذارید. در مورد من به او گفتید و او بسیار مشتاق است که با من صحبت کند. شما نباید از آوردن خواهر بیمار خود در میان ما خجالت بکشید چون بیماری خجالت ندارد. می توانم ببینم که دارد گریه می کند.

صحبت های فراباتو هم آقایK را سوپرایز کرد و هم باعث شد عمیقاً خجالت بکشد. اعتراف بزدلانه ی خودش را اینگونه بیان کرد که نمی خواهد که خواهر مریضش با پیوستن به مهمانان، فضای مهمانی را بهم بزند. او گفت که این تنها دلیل کارش بوده است و حالا از اینکه این مسئله از چشم فراباتو دور نمانده است او را مبحوت کرد. گفت که اگر مهمانان اذیت نمی شوند، می رود و خواهرش را می آورد.

پیشنهاد آقایK ، مورد موافقت قرار گرفت و دوتا از خانم ها داوطلب شدند تا خواهر معلولش را بیاورند.

آقایK با دو خانم به اتاق خواهرش رفت. او با چشمان پر از اشک روی تخت دراز کشیده بود.

خواهر آقای K، هلن بود که شش ماه پیش خون ریزی مغزی کرده بود و نصف راست بدنش برای همیشه فلج شده بود. بهترین دکترها برای درمانش به کار گرفته شدند اما امیدی برای درمان وجود ندشت. وفقط بیست و سه سال داشت.

آقایK به خواهرش گفت که چه اتفاقی افتاده و از خواهش خواست که بقیه ی شب را با فراباتو و بقیه ی مهمانان بگذراند. در ابتدا هلن به خاطر ناتوانی اش موافقت نکرد. اما وقتی دید که دوتا از میهمانان برای کمک آمده اند، کنجکاوی و پیش بینی باعث شد که موافقت کند.آقای K اتاق را ترک کرد.وخانم ها شروع به عوض کردن لباس او کردند و او را به پایین آوردند همگی به او خوشامد گفتند و وقتی دید که او را کنار فراباتو نشاندند بسیار خرسند شد.

برای ادامه دادن مهمانی، فراباتو، یکی از اتفاقات سفر اخیرش را تعریف کرد.مهمانان با دقت گوش می دادند اما امیدوار بودند تا توانایی علم غیب بیشتری از فراباتو ببینند و در نتیجه منتظر بودند. فراباتو چون فکر آنها را می خواند این انتظار آنها را بی نتیجه نگذاشت و بدون تظاهر، خودش را مشغول سرنوشت هلن کرد. در ذهنش از مشیت الهی اجازه خواست تا هلن را درمان کند و از عمق جانش پاسخی را از ژرفای پنهان درک کرد: به او کمک کن. درمانش کن.

اکنون فراباتو داستانش را متوقف کرد. درحالیکه بقیه میخکوب او شده بودند، فراباتو دستهای هلن را گرفت و برای چند ثانیه در چشمان او خیره شد.ناگهان به خوابی عمیق فرو رفت.کسی تکان نمی خورد.بعداز دو دقیقه، هلن شروع به نفس کشیدن کرد و به آرامی پلک زد. و دوباره بیدار شد.

فراباتو همچنان دستانش را گرفته بود و به آرامی به او گفت: تو دوباره سالم هستی. چه احساسی داری؟

زن جوان با تردید به اطرافش نگاه کرد و دست راستش را بلند کرد و انگشتانش را تکان داد. پای راستش را خم کرد و کشید.خوشحال بود.

فراباتو با لبخند گفت: حالا دوباره می توانی از هردو پایت استفاده کنی. وقتی بلند شد هنوز کمی در حرکت مشکل داشت. فراباتو بازویش را گرفت و او را در برداشتن قدم اولش همراهی کرد. سپس خودش به تنهایی و با احتیاط ادامه داد چو می ترسید دوباره به حالت اولش بازگردد.وقتی چند متر بدون کمک راه رفت به این نتیجه رسید که کاملاً خوب شده است.اشک های خوشحالی در چشمانش برق می زد و همه درمان غیر منظره اش را تبریک می گفتند.

درحالیکه میهمانان خود را در خوشحالی هلن شریک می کردند فراباتو به بار رفت. بدین ترتیب می توانست از چاپلوسی بقیه در امان باشد. قدیس شدن آخرین چیزی بود که می خواست.بیشتر مهمانان در حیرت شفا بودند و بقیه در حضور کسی که برابر سلامتی و بیماری انسان ها قدرت دارد احساس ترس می کردند.کمی بعد هلن پیش فراباتو رفت، دستانش را بازکرد و گفت: من خیلی خیلی خوشحالم شما زندگی را به من بازگرداندید و من نمی دانم چگونه از شما تشکر کنم.

با تعظیم خفیفی فراباتو دستان هلن را گرفت و پاسخ داد: نظر لطف شما است و من فقط یک وسیله هستم. باید از مشیت الهی تشکر کنید که این علاج را میسر کرد نه من.

با رها شدن از افسردی ناشی از بیماری هلن دوباره با مهمانان گرم گرفت. فضای مهمانی به بالاترین حد خود رسیده بود و اتفاقات عصر در میان گروههای کوچک مورد گفتگو قرار گرفته بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود که مهمان ها با میزبان خداحافظی کردند.

بعد از اینکه آخرین مهمان خانه را ترک کرد، آقای K، خواهرش و فراباتو ماندند. آقای K از فراباتو خواست که شب را پیش آنها بماند. فراباتو با خوشحالی پذیرفت چون خیلی احساس خستگی می کرد. چند دقیقه بعد این جمع سه نفره از هم جدا شدند و فراباتو به اتاق مهمان رفت.

نور خورشید از راه پرده بر روی صورت فراباتو نشست، قبل از اینکه نور خورشید بیدارش کند بلند شد ، لباس پوشید، و همین که می خواست از اتاقش بیرون برود کسی در را محتاطانه کوبید. هنگامیکه در را باز کرد، k و خواهرش با شادی آنجا ایستاده بودند و صبح بخیر گفتند و او را به صبحانه دعوت کردند. هردوی آنها شب گذشته بخاطر احساس بعد از هیجانات عصر ٬خیلی کم خوابیدند. علاوه بر همه اینها، حضور فراباتو در خانه٬ آنها را متقاعد کرد که صبح زود بیدار شوند.

آنها برای خوردن صبحانه ای که هلن برایشان اماده کرده بود نشستند. ناگهان k خطاب به فراباتو گفت: " قربان، ما باید پیشنهادی داشته باشیم. ما خانه ای ییلاقی در یکی از روستاها داریم که در حال حاضر خالی است. شما میتوانید در Hنجا بدون هیچ هزینه مورد انتظار زندگی کنید. جدا از آن، اگر ما بتوانیم روی نصایح دوستانه شما در آینده حساب کنیم بسیار مشعوف خواهیم شد."

فراباتو بعد از یک ملاحظه کوتاه جواب داد،" من از پیشنهاد شما بسیار متشکرم. با خرسندی آنرا قبول میکنم بخاطر اینکه اتاق هتل به هیچ وجه جای راحتی نیست. شما هم میتوانید روی نصیحت و کمک من حساب کنید."

بعد از صبحانه، آنها باهم به هتل رفتند تا وسایل فراباتو را بردارند و سپس به سمت خانه ویلایی حرکت کردند. خانه بطور کامل مبله بود و در حومه روستای زیبایی قرار داشت. بعد ازاینکه k و خواهرش مطمئن شدند که فراباتو همه امکانات مورد نیاز را دارد، با مهمانشان خداحافظی کردند.

فراباتو کاملا از سرنوشتش راضی بود. او اکنون دارای خانه ای است که میتواند بدون هیچ مزاحمتی کار کند. او با بعضی از افراد دارای نفوذ و قدرت شهر آشنا شد که بدون شک میتوانند از نظر مالی به او کمک کنند. در مجموع سرنوشت داشت آن روی افتابی اش را به او نشان میداد.

 

 

 

 

 

فصل نهم

از زمانیکه که فراباتو در خانه جدیدش کاملا سکونت کرده بود زیاد نمیگذشت. او نظراتی درباره علم متافیزیک برای چند مجله نوشت. دائما گزارشگران برای ملاقاتش می آمدند، و بیشتر و بیشتر از او برای بیماری درخواست کمک میشد. ازآنجایی که او در هنر درمان بسیار متبحر بود، قادر به درمان موفق بسیاری از موارد در حوزه قوانین کارما بود.

دیروقت٬ در بعدازظهر همان روز پرمشغله، آخرین مهمان٬ خانه را ترک کرد و فراباتو مشغول انجام چند نمایش برای روز بعد شد. زنگ در٬ خبر از مهمانی دیگر میداد. در اتاق پذیرش، فراباتو با پرفسور G مواجه شد که احوالپرسی صمیمی ای با او داشت. G یک مهمان منظم بود و دو نفر از آنها درباره ابعاد مختلف علم سری بحث کردند.

فراباتو با پرفسور G دست داد و گفت " امروز مهمان های زیادی داشتم و و هنوز فرصتی پیدا نکردم تا استراحت کنم. باید به یک پیاده روی در طبیعت بروم. امروز هوا خوشایند بود و یه کم هوای تازه برای ما ضرری نخواهد داشت. نظر شما چیست؟"

G موافقت کرد و چند دقیقه بعد هردویشان خانه را ترک کردند و به سمت جنگلی در همان حوالی که اطرافش دشت و چمنزار بود پیاده روی کردند. درهنگام غروب آفتاب ، هوا٬دیگر سوزان نبود، اما گرما همچنان از خاک برمیخواست و بنظر میرسید طبیعت خشک شده بود. G در دیدار اولش تعدادی سوال درباره مسائل سری آماده کرده بود که فراباتو باید با جزییات پاسخ میداد. امروز او سوالاتی در باب موجودات عنصری و روح طبیعت ٬داشت. فراباتو گزارش دقیقی از انواع مختلف موجودات عنصری به همراه روش کار شان را در طبیعت و در بشر به پرفسور داد. درانجام اینکار، او اشاره کرد که موجودات طبیعت بطور خاص علاقه مردمی هستند که احساس نزدیکی به طبیعت میکنند.

آنها مدتی در سکوت، متفکرانه و در حالیکه به صداهای طبیعت گوش میدادند قدم میزدند. اگرچه خورشید کم کم در حال ناپدید شدن در افق بود، هوا هنوز گرم بود و ابری در آسمان صاف دیده نمیشد. فراباتو اینگونه شروع کرد " من میدانم که شما خیلی شکاک هستید. اگر شما یک تئورسین بودید متوجه میشدید که ساختن یک تصویر واضح از قدرت سحرو جادو بسیار دشوار است. همانطور که مشاهده می کنید اکنون هیچ امید بارش باران وجود ندارد. علاوه بر این، من از جادوی کابالیستی طبیعت استفاده خواهم کرد تا در بازه زمانی کوتاهی موجب باران شوم. این طور متقاعد کردن تو٬ از تاثیر این علم است."

G متقابلا جواب داد " انگار هیچ رازی از تو پنهان نمیماند. من مطمئنن ازشما بسیار سپاسگذار خواهم بود اگر یک مثال از جادوی طبیعت را بمن نشان بدهی."

فراباتو لبخند بی حالی زد چراکه او میدانست کنترل سحرو جادو یکی از توانایی های معمولی جادوگران است. او به G گفت؛ " شما می دانید که هیچ چیزی برای بشری که متحد با مشیت الهی است غیر مکن نیست. هرچند، استاد کامل همیشه به دستور پروردگارش حرکت می کند، چراکه او ٬چیزی است که انجام می دهد. هرچقدر ابتدای پیشرفت کاملتر باشد، احترامش به مشیت الهی و رازهای باشکوه گیتی بیشتر خواهد بود. من نبایستی با ساختن باران بسادگی شمارا قانع کنم، بلکه باید طبیعت را راضی میکردم که ولع آب دارد. لطفا با دقت به آسمان نگاه کن و تازمانیکه دوباره حرف بزنم ساکت بمان."

آن دو سرگردان روی سبزه نشستند و به زمین پهناور می نگریستند. آن نزدیکی کسی نبود و آنها کاملا غیر قابل مشاهده بودند. فراباتو یوگا آسانا را تصور کرد، پاهایش را بحالت ضربدری گذاشت و پشتش را راست کرد. چشمانش را بست؛ او کاملا فلج بنطر میرسید. G با دقت طبیعت را مشاهده کرد، و هرازگاهی فراباتوی جدی را برانداز میکرد. حدود پنج دقیقه ای ژست فراباتو طول کشید تا به زندگی برگردد. او چشمانش را باز کرد و پاهایش را دراز کرد، کنار G نشست، و پرسید:

"خب، آیا متوجه چیز خارق العاده ای شده ای؟ " در حقیقت G تقریبا متوجه فشار رو به افزایشی را در هوا – قول یک طوفان- شده بود! باد هر چه شدیدتر میشد. هنگامیکه فراباتو شوع به صحبت با او کرد، اولین ابرها در افق دیده شدند و G با شگفتی فراوان به مسافتی اشاره کرد: " فقط نگاه کن چگونه ابرها نزدیک می شوند! ان در حقیقت پدیده ای است که شما دارای چنین قدرت عظیمی در دست هستید. با وجود شما، کسی نمی تواند توانایی های شمارا حدس بزند."

"لازم نیست یک جادوگر واقعی از دانش و توانایی هایش یک نمایش بسازد. او میتواند خود را به طور نا محسوس با هر شرایطی وفق دهد و سپس توسط مردم عادی غیر قابل تشخیص بماند. این تطابق پذیری بعدی از سکوت است و از دیدگاه هرمتیک، یکی از خصوصیات بنیادی قدرت الهی می باشد. در حس جادویی، سکوت به این معنا نیست که یک نفر باید از صحبت کردن خودداری شود؛ بلکه آن فرد توانایی های معنوی اش را از عموم پنهان میکند. مشیت الهی به یک انسان بالغ با قدرت بالا اعتماد میکند تنها زمانیکه این اصل مشاهده شود. موقعی که ما اولین بار دیدیم، شما کوچکترین شکی نکردید که من درگیر علم هرمتیک و روحانی بودم. حتی اگر ما همدیگر را سالهای زیادی میشناختیم، شما فقط قادر بودید میزانی از توانایی های مرا دریابید که مطابق با سطح رشد امکان پذیر است. در هر صورت، یک زبردست واقعی هرگز با حلقه نوری به تکاپو نمی افتد."

در طول این مکالمه کوتاه، آسمان پوشیده از ابر شد و جو پرشده بود انگار هر لحظه طوفانی درراه بود. در حقیقت، برقی از میان ابرها چشمک میزد و صدای غرش رعدی می آمد. پرفسور G با نگرانی به آسمان نگاه کرد و در آن لحظه بنظراز بودن در سرزمین باز احساس بدی داشت. فراباتو برای آرام کردنش، دست برروی شانه اش گذاشت و گقت:

" تازمانیکه من اینجا با تو هستم، لازم نیست نگران باشی. هوا گرم است و مقداری باران هیچ اسیبی به ما نمیزند. جدا از ان، اینجا درخت شاه بلوط پرپشت برای پناهگاه وجود دارد. هرچند اگه بخواهی قبل از طوفان به خانه برگردی من با تو خواهم آمد."

انگار G ارام شده بود و با این پیشنهاد که از باران به زیر درخت بلوط پناه ببرند موافقت کرد. آن درخت تنها بیست متر آنطرف تر بود و قبل ازاینکه آنها به درخت برسند اولین قطرات سنگین شروع به باریدن کرد. در چند ثانیه باران شدید شد و آنها قدم های آخرشان را گرفتند تا به درخت برسند. تندباد شدیدی نیز از میان درخت ها می وزید، بیرحمانه شاخه های ضعیف تر را میشکاند. باران بشدت بارید، گودال و چاله های کوچک آب در هرجا به وجود امد. خاک نمیتوانست آب را به سرعت جذب کند، زمان زیادی بود که توفانی با این شدت در این بخش از منطقه رخ نداده بود. باد به تندی در میان درخت بلوط میوزید و دیگر پناهگاه خوبی نبود. هردوی آنها بطور کامل خیس شده بودند اما اینطوری راه حل خوب فراباتو ازبین نمی رفت درحالیکه G کمتر مقاوم بود و از سرما شروع به لرزیدن کرد.

G گفت،" متاسفانه من کمی حساس هستم" درحالیکه سعی داشت بهانه ای بیاورد گفت " مطمئننا من با این لباس های خیس سرما میخورم." فراباتو دست راستش را روی شانه پرفسور گذاشت و گفت "نگران نباش،" بعد از چند ثانیه G بطرز باورنکردنی ای به فراباتو نگاه کرد. "شما دارید از دستانتان به من گرما انتقال می دهید! بدنم طوری گرم است که انگار در حمام بخار بودم. الان فهمیدم که چگونه میتوانی با قدرت خارق العاده ای مثل ان مریض را درمان کنی."

او چند لحظه ای ساکت بود و سپس بعد از یک نفس عمیق، ادامه داد: "اگر من تنها بخش کوچکی از نیروی شما را داشتم چقدر خوشحال بودم!" انگار آسمان درحال باز شدن بود و خاک هیچ آبی را نمیتونست جدب کند: راه آب ها تقریبا پرشده و راهها سیلاب شده بود. G با خجالت پرسید، "این باران چقدر طول خواهد کشید؟ ما تو این توفان قادر به رفتن به خانه نیستیم." فراباتو با تبسمی به او نگاه کرد و پاسخ داد، "همانطوریکه من باعث شدم تا از ارواح آسمانی باران بیاورم، اکنون خودم باید از آنها بخواهم تا متوقف شود."

پرفسور از روی تعجب فریاد زد "این امکان پذیر نیست!" کل آسمان تیره است و ما حتی نمیتوانیم به خانه رفتن فکر کنیم!" فراباتو خندید و گفت، "چرا که نه؟ همینکه ما این مکان را ترک کنیم ، دیگر هیچ قطره بارانی نخواهد امد. یا آیا شما از این اتفاق شک دارید؟ من به شما ثابت خواهم کرد که با خدا هرچیزی ممکن است. چرا چنین چیز کوچکی باید ناممکن باشد؟ حالا با دقت تماشا کن!"

فراباتو دستش را در جهت خاصش بلند کرد. سپس لغاتی را زیر لب زمزمه کرد و ژستی در هوا گرفت. فقط با گذشت چند ثانیه باران بند آمد، اگرچه رنگ آسمان به هیچ وجه تغییر نکرده بود. فراباتو از G خواست تا اورا دنبال کند. پرفسور به سرعت به فراباتو پیوست و اگرچه هردوشان کاملا خیس شده بودند اما انگار فراباتو در ارواح آسمانی مانده بود.

این اعجاز بطور کامل خارج از قدرت درک پرفسور بودند. چیزی که بیشتر از همه اورا متعجب کرده بود این بود که او ناگهان فهمید جایی که فراباتو و او درحال قدم زدن بودند بارانی نمی بارید، در حالیکه جاهای دیگر بارش ادامه داشت. او با نگاه کردن به بالا دریافت که ابرهای بالای سرشان جدا شده اند و دوباره پشت سرشان بهم می پیوندند. او قبلا هرگز شاهد چنین پدیده ای نبود.

بدون هیچ حرفی، فراباتو در کنار پرفسور راه می رفت و به تعجبش بهمراه شادی توجه میکرد. هیچ قطره بارانی در راه برگشت به خانه کوهستانی برروی ان دو مرد نبارید در حالیکه جاهای دیگر توفان و باران ادامه داشت. وقتیکه آنها به خانه فراباتو رسیدند آسمان هنوز تیره بود و باید چراغ را روشن می کردند. G می خواست که فورا به خانه برود اما فراباتو اورا متقاعد کرد تا بماند و به او لباس خشک داد و لباس های تر را به خدمتکار داد تا آنها را خشک و اتو کند. سپس آنها با ارامش در اتاق نشیمن با فنجانی قهوه و مقداری بیسکوییت نشستند.

"تو مرد عجیبی هستی! شما باعث شدی باران ببارد، باران متوقف شود، هر دردی را درمان میکنی، آشنا به همه علوم عالم هستی- و طوری رفتار می کنی که انگار همه اینها طبیعی است. سرمایه دانش و قدرتی مثل این چیزی است که من بسختی می توانم درکش کنم."

فراباتو با جدیت به پرفسور نگاه کرد و جواب داد، "هر بشری میتواند دانش و نیرویی این چنین کسب کند انگونه که می تواند انرژی جمع کند تا راه معجزه را تا بالاترین سطح ادامه دهد. این نیرو به سادگی به من داده نشد. اصولا من آزادانه از نیرو و انرژی ام استفاده می کنم، اما من باید قادر باشم اسنادم را جدا از مشیت الهی توجیه کنم. چون هر موجود والایی از قانون کارما آزاد است، لذا از بکارگیری نیروهای جادویی اش برای رفاه خودش اجتناب می کند. انسان در هر تجسم فیزیکی، بطور معمول به او اجازه داده می شود تا تنها آندسته از توانایی هایش را بکارگیرد که هر فرد عادی در دستش دارد. این قانون رشد است که نباید بدون دلیل خاصی نقض شود. جادوگر واقعی می داند که او همیشه وابسته به مشیت الهی است بگونه ای که به هیچ جادوگر سیاه داده نمیشود. ساحر سیاه بخاطر اعمالش خود را محکوم به تنهایی در عالم می کند، مگراینکه او میلی برای موجودات شیطانی دارد. لعنت آخر یک ساحر سیاه در این مورد این است که توسط یک انسان معمولی قابل درک نیست، و برای احساس تنهایی اش تنها یک تازه وارد می تواند او را بفهمد.

"چون ما تازه واردها قوانین معنوی مثبت را برای عواقب نهایی شان مشاهده می کنیم، به ما اجازه داده شد تا در قدرت مشیت الهی دخالت کنیم. این مشاهده ثابت قوانین روحانی بخاطر ترس از تنبهات ممکنه توسط نیروهای کارمیک نمی باشد؛ بلکه از ستایش مطلق و فروتنی در برابر قدرت و حکمت مشیت الهی ناشی می شود که انسان را توانا می سازد. احترام و فروتنی از مهمترین خصوصیات راه جادو هستند. "

"یک فرد نابالغ و ناوارد نمیتواند سرنوشت یک تازه کاررا درک کند. این بخاطر نداشتن بصیرت از قوانین روحانی است. هرفردی به خوش شانسی شما نیست که بمن اجازه داده شد مثال های ازقدرت جادوگری را بشما نشان دهم. در حقیقت، اگر شخصی با مطالعه به اعمال و تاثیر موجودیت و قوانین پی ببرد بسیار مفید است، زیرا این دانشی است که فرد با تلاش خود کسب کرده که منجر به باور درست شده است. در سحر، باور بتدریج جای خود را به دانش می دهد. اول، دانش آموز باید آموزش های ابتدایی با باورها را دریافت کند و سپس خودش رابا تلاشش قانع می کند که عقیده اش توجیه دارد. این نوع باور که با علم حفظ می شود "باور تجلی" نامیده میشود و مسیح موعظه کرده که ایمان واقعی می تواند کوه را حرکت دهد."

رعد بهمراه برخورد با ساعقه اتاق را روشن میکرد، هردو بی اراده به بیرون نگاه می کردند."می بینی" فراباتو اینگونه ادامه داد، "علاوه بر اینکه فشار هوا بالا است، موجودات عنصری از دستور من پیروی کردند و باران و رعد را اوردند. اگر شما بتوانی از چشمان معنوی ات استفاده کنی، خواهی دید که چگونه عناصر توسط موجودات در مسیری قرار می گیرند که اینگونه موجب توفان تندر میشوند. خواهی دید که چگونه انها جریان الکتریکی را حرکت می دهند تا اثراتی را بوجود اورد که باآن آشنا هستی. چون ما نهان بین هستیم چیزی که در چنین مواردی رخ میدهد واضح است، درحالیکه در چشمان شما به مانند معجزه ای می باشد. رها کردن عناصر یکی از کوچکترین رازهای کابالیستیکی جادوی طبیعت است. اکنون، کاری که برای من باقی ماند این است که عناصر را یه بار دیگر آرام کنم؛ در غیر اینصورت توفان تا فردا صبح ادامه خواهد داشت و باعث خرابی های زیادی میشود."

فراباتو در کنار پنجره ایستاد. به دوردست نگاهی انداخت و فرمول هایی را زیرلب میگفت که پرفسور از آن سردرنمی آورد. بعد ازچند دقیقه باران بند آمد، ابرها به آرامی جدا شدند، آسمان پرستاره ای ظاهر شد و طبیعت انگار دوباره شروع به نفس کشیدن کرد و تازه شده بود. پرفسور G می توانست دوباره لباس خشک شده اش را بپوشد. فراباتو با استاد وداع کرد. اتفاقات آن روز تاثیر عمیقی روی استاد G داشت و اطلاعات زیادی برای تامل به او داد.

هفته ها و ماهها بعد، فراباتو بسیار درگیر بود. مقاله هایی که او در مجله های مختلف با یک اسم مستعار چاپ کرده بود بر روی زمین حاصلخیزی افتاد (نتیجه خوبی داشت). او آشنایی های جدیدی داشت و کار فرافیزیکی اش اختیار واقتدار حرفه ای برایش به ارمغان آورد. البته افرادی بودند که با او دشمنی میکردند، حتی از او متنفر بودند. فراباتو دشمنان مختلفی داشت اما آنهارا نادیده می گرفت و کاملا با قدرت های کارما تنها می گذاشت.

در طول زمان، او همچنین ارتباطاتی با دیگر کشور ها برقرار کرد که دعوت نامه های زیادی از سراسر جهان دریافت کرد. بنابراین، فراباتو تصمیم گرفت خانه K را برای زمان نامشخصی برای سفر دور دنیا ترک کرد. مقدمات سفر به سرعت جور شد و بزودی او به راه افتاد. او به بزرگترین و جالب ترین شهرها، جایی که او متناسب با موقعیت هم بعنوان تازه وارد و هم بعنوان معلم علوم روحانی کار کرد، سفر کرد. سالها بعد فراباتو برگشت.

در نبودش تغییراتی صورت گرفته بود. K ازدواج کرده بود، در حقیقت او با یک موجود از عناصر آب پیمان ازدواج بست. امور به خوبی پایان نیافت. کی یک روح حوری (undine) را احضار کرد اما او هنوز تعادل جادوگری کامل نداشت، عنصر آب که بطور افسونگری زیبا بود اورا مجبور به بستن این پیمان کرد، چیزی که او نمی توانست مقاومت کند. آن روح حوری (انداین) خودش را در بدن یک دختر جوان زیبایی مجسم کرد که روی تخت مرگش دراز کشیده بود.، سپس با جادو بیماری را درمان کرد و با K ازدواج کرد. فراباتو همدلانه به k در مورد چنین پیمانی در دیدارهای قبلی گفته بود. او آینده k را روشن بینانه دیده بود و از خطری که با آن مواجه میشد باخبر بود. بدبختانه، G هشدار فراباتو را جدی نگرفته بود و قربانی هنر اغواکننده انداین شد. خواهر کوچکتر G ، هلن با یک کارخانه دار از کشور دیگر ازدواج کرد و دو فرزند داشت. صاحب خانه ویلایی در روستا هم عوض شد.

فراباتو احساس کرد که روابط قدیمی اش ازبین رفت و در نتیجه تصمیم گرفت به شهر محل تولدش برگردد. او از سفر کردن در دور دنیا خسته شده بود و می خواست آینده ای آسوده تر فراهم کند. او خانه ای در شهربومی اش بنا کرد و نوعی از زندگی گوشه نشینی را برای چند سال آینده در پیش گرفت.

در اروپا، ماتریالیسم و تعصب سیاسی در جایگاه بالایی قرار گرفتند. همه کسانی که به علوم معنوی واسرارامیزعلاقه مند شدند در خطر بودند. سالهای طولانی، میلیون ها نفر از مردم از جنگ وحشت داشتند.

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دهم

ماه به روشنی و با مهربانی از پنجره به اتاق می تابید و بدن او را که بی حرکت غرق در مکاشفه بود روشن کرده بود. وقتی که در حالت وجد بود متوجه شد که از جنبه ی معنوی با اسم اسن (ASEN)که فقط برادران نور می دانستند، فراخوانده شد و بنابراین فهمید که برای جلسه ی تشرف عالی خوانده شده است.

انجمن برادری نور یک سازمان معنوی است که شامل بالاترین مرتبه ی سیستم کیهانی ما می شود. فقط کسی که بتواند سه برگ اول کتاب خرد را به طور عالی درک کند و به کار بنندد، توانایی دسترسی به این انجمن را دارد. چون شروع انقلاب معنوی انسان ، در بالاترین درجه ی کمال جادویی بدست می آید و هنوز فردیت آنها از بین نرفته است، در این انجمن یافت می شود به نظر می رسد که برادران نور مسئولیت خوب بودن و تکامل انسان را بر عهده دارند. بنابراین تمرین خوب بودن و تکامل ٬همیشه نیازمند تجسد فیزیکی نیست.ساختار انجمن برادری نور٬ همگام با سلسله ی زمانی است که به سطح اطلاع اعضا ٬از تکامل بستگی دارد. بالا دستی آنها ٬مطلع برتر٬ نام دارد که رتبه هایی مانند مهاتما دارد که قائم مقام مسلک الهی و متولی تمام فرقه ها است. در این سلسله، او را٬ اورگایا٬ مرد خردمند کوه یا ارباب پیر می نامند. او از شروع دنیا، مطلع برتر بوده است . به ندرت خودش را نشان می دهد.اوفقط برای دوران کوتاهی از زمان و زمانیکه بخواهد با توجه به کارش برادران نور را نصیحت کند، مجسم می شود.

در سلسله مراتب، ارباب پیر، دوازده فرد خبره زیردست دارد که به بالاترین درجه ی کمال معنوی رسیده اند. این افراد خبره، مسئولیت سخت ترین کارها را به عهده می گیرند اما بسیار کم مجسم می شوند.بنابراین معمولاً کارهای خود را از طریق منطقه ای که زمین را احاطه می کند، انجام می دهند. برخی از این خبرگان فقط هر صدسال یاهزارسال یک بار مجسم می شوند. اورگایا و دوازده فرد خبره ی او٬ انجمن بزرگان را تشکیل می دهند و به طور منظم همدیگر را می بینند و یا نشست های مخصوصی برای تصمیم گیرهای مهم درباره ی سرنوشت افراد روی زمین برگزار می کنند.

12فرد خبره، هفتادو دو مرد عاقل یا افراد آگاه زیر دست خود دارند. که خود این 72نفر، 360 کارشناسس دارند. این هفتاد و دو عاقل و 360 کارشناس هم به انجمن فراخوانده می شوند در مورد نشست های مخصوص اورگایا از مشرفان مخصوص هم دعوت می کند.

وقتی فراباتو آن شب، آن صدا را شنید، متوجه شد که باید یک انجمن عمومی باشد. او بیش از آن در بسیاری از انجمن ها شرکت کرده بود. و بنابراین می دانست که قراراست تصمیمات محلی در مورد تکامل انسان و ملت های جهان گرفته شود. اینبار چه کاری باید می کرد؟

انجمن برادری نور ٬هیچ مقری روی زمین نداشت. هرچند که نقاط مشخصی را برای خودشان در مشرق زمین داشتند. در آن لحظه، برادران زیادی در شرق دور تجسم یافتند و در چهار چوب ماموریتشان دست به کار شدند. انجمن عمومی در اتاق جادویی دیدار می کردند که فقط برای مناطقی که زمین را احاطه کرده بوجود آمده است.اروگایا ٬خود شخصاً این اتاق را بوجود می آورد از آن حمایت می کرد و فقط آن را برای برادران نور قابل مشاهده می کرد به طوری که توسط بیگانگان قابل درک نبود.

فرباتو بعد فیزیکی اش را هم از لحاظ ستاره ای و هم روحانی ترک کرد. تنفس و تپش قلبش متوقف شد. با دست راست ستاره ای و روحانی اش ٬دور بدنش یک حلقه ی جادویی درست کرد و ورد محافظتی کابالایی را برای حفاظت از آن خواند چون به خوبی می دانست که کوچکترین تماس از سوی کسی موجب مرگ فیزیکی او خواهدشد. قدرت ورد کابالایی موجب حفاظت کامل در هر سه کره می شد.

با قدرت ذهنش چند لحظه بعد در معبد برادران نور بود.چون در دنیای ستاره ای و معنوی هر کس می تواند بدون فوت وقت ٬هر مسافتی را طی کند. این دنیاها، توسط بی زمانی اداره می شد.

بیشتر برادران در معبدمقدس برادران نور جمع شده بودند و درجاهای خود نشسته بودند.باتوجه به قضاوت ستاره ای هر ملت و هر نژادی حضور داشتند.اورگایا روبروی همه باشکوه غیرقابل وصفی نشسته بود .بدن ستاره ای اش مانند طلای مایع می درخشید و چشمانش مانند الماس برق می زد. درآنجا کسی وجود نداشت که حس تجسم معنوی او را فرا نگرفته باشد.

داخل معبد، دلالت بر حکمت گیتی داشت. پنجره ای وجود نداشت اما دوازده شمعدان نامرئی چنان نور روشنی از خود ساتع می کردند که به هیچ وجه کمتر از نور خورشید نبود.

سقف معبد چنان نور روشنی از خود ساتع می کردند که سمبل کتاب خرد بود. هر ستون یک نور خاص را ساتع می کرد که قدرت نامرئی و اهمیت آن را نشان می داد.سقف به رنگ زرد طلایی و رنگ بنفش بود که با هزران ستاره پوشیده شده بود.

فراباتو سرجایش نشست و آخرین برادر رسید. انجمن اکنون می تواند شروع کند. اگرچه ارباب بزرگ هنوز بی حرکت بود، ناگهان به زندگی آمد.اواتاق را با چشمان نافذش برانداز کرد و وقتی دید همه حاضرند، به نشانه ی رضایت سرش را تکان داد. همه، بدون توجه به رتبه، در تحسین از او تعظیم کردند.اورگایا انجمن را با صدای آرامش آغاز کرد:

برادران عزیزم، تحسین کنندگان نور، حامیان هرچه خوب، که با عشق و احترام ٬به مشیت الهی خدمت می کنید.نورابدیت ما را متحد کرده است.خردو قدرت از طریق لطف و عنایت الهی به ما داده شده است.این محبت همه جانبه ی مشیت الهی ما را در به شکل یک سازمان غیر گسستنی به هم پیوند داده است. ما برادران نور، حقیقت و زندگی هستیم.

حاضرین طوری تحت تاثیر قرار گرفته بودند که گویی خود خدا دارد صحبت می کند. چون فضای معبد با لفظی وصف نشدنی پرشده بود و هر کدام بر اساس رتبه و درجه ی کمال درک متفاوتی از آن داشتند. در اینجا بهشت به واقعیت تبدیل شده بود. اینجا بالاترین درجه ی سرخوشی و ارتباط واقعی با نورالهی دیده می شد.هیچ مرد غیربالغ و مشرف نشده ای نمی توانست این نور متمرکز را درک کند. مقربین و جادوگرانی که جمع شده بودند حس می کردند درخانه ی واقعی خود هستند. کلمات آپوستل پاول اینجا معنای خود را پیدا کرده بود: اما همانطورکه نوشته شده است، چشم نمی دید و گوش نمی شنید فقط قلب پذیرنده ی دوست داشتنی بود که خدا در دل او قرار داده بود که خدا را دوست بدارد. یه نظر می رسید زمان و مکان از بین رفته بود و هزران سال٬ شاید فقط چند ثانیه از زمان زمینی گذشته بود. این اتحاد با خدا نمی تواند توسط یک انسان آموزش ندیده درک شود و نمی تواند توسط او توصیف شود. اورگایا که چشمانش را برای چند لحظه بسته بود، به یکباره، نگاهی به انجمن انداخت و جورا عوض کرد.

برادران عزیز، چند سالی زمینی٬ از آخرین ملاقات ما در اینجا می گذرد.طبق ماموریت مشیت الهی، هرکدام از شماها که به طور داوطلبانه که در یک کاربزرگ تکامل شرکت کرده اید، از طرف من مشخص شده بودید. من خیلی خوشحالم که هرکدام از شما باوفاداری کامل، کارمحول شده را همزمان که درگیرماموریت خود بودید، انجام دادید. به خاطر تمام تلاش و فداکاری هایتان در حین انجام این ماموریت بزرگ، از ته قلبم و به نام مشیت الهی از همه شما تشکر می کنم. باشد که لطف مشیت الهی همواره با شما باشد که برای انسانیت و گسترش نور الهی تلاش می کنید.

شما را فرا خواندم تا بنام مشیت الهی، کارهایی را به شما محول کنم. جهان، با آینده ای سختی مواجه است چون سواستفاده از قدرت تمام دنیا را به فاجعه سوق خواهد داد. این کارشما است که یک توازن مشخصی همگام با محدود کردن قوانین زمینی، بوجود بیاورد. ماموریت شما سخت است و سخت کوشی هریک از شماها را می طلبد باشد که مشیت الهی قدرت کافی برای کامل کردن آنها بدهد. اورگایا چنان جدی صحبت کردکه همه متوجه شدند که جهان آبستن اتفاقات تاریخی قدرتمندی است. هرکدام از برادران می دانستند که یک قسمت از مسئولیت تکامل انسان بر دوش آنها است. مقر بین جمع شده، آن را به عنوان یک لطف می دانستند که به آنها اجازه داده شده تا در کار بزرگ تکامل شرکت کنند و البته هر کدام از آنها از تمام انرژی اش برای به سرانجام رساندن و ظیفه ی محول شده اش استفاده می کرد.

اورگایا با لحن جدی ادامه داد: برادران عزیزم، همانطور که می دانید نور نمی تواند بدون تاریکی و حقیقت نمی تواند بدون دروغ وجود داشته باشد. طبق قوانین زمینی، اصول منفی به اندازه ی اصول مثبت حق وجود دارند.به خاط تکامل علم، در آینده ی نزدیک منفی قدرت بیشتری در میان مردم زمین بدست خواهدآورد.بنابراین با اصول مثبتی که دارید، کار اصلی شما گسترش محبت و اخوت میان انسان ها است. در این میان باید قوانین کار ما را نیز مشاهده کنید چون خوب و بد به یک اندازه برای انقلاب روح انسان ضروری است. همانطور که همه ی شما می دانید، جنگ ها نشانگر شرایط دائمی روی زمین هستند و در نتیجه ی تضاد نور و تاریکی اتفاق می افتد. اما جنگی که کل سیاره را مهبوت کند نزدیک است و هرگز چنین جنگی در تاریخ اتفاق نیفتاده است. شدت ویرانی از قدرت درک انسان ها خارج است و ما امیدواریم که آنهایی که زنده می مانند، از این تجربه، درس های لازم را بگیرند و در مقابل وسوسه های آینده مجهز شوند.

با این صحبت ها، انجمن برای سرنوشت ملت ها ابراز ناراحتی کرد چون آنها می توانستند تصویری از آنچه که انسان ها در آینده مواجه می شوند را ببینند. آنهایی که اجازه داشتند در توازن نورالهی شرکت کنند، به کمک آنهایی آمده بودند که مامور گسترش اهداف مثبت بودند.

فراباتو که مدت هزاران سال بود که مجسم شده بود تا به انسان در تکامل معنوی کمک کند، جنگها و ویرانی های زیادی را در طول تاریخ مشاهده کرده بود. و بنابراین جدیت سخنان اورگایا را درک کرده بود و قطعاً این سخنان اهمیت قابل تاملی داشتند.

فراباتو با خود فکر کرد: اینبار چه کاری برای تحقیق هدف از ما می خواهد؟ آیا مشیت الهی ثابت قدمی را به من می دهد؟

به عنوان یک وجود کامل، او می توانست خودش را در نورالهی کیهانی، هر زمان که بخواهد حل کند اما این به معنای از دست دادن فردیت او بود. جدا از آن، ماموریت به برادران دیگر محول می شد.

فراباتو از بالاترین حداعتماد به نفس٬ در میان برادران نور٬لذت می برد. باتوجه به کار محول شده، اومی توانست از توانایی های جادویی اش استفاده کند.تفکر آینده ی روشن و دور دست انسان، او بدون توجه به مشکلات بزرگ موجود، به تاثیر بر تکامل ادامه می داد.

اورگایا حالا می خواست ماموریت را برای دوره ی بعدی تکامل تقسیم کند.او به همه اشاره کرد تا نزدیک بیایند و هر کدام را از ماموریت جدیدش آگاه کرد.کارهای مختلف و دشوار زیادی باتوجه به ملت و کشوری که مقرب در آنجابود، و آنچه که مشیت الهی فرمود اهمیت خاص آنجا معتقد بود، وجودداشت.ابتدا، 360 نفر کارشناس ماموریتشان را دریافت کردند.سپس اورگایا 27 مقرب روشنفکر، که همه ی آنها با چالش های سخت مخصوص امتحانشان را پس داده بودند را فرا خواند. برای فراباتو جالب بود که با اینکه در رتبه ی اول آن هفتاد و دو نفر قرار داد وقتی نوبتش شد، او را صدا نزدند. بدون تردید، اورگایا ماموریت های 12 نفری را که بدون استثنا باید سخت ترین کارها را انجام می دادند، به آنها اعلام کرد. فراباتو مبهوت و نگران شده بود این به چه معناست؟ او در طی تقسیم وظایف کاملاً کنار گذاشته شده بود. آیا دیگر ماموریتی به او واگذار نمی شد؟ اگرچه که گاهی درگیر زندگی می شد اما همیشه کارهایش را تحقق می بخشید.این بار با او چه می کنند؟

همچنان که این سوالات از ذهنش عبور می کردآخرین مقرب از آن 12 نفر ماموریتش را دریافت کرد.سرانجام اورگایا به فراباتو نگاه کرد و از او خواست که نزدیک بیاید.قبل از اینکه فراباتو زانوهایش را به نام مشیت الهی خم کند، اورگایا بلند شد و دستانش را روی سر فراباتو گذاشت و گفت: برادر نور، برایت دعای خیر می کنم. نیاز نیست نگران باشی، چون مشیت الهی تو را دوست دارد و کارهای تو را ستایش می کند. تو هزران سال به نور خدمت کردی. هرزمان که بخواهی می توانی فردیت خود را پایان دهی اما من معتقدم این لطمه به آینده است چون هیچ کدام از ما روی زمین به اندازه ی تو تجسم نمی کنیم.

سیاره ی زمین در حال مواجه شدن با سرنوشت و دوره ی سختی است و هیچ کس بهتر از تو آشناتر با ساکنین آن نیست. فراباتو من مطوئنم که تو می توانی به خوبی این تجسم خود را کامل کنی که شامل کاری مرتبط با آن است و اگر چه که سخت ترین کارتواست.

صدها سال بود که چنین امتیاز خاصی به هیچ مقربی داده نشده بود. فراباتو به شدت هیجان زده شده بود و در مقابل اورگایا خم شد و زانوزد.

اوطوری که انگار قسم می خورد با خود گفت: دیگر در مورد پایان دادن به فردیتم فکر نخواهم کرد و با افتخار به خدمتم برای مشیت الهی ادامه خواهم داد.

اورگایا از فراباتو خواست که روبرویش بنشیند و سپس سرجایش رفت.ازآنجا خطاب به انجمن گفت:

برادران نور، همانطور که می دانید، علم پیشرفت های زیادی کرده است. سرعت پیشرفت علمی به شدت در این قرن رو به افزایش است و به خاطر این تکامل، انسان ها سلاح های قدرتمندی می سازند.خطراین است که این سلاح ها ممکن است با اهداف منفی استفاده شود که باعث می شود تکامل معنوی کل ملت ها تحت تاثیر قرار بگیرد در فعالیت های ما، عامل توازنی در مقابل این نیروهای منفی تشکیل خواهد شد.امروز به یکی از برادرا نمان، ماموریت رهبری شخصیت های افراد برای اجرای چنین اختراعات فنی به سمت صلح و خوبی انسان ها، داده شده است.

یک مقرب با چشمان درشت سرش را تکان داد چون این او بود که برای کار در نظر گرفته شده بود.

اورگایا گفت: فراباتوی عزیز، تمایلات منفی در تکامل انسان نباید نادیده گرفته شود ایدولوژی مادی گرایی دنیا٬پیش از این، قسمت اعظمی از انسانیت را به تصرف خود در آورده و این کار درحال افزایش است. درنتیجه، افزایش تمایل برای پول، سود و قدرت همانند ارضای تمایلات پایین تر وجود دارد. درطی روزهای آتلانتیس، خودتان تجربه کردید که تفکرات مادی گرایانه و کارهای غیرمسئولانه به چه منجر شد.

فراباتو سرش را تکان داد چون سقوط آتلانتیس را به خوبی به یاد آورد. در زمینه ی تجربه ی فنی که دانشمندان غیرمسئول به نام پیشرفت انجام داده بودند، محور زمین٬ توازن خود را از دست داد که باعث خرابی آتلانتیس در مدت کوتاهی شد و جزئیات این فاجعه در اکاشا ثبت شده است تا مقر بین به تصویر واضحی از کل داستان دسترسی داشته باشند.

فراباتو هنوز جزئیاتی از ماموریت آینده اش نمی دانست.برادران دیگر با جملات توضیحی کمی از ماموریتشان با خبر شده بودند.آنها به چنین پرگویی هایی عادت نداشتند بنابراین بوجود آمدن بلا تکلیفی در میان آنان دور از انتظار نبود.

اورگایا ادامه داد: تمام تلاش علم به سمت کشف رازهای مواد است و بنابراین توجه به قوانین فیزیک و شیمی است. این اطمینان در اثر پدیری ابزار فنی منجر به این باور شده است که ماهیت های روحانی وجود ندارد.فقط مقربین می دانند که علم معنوی وجود دارد.تنها ابزاری که این علم برای تحقیقاتش استفاده می کند ماهیت و نیروی انسان است. این علم، علم جادواست که از ابتدا وجود داشته است. همه ی شما با قوانین جادویی آشنا هستید و می دانید که علی رغم تمام آزادی های شما، فقط اجازه دارید از این قدرت در محدودیت قانون الهی استفاده کنید. برادر مسیح این مفهوم را اینگونه توضیح داد: من به این دنیا نیامده ام که قوانین را تغییردهم بلکه آمدم تا آنها را محقق کنم. از اعماق قلبم از شما می خواهم که همیشه از قوانین روحانی اطاعت کنید.

اورگایا به فراباتو که سرش را با حالت پشیمانی تکان می داد، نگاه کرد. چون می دانست که این کلمات برای او است اکنون، دوباره طبق قوانین کار ما به او اجازه داده شده بود که در از بین بردن قدرت های تیره تر٬ مداخله کند. او اغلب در مقابل وسوسه ی مبارزه با جادوی سیاه، نمی توانست مقاومت نشان دهد.

اورگایا دید که صحبت هایش اثرات مطلوب داشته است و بنابراین دیگر ادامه نداد. سپس به فراباتو گفت:

جادو٬ تا این دوره یک دانش سری بوده است. قوانین واقعی معنوی فقط برای گروه های خیلی خاص قابل دسترسی است که در عوض آنها را فقط به آن دانش آموزانی یاد بدهند که امتحانات سخت را پشت سر گذاشته اند. این روش اشاعه، فایده اش این است که عمده ی مردم از وسوسه ی کاربرد ابزار جادویی در راه منفی، معاف شوند. از طرفی دیگر، یک ضرری هم برای آنها وجود دارد و این است که آنهایی که هیچگونه دسترسی به گروههای جادویی ندارند، اطلاعی از راه باور به دانش نخواهند داشت و در نتیجه هرگز نمی توانند پا دراین قدم بگذارند.

نزاع های مسلحانه ی گذشته باعث مرگ میلیون ها انسان شده است. بسیاری از این افراد فوت شده در دنیای معنوی شکایت داشتند که راه درست تکامل معنوی هرگز در دسترس آنها نبوده.حالا این وظیفه ی شماست برادر عزیزم که با به کار بردن ابزار مناسب، به انسان ها تقرب درست به سمت تکامل را نشان بدهی.

فراباتو که شکه شده بود به اورگایا خیره مانده بود اما قبل از اینکه بتواند پاسخ دهد اورگایا از جایش بلند شد و به او گفت که به کنارش بیاید. فراباتو با او به اولین ستون سالن رفت اورگایا به آرامی گفت:

فراباتو می دانی که این ستون سمبل صفحه ی اول کتاب خرداست.توباید رموز این صفحه را کاملاً مستقیم و بدون استفاده از نشانه، بیان کنی.به انسان ها نشان بده که چگونه از باور به دانش برسد.سپس اورگایا، فراباتو به سمت ستون دوم بردوبا دست به آن اشاره کرد و به او گفت که اسرار صفحه ی دوم هم بایدمانند صفحه ی اول قابل دسترسی شود.

فراباتو می دانست که ستون دوم کلید جادوی سیارات است و حاوی اسرار سلسله ی مقربین است.او امیدوار بود که اورگایا ادامه ندهد اما کمی بعد، به سمت ستون سوم رفت که نماد کلمه ی اخلاق بود و به فراباتو گفت:

درآغاز، کلمه بود. این برای انسان ها بسیار سخت است که وقتی دانشی در مورد زبان الهی ندارند، این را بفهمند. به همین دلیل تو باید اسرار صفحه ی سوم کتاب خود را هم آشکارکنی.

سپس فراباتو را به سمت ستون پنجم برد آن را به آرامی لمس کرد و گفت صفحه ی چهارم کتاب خرد باید برای انسان توضیح داد شود.

بارسیدن به ستون پنجم گفت: اینجا با ستون پنجم کار تو پایان می پذیرد. تو فقط اجازه داری قسمت جلویی این صفحه را آشکار کنی. می دانی چرا، نمی دانی؟

جا به جا ٬آنها از مسیری که آمده بودند برگشتند. اورگایا دوباره نشست. به نظر می رسید منتظر فراباتو است تا درباره ی ماموریت جدیدش چیزی بگوید.

درهمان زمان لحظه فراباتو از مفهوم دور از دسترس کارش آگاه شد. زانوزد، به اورگایا نگاه کرد و گفت: نماینده ی عالی رتبه ی مشیت الهی، متولی تمام رازهای کیهانی، ازته قلبم استدعا می کنم مرا از انجام این وظیفه معاف کنید. وقتی دفعه ی پیش مرا خواندید من با افتخار ماموریتم را انجام دادم. طبق خواسته ی شما در جسم یک پسرچهارده ساله مجسم شدم تا معلم معنوی پدرش باشم. علاوه برآن جهان را سفرکردم تا وجود دنیای معنوی را برای مردم اثبات کنم. با اجازه ی شما از توانایی های جادویی ام برای حضور خدا، درمان بیماری و پیشگویی استفاده کردم. سرور روحانی می دانید که در قانون هیچ کاری برای من سخت نیست اما از شما التماس می کنم که موقعیت خاص من را در نظر بگیرید. من هزاران سال است که به شما و مشیت الهی به عنوان مقرب٬ خدمت می کنم. درمعابد مخفی، آموزش های مخفی به دانش آموزان را بالغ را گذراندم و با جدیت و علاقمندی از قوانین اطلاعت کردم و برای هر کسی که بر ضد آن کاری کرد، قانون را اجرا کردم. به عنوان روحانی معبد، تقرب هایی را تحت قسم های سخت انجام دادم. حالا چگونه می توانم رازهای مقدس را برای مردمان غیر بالغ بازگو کنم؟من همیشه سکوت می کردم. چگونه می توانم گوهر برگردن خر و چراغی را روشن کنم که برای آنهایی را که بالغ نیستند بسوزد؟ مطمئناً مردم هنوز آنقدر تکامل پیدا نکرده اند که این آموزش ها را دریافت کنند. عقل الهی را داخل گل می اندازند. دچار سوء تفاهم می شوند و آن را خراب می کنند از شما می خواهم که این ماموریت را از گردن من بردارید و به کسی دیگر بدهید.

یک موقعیت نادر برای هر مقرب یا خبره ای بود که کاری را که به او محول شده را رد می کند. اگر تعامل میان برادران ممکن نبود برخی از آنها علاوه بر وظیفه ی خود، ماموریت دیگران را نیز می پذیرفتند. اورگایا با لحنی جدی رو به انجمن کرد و گفت:

برادران عزیزم، دیدید که فراباتو چه درخواستی دارد. آیا میان شما کسی است که بخواهد ماموریتش را با فراباتو عوض کند.

اورگایا کنجکاورانه به انجمن مقربین نگاه کرد اما کسی پاسخ نداد.این سوال ذهن برادران را مشغول کرده بود.اورگایا کمی بیشتر بی حرکت ایستاد. سپس به فراباتو نگاه کرد و بامهربانی گفت:

برادر عزیزم، ماموریت تو سخت است و من اعتراض تو را درک می کنم. این یک اجرا است هرچند که خدا در مرحله ی بیش رو، دستور داده است بنابراین تحت هر شرایطی باید انجام شود. چون شما در بسیاری از تجسم هایتان معلم بوده اید و بدون شک یکی از توانمندترین برادران هستید٬ من شما را برای این ماموریت انتخاب کرده ام. شما، کلمات مناسب را برای توضیح قوانین درست توازن و پیشرفت به سمت تکامل را پیدا خواهید کرد. بسیاری از برادران حاضر ربوبیت را آغاز کردند چون معلم شخصی نداشتند و دانش لازم در مورد مسیر جادویی ندارند.همانطور که می بینید، هیچ کسی برای پذیرفتن ماموریت شما آماده نیست. بنابراین از شما می خواهم که این ماموریت را به خاطر منافع انقلاب انسان و آشکار کردن خردالهی انجام دهید.

دراین میان فراباتو به ضرورت ماموریتش فکر می کرد و از این حقیقت آگاه بود که موانع زیادی وجود دارد. او با حرف های اورگایا احساس اطمینان و قدرت کرد.

پاسخ داد: رئیس محترم، سعی می کنم به بهترین شکل این ماموریت را انجام دهم.

بعد ازاین صحبت ها، آرامش در میان انجمن موج می زد. چون هیچ کسی از گرفتن این ماموریت خوشحال نمی کنند.

فراباتو خواست به صندلی اش بازگردد اما اورگایا به او گفت که بماند.تابش غیر معمولی بدن ستاره ای ٬او را روشن کرد که او را ملکوتی تر می کرد.

فراباتو می دانست که اورگایا یا می تواند میزان بالای رستگاری و وحدت با مشیت الهی را در بدن ستاره ای او ببیند. و از فاصله ی زیاد، کلماتی که با صدای اورگایا نبود، در اعماق نور غیرقابل درک را او شنیده شد:

فراباتو، تو پسر وفادارمن هستی و من تو را دوست دارم. من خوشحالم که تو این ماموریت را قبول کردی با اینکه درگیر قوانین کار ما هستی. به خوبی می دانی که آنهایی که تک بعدی هستند فقط یک بعد از من را در وجودشان درک می کنند. خواست من این است که به هر کسی یک فرصت داده شود که راه تکامل را طی کند. باید امکان شناخت من و کسب دانش چگونگی و چرایی خلق جهان با قوانین کیهانی، برای هرکسی فراهم باشد. هرانسانی باید تا زمانیکه توازن جادویی در خورد را کامل نکند باید دوباره اینجا مجسم شود.

باجاری شدن این جملات، هریک از برادران گذشته ی خودشان را به یاد آوردند که چگونه برای اولین بار پا در مسیر تقدس گذاشتند و چگونه تک بعدی بودنشان را تکامل بخشیدند و از طریق تجسم دوباره، کمبودهایشان را جبران کردند. فقط آنهایی که تحت تعلیم جادوگر بودند توانستند وارد مسیر تکامل شوند.

صدای خدا از طریق اورگایا ادامه داشت: برای تحقق ماموریت، انجام معجزه در عموم، توصیه نمی شود. از این به بعد دیگر نباید از توانایی های جادویی ات استفاده کنی وجود قوانین و قدرت های اعلی را ثابت کنی. وقتی به بدنت بازگشتی باید استراتژی خود را تغییر دهی و بدون شک موفق خواهی بود. من کارتورا تحسین می کنم. برای عمومی کردن قوانین من، نباید مرا بدنام کنی.بلکه به انسان ها، راه درست به من رسیدن را نشان می دهی. هرانسانی باید یک فرصت در مسیر تقرب قرار گرفتن، تکامل ژنتیکی بر اساس تقدیرش را داشته باشد.

برای حفظ زندگی فعلی ات نباید مقرب رفتارکنی و باید هر ابزاری برای مخفی کردن خود استفاده کنی. تمام دانش پزشکی لازم را طوری یاد بگیر که تفاوتی میان تو و یک دکتر حرفه ای نباشد. درمان از طریق خواست خدا توجه را جلب و برایت دشمن تراشی می کند. البته از قوانین ستون پنجم، صفحه ی پنجم کتاب خرد در زمان درمان مردم استفاده کن.

از این حقیقت آگاه باش که مهمتر از ماموریت تو، مقاومت در برابر نیروهای منفی است. آنها از لحاظ روحی نمی توانند به تو حمله کنند اما بر اساس کارما با این بدن فیزیکی که قبول کردی، ممکن است نگران شوی، غصه بخوری و بدبخت شوی. دشمنانت تو را اذیت می کنند. بسیاری از بیماری ها سراغت می آید و ممکن است زندگی ات در خطر بیفتد. سرنوشت بدن زمینی ات در مقابل توعمل خواهد کرد چون ماهیت های منفی می دانند که تو برادر نور هستی و از هر فرصتی که استفاده کنند به تو حمله می کنند. اگر این کار را به خوبی انجام دهی، یک نشانه ی دیگر در مورد تکامل انسان دریافت می کنی و در آینده ی نزدیک قادر خواهی بود، که تعلیمات معنوی خود را در دنیای معنوی و برای دانش آموزان تکامل یافته انجام دهی.

در حالیکه این سه کلمه ی آخر در حال تمام شدن بود، چهره ی اورگایا به شکل اصلی خود در آمد. فراباتو دانست که خود مشیت الهی از طریق اورگایا ظاهر شده و با او صحبت کرده است. پر از لذت، اعتمادبه نفس و انرژی برای ماموریت آینده است بود، در سکوت خود از مشیت الهی تشکر کرد و برایش مهم نبود که چه موانعی پیش رو دارد.

اورگایا با احترام به فراباتو نگاه کرد و از او خواست تا در میان برادرانش سرجایش بنشیند. سپس اورگایا دستش را بلند کرد و به مقربین گفت:

برای کمک داوطلبانه تان به منظور تکامل انسان در پناه خدا باشید. من خوشحالم که همه ی شما ثابت کردید که پسران خدا هستید. از شما متشکرم.

کمی بعد برادران نور، معبد را ترک کردند و اورگایا که آن را با قدرت تصورش بر پا کرده بود، کار را تمام کرد و مکانی غیرقابل دسترش گوشه ی ازلت گزید.

 

 

 

 

 

فصل یازدهم

فراباتو به بدن زمینی اش بازگشت. هرچند بعداز چنین جلسه ای، خواب غیرممکن بود.خورشید داشت بالا می آمد. فراباتو متوجه شد که ساعات زیادی را دور بوده است. اتفاقات انجمن به روشنی در ذهنش نقش بسته بود. در روزهایی که می گذشت توجهش به ماموریت جدیدش بود وهمین امر تمرکز روزانه اش را از بین برده بود.

با اطاعت از دستورات مشیت الهی، مشغول خواندن پزشکی شد تا زندگی اش را تغییر دهد.

پس از تکمیل مطالعاتش خودش را مشغول هنرهای درمان و طولی نکشید که نام نیکی به عنوان دکترگیاهی و تشخیص دهنده، از خود برجا گذاشت.

امیدوار بود که نوشتن کتاب خرد به یک زمان دیگری موکول شود چون علوم غیب روزهای سختی را می گذراند.از اینکه کارهای مخفیانه آنها آشکار شود و با آن مقابله شود٬می ترسیدند. فرماندار منطقه به شدت با حامیان و عاملان علوم غیب و همینطور آنهایی که در مورد آن می نوشتند، برخورد می کرد. لژو اجتماعات متافیزیک منحل شده بود و بسیاری از اعضای آن مورد اذیت آزار قرار گرفتند، دستگیر شدند یا در مورد آنها حکم اجرا شده بود. فراباتو که در گروههای علم غیب شناخته شده نبود به شدت در این شرایط افزایش فشار٬ رنج می برد. متاسفانه، بدن فیزیکی که انتخاب کرده بود، فشارسنگین کار ما را تحمل می کرد مانند خیلی های دیگر، به داخل دوزخ جهنمی هل داده شده بود. به مدت سه سال به یک کمپ اجباری فرستاده شد و در صدها سرنوشت از هزاران سرنوشت سهیم بود. چون از توانایی های جادویی اش برای فرماندار استفاده نمی کرد. تحقیر می شد و شکنجه های خشنی رویش انجامی گرفت که با ثابت قدمی آن را تحمل می کرد. جنگ با قدرت ویران کننده ای که جهان شبیه آن را هرگز تجربه نکرده بود، شش سال به طول انجامید.

کمی قبل از پایان جنگ، فراباتو محکوم به مرگ شد اما اردوگاه اجباری که فراباتو در آنجا بود بمباران شد و برخی از دوستان زندانی فراباتو، اورانجات دادند و فرار کردند. مشیت الهی از او محافظت کرده بود و زنده مانده بود. با از دست دادن همه چیز، در معرض بیماری قرارگرفتن و اما نجات از زنجیر زندان، فراباتو به کشور خودش بازگشت.

پس از گذراندن دوران نقاهت، ناگهان تصمیم گرفت برای دوست معلول خود با استفاده از دانش پزشکی اش کار کند. مردم زیادی مخصوصاً آنهایی که با طب سنتی خوب نشده بودند به دیدن او می رفتند. می توانست آنها را چه کاملاً و چه مقطعی درمان کند. گاهی اوقات وقتی برای درمان انسان دنیوی دیر شده بود، اوفقط به روان درمانی آنها می پرداخت. این کار به خاطر موفقیت در درمان غیرطبیعی اش بود که تعدادی از بیمارانش را محدود به بیمارانی کند که از لحاظ ژنتیکی معلولیت داشتند، یک شب بعد از یک روز سخت، فراباتو می خواست چندساعت با بدن زمینی اش بخوابد اما اورگایا اورا به نام معنوی اش صدا زد.

فراباتو خودفکر کرد: چه معنی دارد؟ امروز، روزجلسه نیست. شاید باید وظایفم به من تذکر داده شود. بدون درنگ، روحش را از بدن جدا کرد و بعد از خواندن ورد برای محافظت از بدنش، بیش روی اورگایا حاضرشد.

فراباتو تعظیم کرد و با برادران نور احوالپرسی کرد.و اورگایا که روبروی او روی یک فرش در یک غار نشسته بود با مهربانی پاسخ داد. فراباتوبا او تنها بود. محیط فقط با یک نور ضعیف روشن بود. غار در کف یک کوه بلند قرار داشت و هر کسی که در جستجوی غار می آمد، آنجا را به شکل چاه می دید.اورگایا آنجا را فقط برای کسانی که می خواست ببینند، قابل مشاهده کرده بود.

اورگایا با اشاره کردن به یک فرش دیگر گفت، خوش آمدی فراباتو. لطفاً کنار من بشین. فراباتو از او تشکر کرد و نشست، چندلحظه ای را به احترام مشیت الهی سکوت کرد.

سپس اورگایا چشمان درخشانش را به فراباتو انداخت و گفت:

این یک جلسه ی رسمی نیست اما فقط یک رویارویی میان من و تواست. همانطور که می دانی من وقتی فکر کنم که کمک من برای تحقق ماموریت ضروری است یا زمانی که باید کسی را توبیخ کنم، کسی را به تنهایی صدا می زنم. اگرچه کار اینها دلیل من برای صدا زدن تو نیست دلیل چیز دیگری است. باید به نام مشیت الهی و برادران نور به خاطر ثابت قدمی و وفاداری ات و مخصوصاً به خاطر مشاهده ی قانون کارمیک در زمان درگیری فاعجه بار نظامی اخیر، ازتو تشکر کنم. مشیت الهی تو را زیر نظر داشت و از تو حمایت کرد.

یکی از اعضای دوازده نفره ماموریتش را انجام داد و فردیت خود را منحل کرد به نور از لی بازگشته ایت. بنابراین موقعیت او خالی شده است و مشیت الهی مرا مامور کرده تا آن را به تو انتقال دهم. این بدین معنا است که تو به مجمع بزرگان راه پیدا کردی و از این به بعد مانند یازده برادر دیگر به بالاترین درجه ای که انسان می تواند در سلسله ی مقربین دست یابد، رسیده ای البته تو همچنان تمام اجبارهای مربوط به نور را قبول می کنی. هیچ راه برگشتی برای تو نیست. آزاد هستی که بتوانی فردیت خود را در نور از لی منحل کنی. هرچند مشیت الهی امیدوار است که تو به کار خودت در زمینه ی تکامل کیهانی ادامه بدهی. من خیلی خوشحالم که تو به مشیت الهی وصل شده ای و من اولین نفری هستم که این خبر را به تو می ذهم.

صحبت های اورگایا، درفراباتوحس هیجان و لذت بوجود آورد چون پذیرفته شدن کنسول بزرگان٬ بزرگترین آرزوی ممکن بود.

فراباتو پاسخ داد: رئیس بزرگوار٬من برای این خبر از شما تشکر می کنم. از اینکه خدا به من این ارزش را داده که وارد مجمع بزرگان بشوم عمیقاً خوشحالم. یک افتخار برای من است که انرژی خودم را برای مشیت الهی صرف کنم. پیشرفت تکامل انسان همواره علاقه ی من بوده است.

اورگایا سرش را با مهربانی تکان داد و گفت: برادر عزیزم، انتظار داشتم همین ها را بشنوم. از میان همه ی برادران ما، تو از همه بالغ تر هستی و خوشحالم که می خواهی به انسان ها خدمت کنی. مطمئناً به یاد می آوری که ماموریت آشکارسازی صفحه ی اول کتاب خرد به تو محول شد؟ اکنون زمان آن فرا رسیده. این یکی از علت های دیدارماست و باید از تو بخواهم که آن را انجام دهی.

امید فراباتو از معاف شدن برای این کار، باحرف های اورگایا، ازبین رفت. هیچ راهی نبود: این تکلیف سخت باید انجام می شد.

اورگایا متوجه شد که هنوز کمی مقاومت از سمت فراباتو دیده می شود بنابراین بیشتر توضیح داد.

اوگفت: فراباتو عزیز جنگ جهانی اخیر و جنگ های کنونی دیگر که زمین درگیرآن است در این چند سال میلیون ها انسان را به بیرون محور زمین فرستاده و دوباره از میان آنها، بسیاری هستند که فرصت یادگیری قوانین تقرب را ندارند. آنها شکایت های زیادی مبنی براینکه سرنوشت فقط معلم آنها بوده و راه های تقرب به روی آنها بسته بوده، داشتند. درنهایت برای پایان دادن به این روند، مشیت الهی تو را برای معرفی علم معنوی واقعی به همه ی آنهایی که به دنبال واقعیت و خرد هستند انتخاب کرد. هرچند نیروهای منفی سعی می کند موانع بیشتری سرراهت بگذارد اما قول می دهم که مشیت الهی از تو حمایت می کند. از ته دل آرزو داشته باش که راه تکامل واقعی را به آنها نشان دهی.

فراباتو گفت: رئیس بزرگواه، وقتی رموز جادویی را منتشر کنم، هویت واقعی ام برای همه آشکار خواهد شد. آنهایی که کتاب مرا می خوانند دیر یا زود متوجه می شوند که من در سطح دیگری از تکامل قرار دارم. ازمن می خواهند که مدرک بیاورم. با مشکلاتشان می آیند و از من می خواهند که آینده را طوری که می خواهندرقم بزنم. رئیس بزرگوار خودتان در جلسه قبلی گفتید که باید هویت معنوی ام را از بقیه پوشیده نگه دارم. چگونه می توانم هویتم را بپوشانم در حالیکه قرار است رازها را آشکار کنم؟

اورگایا با لبخند دلنشینی پاسخ داد:

برادر عزیزم تا آنجایی که من می دانم، در طول این هزاران سال به خوبی از پس کسانی که با تو مواجه شدند، برآمدی. بنابراین مطمئنم که دانش تو در مورد روش ها و رفتارهای مناسب کافی است و نیازی نیست که تو را نصیحت کنم. با عمومی سازی راه جادو مردم متوجه می شوند که تو یک مقرب هستی و نیازی نیست که این حقیقت را از خواندگانت کمتان کنی. نباید این را در نزد خود نگه داری چون این هم جزئی از ماموریت تواست. مشیت الهی برای تو افرادی را می فرستند که واقعاً به آنها نیاز پیدا خواهی کرد. بدون شک بهترین کلمات را برای افراد کنجکاوم پیدا خواهی کرد .راه درست را به کسانی که از یادگرفتن نمی هراسند٬ آموزش خواهی داد به طوری که می توانند با هر موقعیتی که جزئی از سرنوشتشان است به درستی برخورد کنند. نباید از توانایی های جادویی ات برای متقاعد کردن مردم استفاده کنی. آنهایی که باید متقاعد شوند هنوز برای مسیر جادویی به بلوغ فکری مناسب نرسیده اند.چنین افرادی نمی توانند سرنوشت خود را با قدرت خود و با دست خود رقم بزنند و بنابراین هنوز به سرنوشت یا معلم نیاز دارند. از طرف دیگر، افرادی هستند که به دنبال حقیقت هستند و پیش تو خواهند آمد. بنابراین نباید از کمک کردن به آنها خودداری کنی. وقتی از تو سوال می پرسند٬ تو به کمال معنوی آنها توجه کن.

فراباتو عزیز حتی اگر فقط تعداد کمی از مردم روی زمین باشند که باید در راه رسیدن به بلوغ به منظور تقرب، شکیبایی، سخت کوشی، موفق شوند، ماموریت تو انجام شده است. کسانی که به وسیله ی کتاب تو دانش ذهنی خود را غنی کرده باشند و بخواهند فقط با تئوری ادامه دهند، در زندگی بعدی خود به آنها یک فرصت کارعملی داده خواهد شد.

نوشته های تو٬جای خودش را در سراسر جهان بازخواهد کرد، باگذشت زمان، جستجوگران حقیقت و خرد، با آنها آشنا خواهند شد. هرچند هیچ کسی قادر نخواهند بود بدون مطالعه و تحقیقات جدی میوه ی خرد را برداشت کند. وفقط آنهایی که به اندازه کافی به بلوغ رسیده باشند که بتوانند مفاهیم نوشته هایت را درک کنند٬ می توانند میوه ی خود را بچینند، بنابراین شکایت افرادی که از مدار زمین خارج می شوند از بین می رود و کسی نمی تواند مدعی شود که راه حقیقت و تکامل به او نشان داده نشده است.

صحبت های تاثیرگذار اورگایا، ضرورت کار فراباتو را یک بار دیگر نشان داد. فراباتو به اورگایا گفت: رئیس بزرگوار چیزهایی که گفتید کاملاً و قطعاً مرا متقاعد کرد و کارم را انجام می دهم. باشد که مشیت الهی از رازهای من حمایت کند چون من فقط درخواست شما را تحقق می بخشم.

اورگایا از فراباتو تشکر کرد و در مورد ماموریتش به او دستورالعمل هایی داد و سپس اورا ترک کرد فراباتو خداحافظی کرد و از غار ناپدید شد.

وقتی به بدن زمینی اش برگشت، خوابیدن آخرین چیزی بود که می توانست به ذهنش برسد. ذهنش پر بود از فکرهایی مبنی بر چگونگی اجرای ماموریتش.

اویکی پس از دیگری کارش را به مردم نشان می داد. با اعتماد به مشیت الهی، کارش را بر اساس باور و دانشش انجام می داد. با نوشتن به زبان ساده، خرد الهی راهش را در دنیا پیدا کرد و راه را به همه و مخصوصاًبه آنهایی که به دنبال دانش واقعی بودند و آنهایی که راه واقعی تکامل را در نوشته های او یافته بودند، نشان داد.

پایان

 

 

 

 

 

 

سخن آخر

زندگی یک مقرب را در قالب داستان به تصویر کشیدم.کسی که داستان را خوانده باشد می تواند مفاهیم علمی، علمی و باارزش را در برخی از فصل ها درک کند.

این داستان اثرات خوب و بد را نشان می دهد. نکته مهم این است. همه چیز در این داستان واقعی است. تمام اتفاقات مرتبط در این داستان در خدمت راهنمایی خواننده به صورت سرگرم کننده است که خواننده فکر نکند همه چیز خشک است. و یا اینکه هرچیزی که شهرتش را تهدید کرد از طرف جادوگران سیاه بوده. خسارت های سرنوشت نباید به پای جادوی سیاه نوشته شود.

محض اطلاع بگذارید بگویم که یک جادوگر سیاه واقعی تنها به آنهایی توجه می کنند که از لحاظ روحانی دارای درجات بالایی هستند و کسانی که به مرحله ی تکامل بالایی رسیده اند. جادوگران سیاه فقط این افراد را مورد توجه قرار می دهند و سعی می کنند به هر روشی در آنها نفوذ کنند. جادوگرسیاه هرگز به چیزهایی ناقابل مانند، جادوکردن شیر برای شیرندادن، توجه نمی کنند. فقط آنهایی که در این زمینه دانش کمی دارند این خرافات را باور می کنند.

نوشتن این کتاب برای تبلیغ هیچ سازمان یا لژی با اسم های انتزاعی نیست تا به دنبال اعضا باشد و متعاقباً قربانی مراسمات آنها شوند. باید از آوردن اسامی لژهایی که علوم واقعی را آموزش نمی دهند، خودداری کنم.

برادران نور به آنهایی گفته می شود که یک سازمان زمینی نیستند و ساکنی روی زمین ندارند. مربوط به یک سازمان ارواح بالغ است که فقط در ماورا ملاقات می کنند.

هرکسی که در یادگیری سه صفحه ی کتاب خرد، موفق شود٬عضو این پیمان برادری می شود. هرکسی که به این سطح برسد بدون کوچکترین تلاشی، توجه برادران نور را جلب خواهد کرد.

از همه ی آنهایی که به کتاب من علاقمند بودند و خریدند تشکر می کنم.

نویسنده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادبود

هرچند اطلاعات زیر ممکن است برای خواننده ی علاقمند، جالب شد اما وظیفه ام می دانم که بگویم فرانس باردون دیگر با بدن زمینی اش درمیان ما نیست. در دهم جولای 1958، مشیت الهی به او اجازه داد که روح کاملش پوسته ی خاکی اش را که برای ماموریتش بود ترک کند. جناب باردون بدنش را در شرایط غیرطبیعی و با دانش متقربان زیادی روی زمین ترک کرد.

کمترکسی می داند که یک مقرب بلند مرتبه مانند فرانس باردون، تکامل معمولی یک تجسم را مانند دیگر ساکنین زمین تجربه نکرد. اویک روح کامل است و یک انسان را فقط وقتی مشیت الهی به او ماموریت داد می پذیرد. برای انتقال مفهوم چنین روحی به خواننده، داستان زندگی نویسنده را تا آنجا که در جریان هستم می گویم.

فرانس باردون در کتاب داستان فراباتو می نویسد که او خودش را در قالب یک پسر14ساله قرار داد تا معلم روحانی پدرپسر ویکتور باردون باشد. ویکتورباردون به دین مسیحیت درآمد و بازهد و پرهیزگاری به درجه ی غیب گویی رسید. اما علی رغم این غیب گویی، نمی توانست به اهداف روحانی ارتباط نزدیک با خدا برسد چون آموزش های بعدی در این زمینه را ندیده بود. بنابراین در عبادت کنندگان پرشور متعالی قرار داده شد تا در زندگی کنونی اش آموزش ببیند و آنها را بپذیرد.

اشتیاق او دست نیافتنی نماند. روح فراباتو در تنها پسر ویکتورباردون(به علاوه ی 12دخترش) مجسم شده بود و به عنوان بزرگترین فرزند، جدا از ماموریت تعیین شده برای او، مرشد واقعی پدرش شد. وقتی یک شب این تبدیل انجام شد، هیچ کس به جز ویکتورباردون متوجه نشد و از خدا به خاطر لطفش تشکر کرد. از آن روز به بعد او یک مرشد واقعی در قالب پسرش داشت و این مسئله را تحسین می کرد.

فقط یک مقرب والا مرتبه فرانس باردون جرات انجام چنین کارهایی را دارد. قرض یک بدن نه تنها تکمیل یک ماموریت٬ بلکه چندتا از آنها. پذیرش و انتخاب بدنی که پیش از آن به بلوغ جسمی رسیده است منوط به چند شرط بود: مانند تعدیل، ساکن جدید باید حضورش و وجودش مانند ساکن اصلی باشد.گاهی اوقات شبیه جنین. علی رغم اینها، مقرب باید بدن قرض گرفته شده را بدون در نظرگرفتن اینکه این بدن چگونه است و کار ما باید تحت هر شرایطی در توازن باشد، قبول کند.

چون کارمای بدن دارنده ی اصلی بدن به شدت اذیت شد، فرانس باردون علی رغم تکامل معنوی و خبرگی، باید برای درست کردن آن وقت صرف می کرد. برای اطلاعات خواننده باید به تلاش فوق العاده ی او برای فرار، دستگیری های بی شمار و سه سال و نیم کمپ اجباری، اشاره کنم به طوریکه بدترین و سخت ترین مشکلات و سختی ها را تحمل کرد. همچنین آخرین ماه های زندگی است که ماموریتش را به اتمام رساند. پذیرش چنین تجسمی باید بهترین اثبات برای همه ما در مورد بخشندگی روح فرانس باردون در باقی ماندن در فرم انسان باشد.

این اطلاعات برای خواننده روشن می کند که چرا یک روح بزرگ توانایی هایی ما وراء الطبیعه اش به مشیت الهی نزدیک شده بود با این وجود باید تجربه های سختی بدون خم به ابرو دادن تحمل کند در صورتی که می توانست با یک حرکت دست اثرات این تجربه های سخت را از بین ببرد.همچنین قدرت تغییر سرنوشت انسان را داشت درحالیکه مشیت الهی به هیچ مقر بی اجازه ی دخالت نمی دهد. بنابراین، وقتی مردم، سرنوشت را امری تعیین نشده می دانند، در واقع وجود انسان را نادیده می گیرند و یا وقتی یک مقرب را فردی ناتوان می دانند به این دلیل است که او با افتخار فرمان های مشیت الهی را اطاعت می کند و بنابراین آرزوی احمقانه ی هرکس را محقق نمی کند.

از توصیف جزئیات معمولی فرانس باردون مانند مدرسه، مسافرت و زندگی حرفه ای خودداری می کنم چون فکر می کنم که اطلاعاتی که دارم برای خوانندگان علاقمند و دانش آموزان علوم ماورائی٬ سازنده است. کسانی که خوش شانس بودند و فرانس باردون را ملاقات کردند خیلی خوب می دانند که یکی از بهترین هایمان٬ ما را ترک کرد. دانش آموزان واقعی این علم هنوز از فرانس باردون به عنوان یک مرشد بزرگ یاد می کنند. بزرگی روح او ابدی است. کسانیکه با جدیدت و به طور علمی نوشته های علم فرانس باردون را مطالعه می کنند اما هرگز او را ندیدند یا درک نکرده اند وقتی که نامهای آنهایی که فرانس باردون در قالب آنها تجسم شده رابگویم به بزرگی روح او پی خواهند برد.روح هرمس تریس مگیستوس، که کتاب خرد از اوکه توس نامیده می شود حاوی هفتادو هشت کارت تاروت است که به خاطر علم غیبش مشهور است. بنابراین هیچ کسی برای لیتیموتیوکه آقای باردون برای کتاب اولش انتخاب کرد تقرب به ماورا تعجب نخواهند کرد. لائوسته، دانشمند چینی که در فلسفه مشهور است، همچنین ستاره شناس فرانسوی نسترا داموس متخصص انگلیسی رابرت نلودوکمتودی سنت جرمان. همچنین روح فرانس باردون را در آپولونیا تیانا، هم عصر مسیح یافتیم. در تجسم یکی مانده به آخرش او در بدن موهام تاتا، مرد عاقل کوهها بود.

پس از عروچ فیزیکی فرانس باردون، هزاران نفر درسراسر جهان، مرشد،راهنما،حامی شان در تمام لحظه ها از دست دادند. کارهای او سرشار از توجه و تحسین است وباید به خوبی از آن یاد شود.

می دانیم که چنین چیزی به عنوان مرگ وجود ندارد وممکن است مشیت الهی ما را به عنوان مقرب حالا در هر شکل و قیافه ای در زندگی بعدمان وتجسم بعدی مان، در جلسات بپذیرد.

پراگ-سپتامبر1958

اوتی وتاووا

(اآوریل 1903 – 9فوریه 1973)

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن